
یک زمانی کارمان شده بود جلسه گرفتن. اگر بچهها بودند، یک جلسهی چند نفری؛ اگر نبودند، خودمان دو تایی تشکیل جلسه میدادیم. فرقی هم نمیکرد که جلسه را توی دفتر کارمان تشکیل بدهیم یا توی مسیر راهپیمایی روز قدس یا حتی پای تلفن. همیشه حرفها از یک جایی که خودمان میدانستیم شروع میشد و به یک جایی که نمیدانستیم ختم میشد.
خروجی جلسهها هم به جای یک طومار چند متری مکتوب، اثری بود که توی شکل گرفتن یا تغییر روند فکریمان میگذاشت. اصلا همین که یک مدت ذهنمان به چیز مهمی مشغول میشد، خودش یک جور خروجی بود.
دیشب که بعد از چند ماه، با چند تا از بچهها دور هم جمع شدیم، شیرینی نشاط فکری سابق را دوباره تجربه کردم. مینشینیم دور هم و دغدغههای ریز و درشت ذهن را میریزیم وسط. یک کمی زیر و رویشان میکنیم و دانستههای جدیدمان را بهشان اضافه میکنیم. بعد مهمترها را بزرگ میکنیم و میگذاریم وسط و بقیه را کنارش میچینیم. آخرش هر کسی به سهم خودش چیزی برمیدارد؛ یا خط فکری جدیدی پیدا میکند و یا خط فکریاش ضخیمتر و روشنتر میشود. چاییمان را میخوریم و با ذهنی دیفرگ شده، هر چند پرکارتر و مشغولتر، برمیگردیم خانه.
خواست و آرزو،
استارت مسیر است؛
نه مقصد.
فراموشی،
نعمت بسیار عزیزی است.
دخترک سر را برهنه کرد. نشست زیر باران. قلمش را در دست فشرد. قطرههای
باران، نرم، روی سرش ولِوُ میشد. چشمهایش را ریز کرد و به قطرههایی که
از نوکِ برگهای نیمهجان تک درخت حیاط میچکید، چشم دوخت. شعرش نیامد. به آسمان
تیره نگاه کرد. به گنجشکی که تنها، گوشهی دیوار کز کرده بود
خیره شد. به در و دیوار شسته شده، به زمین خیس، به لباسهای
تَرش، به سیلاب کوچک جاری و … نگاه کرد. شعرش نیامد. قطرههای باران،
مثل پُتکی روی سرش منهدم میشد.
دستهی دوم ِ آدمها، دو دستهاند:
آنها که صداقت ندارند و میدانند.
آنها که صداقت ندارند و نمیدانند.


