نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲م, اسفند ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 235 نفر

پریشب از شیراز که می‌آمدم قم، بین راننده‌ی اتوبوس و یکی دو تا از مسافران، سر گرمای بیش از حد داخل اتوبوس درگیری پیش آمد.

دما که از حد تحمل مسافرین بالا رفت، کم‌کم صدای اعتراض‌شان هم بلند شد. سه تا دانشجویی که ردیف جلوی ما نشسته بودند، به شاگرد راننده گفتند دریچه‌ی سقفی را باز کند تا یک کم هوا عوض بشود و دما هم پایین بیاید. او به بهانه‌ی اینکه آقایی که ردیف اول نشسته است سردش می‌شود، از باز کردن دریچه طفره رفت.

شاگرد راننده که رفت جلو، دانشجوی صندلی جلوی من، بلند شد و دریچه را باز کرد. چند ثانیه بعد، همان آقای سرمایی، بلند شد و با عصبانیت دریچه را بست. پشت سرش صدای شاگرد راننده بلند شد که «اگر پایه‌ی دریچه بشکنه، پسر خدا هم که باشی، خسارتش رو ازت می‌گیرم!»

پسرها همچنان با شوخی و خنده از گرمای هوا، شکایت می‌کردند. چند دقیقه بعد که به یکی از پلیس‌راه‌ها رسیدیم، راننده قبل از پیاده شدن، وسط راهرو ایستاد و پرسید کی بود که دریچه را باز کرد؟ جوان دانشجو بی‌معطلی جواب داد من بودم. راننده گفت: «دفعه‌ی آخرت باشه مثل لات‌ها دریچه رو باز می‌کنی».

و همین کافی بود برای شروع یک درگیری لفظی. البته چون پسر دانشجو خلق و خوی‌اش آرام بود، زیاد به درازا نکشید. راننده که پایین رفت، پسر هم انگار یک‌هو چیزی یادش آمده باشد، از اتوبوس پیاده شد. دستگیرمان شد که فرصت را غنیمت شمرده و قصد شکایت از راننده را دارد.

پشت سرش دو دانشجوی دیگر هم پایین رفتند و توقف اتوبوس در پلیس‌راه، به خاطر همین طولانی شد. حدود نیم ساعت معطل شدیم. توی این فاصله یک پسربچه‌ی هشت-نُه ساله هم گلاب به رویتان، حالش بد شد و … بله! این هم خودش شد یک دلیل دیگر تا خون یکی دیگر از مسافران هم به جوش بیاید و به بهانه‌ی اینکه بچه گرمازده شده است، به جمع شاکیان بپیوندد.

بعد معلوم شد که جوان، از راننده شکایت کرده بوده و به خاطر شکایتش، نیروی انتظامی بنا داشته ماشین را بخواباند و بعد دو جوان دیگر وساطت می‌کنند و جوان شکایتش را پس می‌گیرد.

ظاهرا هر سه‌شان دانشجوی یک رشته‌ی نظامی بودند و از قوانین این جور چیزها سر در می‌آوردند. یکی‌شان می‌گفت اتوبوسی که تهویه ندارد، به خاطر اینکه مسافرینش اذیت می‌شوند، اصلا اجازه‌ی حرکت ندارد. مشاجره در اتوبوس، هم برای مسافر و هم راننده ممنوع است؛ چون هم اعصاب راننده را حساس می‌کند، هم احساس امنیت را از مسافر می‌گیرد…

خلاصه بعد از این قضایا، تا مقصد، با خاموش کردن بخاری‌های اتوبوس، دما روی حد تعادل حفظ شد و دیگر کسی شاکی نشد.

و من در تمام مدتی که اتوبوس توی پلیس راه معطل شده بود، توی دلم آن جوان را تحسین می‌کردم که بدون برخورد غیرمنطقی، راه اصولی و قانونی ای برای مهار قُلدری راننده انتخاب کرده بود. و چقدر من همیشه حرص می‌خوردم از اینکه آقایان محترم در مقابل راننده‌های اتوبوس شهری که به بهانه نداشتن پول خرد، کرایه‌ی بیشتری کم می‌کنند، یا توقف غیر مجاز و بیش از حد دارند، سکوت می‌کنند یا عین خیالشان نیست که فروشنده‌ای به تشخیص خودش قیمت کالا را بالا ببرد و …. و هزار بلای دیگر که خودمان سر خودمان درمی‌آوریم و نه خبر از اعتراض زبانی است و نه اقدام قانونی. نهایت کاری که خیلی زحمت می‌کشیم و انجام می‌دهیم این است که زیر لب، طوری که راننده یا فروشنده نشنود، غر می‌زنیم و به دولت ناسزا می‌گوییم.

همه‌ی این مسامحه‌کاری‌های ما، نتیجه‌اش این شده که می‌بینیم؛ بالا می‌کشند و ناحق می‌گویند، و اگر اعتراض کنی، به جای شنیدن عذرخواهی، بدهکار هم می‌شوی!

نمی‌دانم این تساهل از کجا توی خون ما ایرانی‌ها جریان پیدا کرده است. درست است که توی اسلام زیاد تأکید شده روی «گذشت»؛ ولی این مال وقتی است که منافع و مضار این گذشت به خود فرد برگردد، نه زمانی که گذشت او مضراتی را متوجه جامعه بکند.

آن آقا و خانمی که به خیال خودش با بزرگ‌منشی و دست و دل بازی مابقی کرایه‌اش را به راننده می‌بخشد، باید حواسش باشد که با این کار، پایبندی راننده را نسبت به قانون کم‌رنگ می‌کند و ضررش را قشر آسیب‌پذیر جامعه می‌بینند و فشارش را آن‌ها تحمل می‌کنند.

برای قانون‌مند شدن جامعه، نمی‌شود نشست و فقط از دولت و قوه‌ی قضائیه مطالبه کرد. تک‌تک ما در نهادینه کردن قانون‌مداری وظیفه داریم. بهتر است به جای این همه مدارا و تنبلی در مقابل قانون‌شکنی‌های هر چند کوچک، و بعد بد و بیراه گفتن به دولت و نظام، فقط کمی احساس مسئولیت کنیم. برای مهار قُلدری‌های بی‌مورد، راهی جز همان اقدام آرام و قانونی آن جوان دانشجو وجود ندارد.

بعد از راه افتادن اتوبوس، فرصت را غنیمت شمردم و برای اینکه این حس مسئولیت را تحسین و تقویت کرده باشم، به جوان دانشجو گفتم: «اجازه دارم به خاطر این کار، ازتون تشکر کنم؟»

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 3.80 امتیاز از 5)
Loading ... Loading ...
  1. لیلی گفته است:

    با شما موافقم
    اگر همه حقوق خودمان و راه های مقابله با بی حرمتی و زیر پاگذاشتن حقوقمان را بدانیم نیاز به دعوا و غرزدن و شکایت کردن نیست.
    من نمی دونستم که اتوبوس بدون تهویه نمی تونه تردد کنه

    [پاسخ]

  2. حسین گفته است:

    ای کاش همیشه می‌شد بدون جر و بحث حق را گرفت. البته منظورم این نیست که بی‌خیال بشویم. منظورم دقیقاً همین کاریه که این جوان دانشجو انجام داده.
    شرط اولش آگاهیه. باید آدم از حقوق و تکالیف خودش در قانون باخبر باشه تا بتونه با صراحت اون رو دنبال کنه.

    [پاسخ]

  3. حسین گفته است:

    حالا یک سؤال پیش می‌آد:
    اگر این دفعه به هوای کار همین دانشجو بری شکایت کنی و طرف با پارتی‌بازی نگذاره که حقت رو بگیری، چه حسی بهت دست می‌ده؟! [angry]

    [پاسخ]

  4. سامی دخت گفته است:

    سلام
    بسیار عالی بود
    چقدر یاد سالهای جوونی و دانشجویی افتادم
    موفق باشید ان شا الله

    [پاسخ]

  5. مخ تش گفته است:

    ای کاش تا تو موقعیتش بودی از طرفه منم تشکر میکردی ! [grin] [rose]

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [straight-face] [crying] [love-struck] [sigh] [rose] [applause] [whistling] [wall]

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

نگارهٔ بیست و سوم
نگارهٔ سی و هفتم
نگارهٔ بیست و نهم
نگارهٔ سی و هشتم
نگارهٔ سی و سوم
* نرمی

بعد از تو
نمی‌شود شعر خواند، شعر گفت، به شعر گوش سپرد

من ماه‌هاست شعری نگفته‌ام
ماه‌هاست در شب‌هایی به عمق یلدا
و روزهایی به طول فاصله،
لطافتم را به گل بخشیده‌ام،
به قاصدک
به نسیم

شعر، احساس را به من باز می‌گرداند
نرمی، برای قلبم خوب نیست
ماه‌هاست قرصی نخورده‌ام

شعر، احساس مرا
شعر، اوج اخلاص مرا
شعر، تو را
به من باز می‌گرداند

* بباف
* تغییر
* شرم
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon