نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۵م, دی ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 59 نفر

 

مثل وقتی که افتاده باشی توی آب و بعد که بیرون آمدی، شوکه شده باشی و نشسته باشی یک جا و خیره شده باشی به زمین خاکی و هی وقتی را که افتادی توی آب یادت آمده باشد که دلت ریخته بود و رفته بودی زیر آب و حس کرده بودی دیگر داری تمام می‌کنی و صدای قلبت را بلندبلند می‌شنیدی و همه‌ی کارهای کرده و نکرده‌ات آمده بود جلوی چشمت و فکر کرده بودی حالا جنازه‌ات کجا پیدا می‌شود و بقیه کی از مرگت خبردار می‌شوند و… و بعد از این یادآوری، سرت را بلند کرده باشی، نفس عمیقی کشیده باشی و به حرف آمده باشی…

 

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
Loading ... Loading ...
قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬دل‌نوشت
برچسب ها: ,
  1. محبوبه گفته است:

    باید حس غریبی باشه. من که تجربه اش نکردم.

    این حس باعث میشه آدم بیش از پیش شاکر باشه. خوشا به حالت

    [پاسخ]

  2. امید گفته است:

    یعنی همچین اتفاقی براتون افتاده ؟

    [پاسخ]

  3. دبیرخانه گفته است:

    بسم الله
    سلام
    از شما دوست عزیز دعوت می کنیم در دومین سوگواره وبلاگ نویسان عاشورایی شرکن کنید.
    اطلاعات بیشتر در مورد نحوه شرکت در سوگوراه : http://www.fvelaa.com/far/index.asp
    منتظرتان هستیم
    دبیرخانه دومین سوگواره وبلاگنویسان عاشورایی

    [پاسخ]

  4. من ِ ‌او گفته است:

    سلام دوست عزیزم
    برای دانلود کلیپ صوتی منتخبی از سخنرانی حجت‌الاسلام علیرضا پناهیان، استاد حوزه و دانشگاه در شهریورماه گذشته در مورد ابعاد فتنه‌های آخرالزمان و نقش خواص به
    http://alef.ir/1388/content/view/62245/
    تشریف ببرید .
    یا علی مددی …

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [straight-face] [crying] [love-struck] [sigh] [rose] [applause] [whistling] [wall]

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

نگارهٔ نوزدهم
نگارهٔ پنجاه و چهارم
نگارهٔ سی و هشتم
نگارهٔ هفتم
نگارهٔ سی و ششم
* پیشواز

هر روز به اسکله می‌روم
به استقبال صدای بوق کشتی‌ها
و به پیشواز هر آنکه
هیچ‌کس برای دیدنش نیامده

اسکله خالی که می‌شود از آدم‌ها
شاخه گل را به دست کسی می‌دهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخه‌گلی را به سویم دراز کرده است

* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* دوستت…
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon