دیفرگ
۳۰ آذر ۱۳۸۸

یک زمانی کارمان شده بود جلسه گرفتن. اگر بچهها بودند، یک جلسهی چند نفری؛ اگر نبودند، خودمان دو تایی تشکیل جلسه میدادیم. فرقی هم نمیکرد که جلسه را توی دفتر کارمان تشکیل بدهیم یا توی مسیر راهپیمایی روز قدس یا حتی پای تلفن. همیشه حرفها از یک جایی که خودمان میدانستیم شروع میشد و به یک جایی که نمیدانستیم ختم میشد.
خروجی جلسهها هم به جای یک طومار چند متری مکتوب، اثری بود که توی شکل گرفتن یا تغییر روند فکریمان میگذاشت. اصلا همین که یک مدت ذهنمان به چیز مهمی مشغول میشد، خودش یک جور خروجی بود.
دیشب که بعد از چند ماه، با چند تا از بچهها دور هم جمع شدیم، شیرینی نشاط فکری سابق را دوباره تجربه کردم. مینشینیم دور هم و دغدغههای ریز و درشت ذهن را میریزیم وسط. یک کمی زیر و رویشان میکنیم و دانستههای جدیدمان را بهشان اضافه میکنیم. بعد مهمترها را بزرگ میکنیم و میگذاریم وسط و بقیه را کنارش میچینیم. آخرش هر کسی به سهم خودش چیزی برمیدارد؛ یا خط فکری جدیدی پیدا میکند و یا خط فکریاش ضخیمتر و روشنتر میشود. چاییمان را میخوریم و با ذهنی دیفرگ شده، هر چند پرکارتر و مشغولتر، برمیگردیم خانه.
- پستهای مشابه:
- یک دیدار غیر منتظره…
- شاید بشود
آدرس دنبالک این مطلب:
http://kosaraneh.com/1388/09/defragment/trackback/




البته تا اونجایی که من یادمه جلسات ما همیشه اینقدر ها هم که شما میفرمائید مصلِحانه نبود !! بیشتر مسلحانه بود
[پاسخ]
متوجه منظورتون نمیشم! این جلسات ما مربوط به خانمهاست و اتفاقا هیچ ربطی هم به شیراز نداره!
[پاسخ]
جلسات خودمون رو میگم . مردونه ! تشکل وصال خودمون رو میگم . زمان قدیم . جوونی هامون .
[پاسخ]
در ضمن عکستون هم باز نمیشه
[پاسخ]
سلام
خیلی خوبه. داشتن همچین دوستان و همچین جلساتی برای همه مفد و ضروریه.
[پاسخ]
سلام خواهر جون خیلی سر سنگین شدی ! خبریه ؟! کم پیدایی ، البته میشه یه حدسایی زد ها …
[پاسخ]
نه عزیزم. فقط درس دارم و پایاننامه
[پاسخ]