داستان کوتاه: موازی
۲۸ بهمن ۱۳۸۸
شاید شش ماه پیش بود که طی یک جو گرفتگی ادبی (!)، شب تا صبح نشستم اولین داستان کوتاهی را که از قلب و فکرم تراوش کرده بود، نوشتم. اما خب، از آنجا که نه دورهای قبلش دیده بودم و نه اصولاً از مباحث کلاسیک داستاننویسی چیزی میدانستم، برای ارزیابی فرستادم خدمت یکی از دوستان. البته [...]
» ادامه...




