۶۰ ثانیه فرصت دارم و در همان لحظهی اول میدانم که با «ارمیا» همراه خواهم شد…
از اینجا کنده میشوم و پشت سر ارمی، توی جنگلهای شمال راه میافتم و به زمین پر از برگ و شاخههای خشکیدهی آن چشم میدوزم و به تمام ۸۸ فکر میکنم.
شبهای نمناک و سرمای استخوانسوز جنگل را در سکوت الهی ارمی تجربه میکنم و آشفتگی هفت سال گذشته را در انبوه برگها و شاخههای به هم پیچیدهی درختان گم میکنم.
هر روز دست و رویم را در آب سرد و زلال چشمه میشویم و پشت سر ارمی به نماز میایستم؛…
.
- دو سه روز است دارم با ارمیا توی جنگلهای شمال قدم میزنم؛ اما از آن، همین چند خط ِ ناتمام، در قالب کلمات گنجید.
- این را به دعوت خانهی کتاب اشا و جناب دودینگهاوس نوشتم.
- ارمیا نام شخص اول رمانی است با همین نام از رضا امیرخانی.
- پستهای مشابه:
- رمان نارنجی
- علی ِ من





















۲۹م اسفند, ۱۳۸۸ در ۸:۵۰ ب.ظ
سال نوتون مبارک …..
[پاسخ]
ممنون و متشکر. سال نو شما هم مبارک
[پاسخ]
۱م فروردین, ۱۳۸۹ در ۱:۰۰ ق.ظ
سلام !
پارسال دوست امسالم دوست !!
سال نو مبارک …
خسته ام !
به اندازه ی یک سال !!
باورم نمیشه به همین خرکی تموم شد ساله گاومون !!
سال خوبی داشته باشی عزیز دلم …
[پاسخ]
سلام
ممنون. سال نو شما هم مبارک
[پاسخ]
۱م فروردین, ۱۳۸۹ در ۸:۳۷ ب.ظ
خیلی دیدارای ناگهانی . صاعقه میزنه به خروار خاطره ها و چه سخته این شرری که یهو و بی موقع میسوزونه و میسوزونه …………. سال خوبی رو شروع کرده باشی و موازی با برنامه هات همراه با آرامش و تندرستی همونجوری که انتظارشو داری بگذرونی……. سال نو با آرزوهای نو به خودت و خونواده محترمتون با برکت و سرافرازی و شادی همراه باشه ………
[پاسخ]
۱م فروردین, ۱۳۸۹ در ۱۰:۰۶ ب.ظ
سلام
سال نو مبارک ….
[پاسخ]
سلام
سال نو شما هم مبارک باشه
[پاسخ]
۸م فروردین, ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۱ ق.ظ
سلام …
اول سال نو مبارک …
خیلی وقته که کوثرانه رو می خونم
تقریبا تمام آرشیو هم خوندم و چند تا از پست هات رو هم برداشتم!
ولی هنوز هم درست شما رو نشناختم !
فقط می دونم که قبلا شیراز ؛ حالا قم ؛ کنار حضرت معصومه …
فکر می کنم استاد قرآن ! کارشناس ارشد رشته ی نمی دونم ؟
ولی دست به قلمتون خیلی خوبه ! بدون تعارف !
خوش حال می شم از تجربیاتتون استفاده کنم …
البته اگر تجربه هاتون رو در اختیار دیگران می گذارین … !
ان شا الله سال خوبی داشته باشین …
من لینکتون کردم
خوش حال میشم که سیاهه هام رو نگاهی بندازین …
[پاسخ]
سلام. سال نو شما هم مبارک. از لطفتون ممنون. چشم سر می زنم انشالله
[پاسخ]
۱۲م فروردین, ۱۳۸۹ در ۳:۱۰ ب.ظ
سلام، مثل همیشه مطلبتون فکر میطلبه، جالبه.
ببخشید کمی دیرشد، ولی به جهت عرض تبریک سال نو و نوعی عید دیدنی رسیدم خدمتتون، ایشالا که سال خوبیرو داشته باشید. التماس دعا
[پاسخ]
سلام. ممنون. سال نو شما هم مبارک باشه
[پاسخ]
۱۳م فروردین, ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۹ ب.ظ
سلام!
سال نو مبارک ..از قدیم تر تر ها وبلاگتو می شناختم اما دست روزگار مخشولمان کرده بود به چیز! های دیگه …به هر حال از دوباره یافته شدنت بسی شادیم [batting-eyelashes]
دوم دبیرستان _ روز عرفه کتاب ارمیا را دست گرفتم و همون روز تمومش کردم … تا مدت ها بعد اسم ارمیا که می اومد “های های” اشک می ریختم!
یه چند تا پست قبلترت و خوندم _ همون خاطره ی دوران راهنمایی و دبیرستان _ از خانوم فرمد نوشته بودی ذوق زده شدم! معلم فیزیک من هم بودن کلی شاد شدم [smug]
..
سال ۸۹ هم پر همت حضرت خانوم/
یاعلی/.
[پاسخ]
سلام. خوشحال شدم از اشتراکات
[پاسخ]
۱۳م فروردین, ۱۳۸۹ در ۴:۰۶ ب.ظ
سلام.
سال نو مبارک.
خوبی؟
من از این کتاب خوشم نیومد.
به نظرم وقتم رو تلف کردم.
یه جورایی چرت و پرت بود.
کتاب بی وتن هم همینه.نخونش.مال همین نویسنده هست.
کتاب “من او” و “به او” و داستان سیستانش خوب بود.منتها از اون کتابایی بودن که علاقه ای به دوباره خوندنشون ندارم.
التماس دعا.
یا علی.
[پاسخ]
سلام چکی جون. سال نو شما هم مبارک باشه. من ارمیا رو بسی دوست داشتم و به نظرم خیلی قشنگ بود. بیوتن رو هم خوندم و اون رو هم دوست داشتم. البته نه به قدر ارمیا
[پاسخ]