.
این وروجک باز افتاده است به شیطانی. عین ماهی میخواهد از دستم لیز بخورد. تا یک ذره بهش میخندم، خیال میکند یعنی «آتشبس» و میتواند در برود. ولی کور خوانده. حالا حالاها باید توی خانه بماند تا یک کم سر عقل بیاید. یک وقتهایی دلم برایش میسوزدها، ولی آن سیبیلوی اخمالویی که آن بالا ایستاده و هی چپکی نگاهم میکند، دلسوزی را از یادم میبرد. حالا نه اینکه از آن سیبیلو بترسمها! نه. ترس ندارد خداییش. به سیبیل کلفتش نگاه نکن. قمپز است که در میکند. دلش مثل آب چشمه زلال است. ولی خب، به هر حال به حرمت همان بالانشین بودنش، دلسوزی را گذاشتهام کنار و دست وروجک را گرفتهام که در نرود. دعا کنید شاید سر عقل بیاید…
.



















