همیشه آدمها با بزرگتر شدن،
بزرگتر نمیشوند!

سیگار را هم میشود چند جور کشید. میشود نصفه-نیمه کشید و بقیهاش را رها کرد توی خیابان؛ میشود تا آخر ِ آخرش طوری کشید که بوی سوختن فیلترش هم دربیاید.
ته سیگار را هم میتوانی توی زیرسیگاری خاموش کنی؛ میتوانی هم آن را بیندازی روی زمین و بروی و منتظر باشی که یا خودش خاموش شود یا بالاخره فشار پای آدمی، تایر ماشینی، چیزی خاموشش کند.
عادت بعضیها هم این است که آن را تا ته دود میکنند، بعد میاندازند زمین و با نوک کفش آنقدر فشارش میدهند که کاغذش پاره شود و فیلترش زخم و زیلی بیفتد بیرون.
هر روز
یک امتحان جدید،
یک سقوط عمیق،
یک زخم تازه؛
هنوز، از من، ناامید نشدهای؟!
پریشانم،
و
آشفتگیام
نه به خاطر بیاعتقادی به تو،
که دلیل ِ بیاعتمادی به خودم است.
اصلا همهاش برای همین است که آن انار ِ چلانده شده را بزنی به دری، دیواری، جایی؛ تا پوستهاش بترکد و آن دانههای سفیدش بریزند بیرون و عیان شود.


