نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۹م, اسفند ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 380 نفر

چقدر فرق داشتیم با بچه‌های حالا. دوره‌ی راهنمایی که بودیم، توی فکر این جور چیزها نبودیم اصلا. بزرگ‌ترین خبط بچه‌ها آن موقع، شاید دل بستن به هنرپیشه‌های تلویزیون بود و بازیگران فوتبال. یادم هست یک بار روزنامه‌ای که توی‌اش عکس ستاره‌های فوتبال ایتالیا را داشت چطور بین بچه‌ها تکه و پاره شد! آن موقع جام جهانی بود و خیلی‌هامان توی مود فوتبال بودیم.

من که کلا آن سال‌ها حسابی مشتری فوتبال بودم. قرمز بودم؛ اما نه تند و آتشین. مسابقات آن دوره‌ی جام جهانی را، تماما دنبال می‌کردم. داداش ساعت کوک می‌کرد برای سه نصفه شب و من را هم بیدار می‌کرد تا بازی‌ها را مستقیم ببینیم! بازیکن‌ها را خوب می‌شناختم. طوری که لازم نبود آقای خیابانی بگوید الان توپ توی پای کیست. از روی پستی که توی زمین داشتند و از مشخصات‌شان، می‌شناختم‌شان. حتی بازیکن‌های تیم‌های مطرح خارجی را!

مدرسه را می‌گفتم. من بودم و شیما مشیدی و سمیه عبداللهی و شیروانی و آن اوائل هم عالیه. سه سال راهنمایی را برخلاف دوره‌ی دبستان که اغلب ردیف دوم می‌نشستم، ردیف آخر می‌نشستیم تا حسابی جا برای حرف زدن و میدان برای آتش‌باراندن داشته باشیم. البته خب درسمان خوب بود. جزء ممتازین بودیم. ولی کم هم اذیت نمی‌کردیم.

چقدر سرود و نمایش و این جور برنامه‌ها داشتیم. فکرش را بکن، من نمایشنامه‌ی طنز می‌نوشتم و اجرا می‌کردیم! یک‌بار برای ۲۲ بهمن، یک نمایشنامه‌ی طنز را به تقلید از مسابقه‌ی هفته اجرا کردیم. به سبک همان مسابقه‌ی هفته‌ای که یکی از برنامه‌های طنز اجرا می‌کرد. «ساعت خوش» بود شاید! یادم نیست. خودم نقش «رادش» را برداشته بودم با آن عینکی که می‌زد و بیشتر هیکلش را زیر میز پنهان می‌کرد. همین‌قدر یادم هست که آن‌قدر همه‌ی مدرسه از این نمایش طنز ما روده‌بر شده بودند که مدیر و معلم‌ها و حتی خانم ناظم که هیچ‌وقت خنده‌اش را ندیده بودیم، داشتند می‌خندیدند. ما که دیگر روی سن ترکانده بودیم بس‌که خودمان خندیده بودیم!

توی همان برنامه‌ها بود که شیما ارگ برادرش را می‌آورد مدرسه و برای سرودی که می‌خواندیم، می زد. به من هم چیزهایی یاد داده بود. البته اولین بار خاله فائزه یک چیزهایی یادم داده بود. بس‌که دوستش داشتیم بهش می‌گفتیم خاله. نت‌ها را یادم داده بود و یک قطعه‌ی خیلی کوتاه، برای اینکه نت‌ها یادم نرود: دو ر می، ر می فا، می فا، می فا، سل سل، سل لا سی لا…

وای که چقدر دلم برای شیما تنگ شده است! تا چند سال بعدش با هم مکاتبه داشتیم و گاهی تماس می‌گرفتیم؛ اما بعد تماس‌ها قطع شد و دیگر هیچ خبری از هم نداشتیم. عوضش دوستان دبیرستانم برایم مانده‌اند.

دبیرستان که تصمیم گرفته بودم دیگر دختر خوبی باشم، همیشه ردیف اول می‌نشستم و خوب به درس گوش می‌دادم. من بودم و کنار دستم نسیم. هر سه سال با هم بودیم. پشت سرمان هم معصومه و رضوانه. گروه چهار نفره‌ای که هنوز هم گاهی به بهانه‌هایی دور هم جمع می‌شویم. از این جمع نسیم ازدواج کرده است. از آن دخترهای تخس بود که پسرها را حسابی حریف بود. توی آخرین دیدارمان قبل از ازدواجش، خیلی جدی و مصمم گفته بود: «من تا ۳۰ سالگی نمی‌خواهم شوهر کنم. مگر دیوانه‌ام؟!» چند ماه بعد که خبر ازدواجش را با یکی از همکارانش شنیده بودیم، پُقی زده بودیم زیر خنده و گفته بودیم کاش ما هم نمی‌خواستیم تا سی‌سالگی ازدواج کنیم!

رضوانه عاشق فیزیک بود. به خاطر خانم فرمد شاید. آخرش هم دبیر فیزیک شد. هیچ وقت اولین جلسه‌ی کلاس خانم فرمد را یادم نمی‌رود. از سال دوم، دبیرمان شد. خیلی جدی بود و خیلی سطح بالا درس می‌داد. تقریبا همه‌مان سر کلاسش گیج می‌زدیم! درس را برای آن‌هایی می‌داد که دوست داشتند یاد بگیرند. مثل بقیه‌ی معلم‌ها نبود که نصف کلاسش را به «هیس» و «ساکت باشید» و «گوش کنید» بگذراند. می‌خواستی یاد بگیری، گوش می‌دادی؛ نمی‌خواستی هم، هیچ!

تا وقتی رو به کلاس بود و درس می‌داد، همه سیخ می‌نشستیم و ساکت گوش می‌دادیم. به محض اینکه پشتش را به ما می‌کرد و روی تخته شروع به نوشتن می‌کرد، یک‌باره همه با هم ولو می‌شدیم و وا می‌رفتیم. باز وقتی می‌خواست رو برگرداند؛ همه سیخ و دست به سینه می‌نشستیم.

صدای اعتراض بچه‌ها به سطح بالای درس‌های خانم فرمد، از انجمن اولیا و مربیان به گوش مدیر و خودش رسیده بود. گفته بود این روش من است و این‌ها چیزهایی است که یک دانش‌آموز باید بداند. معتقد بود دبیرهای قبلی ما را تنبل بارآورده‌اند و شاید بی‌سواد.

سال سوم هم فیزیک‌مان باز با خودش بود. ولی حالا همه عاشقش شده بودیم و فیزیک از قشنگ‌ترین و لذت‌بخش‌ترین درس‌هایمان بود. مسائل فیزیک را که حل می‌کردیم، انگار بزرگ‌ترین تفریح زندگی‌مان را می‌کردیم.

با اینکه از سال بعدش تهران نبودم، باز با خانم فرمد تماس تلفنی داشتم. خیلی بهم امید داشت. این را وقتی فهمیدم که یک سال بعد که نتایج کنکور اعلام شد، خودش زنگ زد ببیند چه کار کرده‌ام! هنوز هم گاهی از بچه‌ها احوال‌مان را می‌پرسد.

خانم بنکدار هم همین‌طور با معرفت است. مدیرمان بود. یک تکه ماه! چند وقت بود تماس تلفنی باهاشان نداشتم؛ بعد به راضیه که عروس شیرازی‌ها شده بود، سپرده بود به‌مان سلام برساند!

اسم کوچکش ژاله بود. هر چند وقت یک‌بار بچه‌ها را جمع می‌کرد و برایمان حرف می‌زد و جواب بعضی از نامه‌هایی را که بچه‌ها توی صندوق مدرسه انداخته بودند،‌ می‌داد. با آنکه موهایش بعضا سفید شده بود، آن‌قدر باهامان گرم و صمیمی بود که بچه‌ها توی نامه‌هایشان با اسم کوچک خطابش می‌کردند: سلام ژاله جان!

خانم هاشمی، سمیه (سوگل)، بهرامی، اکبری، فاطمه مقیمی، اعظم خیراتی، حوزان، خانم اقارب‌پرست، اکرم‌السادات سجادی، مونا، نرگس… اوه! چه گنیجنه‌ای دارد ورق می‌خورد…

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (6 رأی، میانگین: 4.33 امتیاز از 5)
Loading ... Loading ...
قرارگرفته در شاخۀ: نوستالژی
برچسب ها: ,
  1. عطر یاس گفته است:

    اخییی خیلی خشکل نوشته بودین! چه دوران خوبی داشتید!

    [پاسخ]

  2. کاف گفته است:

    نمی دونم منم اگر بزرگ شم مثل شما به این دورانم فکر می کنم یا نه…
    چون کلا دوران درس خیلی سخته!
    خیلی وقت بود که وبلاگتون رو گم کرده بودم…
    آخر که پیداش کردم دیدم آدرستون عوض شد.
    لینکتون کردم که گمش نکنم. [rose]

    [پاسخ]

    من هم مثل شما فکر می‌کردم. همیشه برام مسخره بود که آدم‌ها دلشون برای ایام مدرسه تنگ بشه. البته الان هم هرگز دلم برای اون روزایی که باید صبح زود پا می‌شدیم و تا لنگ ظهر سر کلاس می‌نشستیم، تنگ نشده‌ها! :D اما خب، خاطره‌هاش شیرین مونده‌ن. :)

    [پاسخ]

  3. دستفروش گفته است:

    سوگُل !!!!!!!!!!!!!!!!!!

    [پاسخ]

  4. راحیل گفته است:

    سلام
    واقعا یادش بخیر … دوران خاطره انگیزی بود

    راستی کوثر دوران مدرسه شیراز نبودی؟ [watching-sad]

    [پاسخ]

  5. مریم گفته است:

    سلام
    ایمیلم رو دریافت کردین؟ چرا جواب ندادین
    من بیشتر دلم برای حال و هوای دوران راهنمایی م تنگ شده [smile]

    [پاسخ]

  6. طلا گفته است:

    چه زود گذشت بچگیا
    چه خوب گذشت بچگیا
    .
    .
    .
    [broken-heart]

    [پاسخ]

  7. هم ولایتی گفته است:

    سلام هم ولایتی بر شما دوست عزیز
    به همت گروهی از طلاب و دانشجویان مذهبی و معتقد و مومن تالارهای گفتمان کشف الیقین در نیمه شعبان ۱۳۸۸ راه اندازی گشت .
    هدف اصلی سایت نقد ادیان و مذاهب مختلف و پاسخگویی به شبهات وارده است .
    از دیگر انجمنها می توان به حدیث شناسی ، قرآن پژوهی ، زن پژوهی، احکام و … اشاره نمود .
    منتظر بازدید و در صورت تمایل ثبت نام شما هستیم:
    سایت کشف الیقین : http://www.msadra.ir
    تالارهای گفتمان کشف الیقین : http://www.forum.msadra.ir
    یا علی

    [پاسخ]

  8. امید گفته است:

    فکر نمیکردم دبییرستان رشته ریاضی باشید !!

    واقعاً دوران خوبی بود . برای هر کسی . به یه نحوی .

    امیدوارم اون دنیا هم به همین زیبایی روزهای عمرمون رو ورق بزنیم

    [پاسخ]

    ان‌شاءالله :)

    [پاسخ]

  9. مخ تش گفته است:

    عجب مروره قشنگی بود ! [rose]

    [پاسخ]

  10. چکاوک گفته است:

    خیلی خوب بود.
    جو گیر نشو نوشته تو رو نمیگم.بچگیامون رو میگم. [wink] [tongue-out]

    من دبستانم رو از بقیه دورانم بیشتر دوست دارم.

    چهارتا بودیم.من و معصومه آبیاری و فاطمه اعلم الهدی(دختر مدیرمون) و فاطمه تکلو(دختر معلم پرورشیمون که فرزند شهید هم بود)
    من کل دوران آموزشی قبل از دانشگاهم رو مدرسه شاهد درس خوندم.
    راهنمایی هم خوب بود.منتها چون سال اول رفتم منطقه سه از دوستام دور افتادم.
    دبیرستان هم بد نبود.دانشگاه هم همینطور.

    منتها دوستای دوران مدرسه خیلی به آدم نزدیکتر و با مرامتر هستند.
    دستت درد نکنه.با یاد دوستام دلم وا شد.

    ولی هیچ دوستی مثل شما نمیشه.حیف که دوریم.خدا هم نمیده نمیده دورشو میده.الحمدلله.جای ناشکری نیست.

    التماس دعا.
    یا علی.

    [پاسخ]

    “ولی هیچ دوستی مثل شما نمیشه” اگه یه حرف درست و حسابی توی عمرت زده باشی، اینه!

    [پاسخ]

    ای بابا من فقط یه لبخند زدم.
    ای بابا.

    [tongue-out]

    [پاسخ]

  11. سعید صفری گفته است:

    سلام دخترم :
    راستش من تصادفی با وبلاگ شما برخورد کردم ولی الحمدالله حالم خوبه و صدمه ندیدم!
    ولی بریم سر اصل مطلب تو آدرس قبلیت مکتوبه ای در باره شهدا داشتی البته یه پست ناقابل برای شما و دوستان گذاشتم ولی دیدم شاید نری اونجا گفتم مختصری اینجا وقتت رابگیرم خوب بد هم نشد یه چنتا چیز اینجا یاد گرفتم و ..
    اما بعد:
    شما در باره شهدا همچین گفته بودی که اگر یه خارجکی بیاد تار نمای شما را بخواند البته آگر فارسی بداند فکر میکند ما از شهدا مقدسین کلیسای کاتولیک یا پرتستان را برای نسل دوم و سوم ساخته ایم
    دخترم ، انچه در باره شهدا هر کسی گفته یا نوشته بزعم خود بوده نه درجه و مقام واقعی ایشان مقام شهید آن است که خدا میفرماید (حدیث قدسی) نقل به مضمون:
    هر که ما دوست بدارد من دوستش دارم و هرکه من دوستش بدارم ….
    هر در راه من کشته شود دیه آن بر من واجب است و دیه یا خون بها او خود من هستم
    حال خود بگو برای این مقام چه تعبیری میتوان کرد یا چه کسی توان آن را دراد در باره این جایگاه سخن بگوید
    فاطی که زمن نامه عرفانی خواست از مورچه ای تخت سلیمانی خواست
    فرمایش امام روح الله بود عرفان یعنی شهادت کسی به این مقام میرسد که خدای خود را بشناسد وکسی خدا را میشناسد که خود راشناخته باشد شما که دلگیر از این گفته بودید بفرمایید خودتان را چقدر میشناسید
    معمولا افرادی که در علمی به کمالاتی میرسند در مصاحبه های خود میگویند تازه اول راه هستیم و باید بیشتر سعی کنیم …
    ابن سینا بارها به بهمن یار گفت وقت کم دارم و ناشناخته های من بسیار
    دخترم من و شما در شناخت خود لنگ میزنیم که شهدا را نمیشناسیم
    ما گیرمان خودمان هستیم
    شهدا منتخبین رب العالمین هستند این کم جایگاهی نیست
    از نوجوانی خود گفتی من هم میگویم تا شاید حسرتی بر دل نماند:
    نوجوان که بودم میدان خراسان خیابان شیرازی تقریبا وسط های خیابان یک مسجد بود هر شب برای اینکه مامان من دنبال نان و …نفرستد میرفتم نماز جماعت و تا ته مجلس جارو نمیکردن بیرون نمی آمدم البته اتفاق خوبی بود همان جا بود که با کلمه شهادت و شهید آشنا شدم و همیشه وقتی شیخ بالای منبر از مقام شهدا میگفت حسرت میخوردم چرا زمان امام حسین نبودم تا پای رکاب ایشان شهید شودم … زمانه چرخی زد و انقلاب شد و بعد از انقلاب هم جنگ تحمیلی و مسئله دفاع و فرمایش حضرت روح الله برای شرکت در جنگ ما هنوز کچولو بودیم ۱۵ یا ۱۶ سال هر چی التماس کردیم بابا خدا پدر بیامرز اجازم نداد گفت من میرم تو لازم نیست بمان درس بخوان برای مملکت مهندس بشوی!!!
    سر شما را درد نیاورم البته چشمتان را، سال ۶۱ امام امر کردن برای اینکه جبهه ها نیاز به نیرو دارد نیازی به اجازه ولی دانش آموز نیست ما هم از خدا خواسته کتابها را دادیم به رفیقمان گفتیم به ننه ما بگو من رفتم جبهه !!!
    رفتیم تا جنگ تمام شد ای خدا کجای کار ما میلنگه که هنوز داریم نفس میکشیم
    راستی فهمیدید چی گفتم ؟
    فکر نمیکنم ! شما فقط خودتان را میبینید من هم خودم را میدیدم اگر غیر از این بود الان نباید زنده باشم
    درکش سخته ولی دخترم من و خیلی های دیگه مثل من از ماندن خسته هستیم !!! باور کن مرگ عزیزترین کسانم را در این بیست و چند سال فراموش کردم ولی هادی کرمیان هنوز یادش اشک تو چشمام جاری میکنه
    اسم محمد تقی پکوک پشتم میلرزاند
    خاطرات اسماعیل مسلمی با آن تبسم زیباش برایم شده عذاب و هر روز از خدا میخواهم من را ببره نه پیش آنها بلکه یه جایی که بوی زمین و خاک و گناه نیاید
    شهدا …… چی میدانی ؟شما فقط یه اسمی میشنوید …شهید محمد ابراهیم همت
    وای که چه میگفت و چه میکرد این مرد ساده و بی آلایش
    “هر کاری میکنید برای رضای خدا باشد آب میخوید برای خدا باشد میخوابید برای خدا باشد میجنگسید برای خدا باشد …اگر این طور شد دیگر به نتیجه کاری ندارید و تکلیف عمل کردید…”(شاید کمی کاستی دو نقل قول باشد)
    این یعنی همه شناخت همه معرفت علی الله
    یکی میرود درس فلسفه ملاصدرا و ابن سیناو هگل میخواند تا به جهان بینی برسد همت پشت خاکریز به خدا رسید!!!!!
    شهید یوسف کابلی… چی بگو از او، نشناختمش ،فرمانده شجاع میدانهای سخت، پاسدار بسیجی، شهید مظلوم، خدمتکار رزمندگان، مهندس دانشگاه تهران،عارف بالله، غرق در یگانگی معبود ، شب زنده دار، نمیدانم از او چه بنویسم تا بگویم کامل ناگفته ها را،
    نه دیگر بس است فقط این را بگویم اگر بیست سال در کنارم باشید حرفهایم تمام نمیشود آنقدر از این عزیزان حرف ناگفته دارم که فقط خدا میداند دل میخواد بترکه تو نمیفهمی البته ببخشید اینقدر صریح نوشتم ولی باور کن دخترم لازم بود تمامی گلهای عالم نثار وجود نازنین شما جوانان که نگران دین ودنیای خود هستید و این هم جای شکر و سپاس دارد.

    من که مهران دیده ام یار و یاران دیده ام
    من که یاران عزیز بی سر و جان دیده ام
    سر بداران زمین در پی جان دیده ام
    ذبح یاران شهید در نیستان دیده ام
    با محمد با علی تک سواران دیده ام
    اکفیانی یا ولی شیر مردان دیده ام
    در سجود در قیام من غلامان دیده ام
    .
    .
    لیک اینک این سعید با ستوران دیده ام
    با درود فراوان بدرود و خدانگهدار

    [پاسخ]

    سلام. خوندم اون کامنت‌تون رو. اتفاقا برای ما از شهدا، آدم‌هایی تو مایه‌های مقدسین کلیسا ساختن. این رو بنده که نسل سومی هستم خوب متوجه می‌شم، هر چند ممکنه شما که از همون نسل هستید، متوجه این مطلب نشده باشید. بنابراین این حرف رو از یک نسل سومی قبول بفرمایید.
    اینکه فرمودید هر کسی هر چیزی از شهدا گفته یا نوشته، به زعم خودش بوده صحیح؛ اما توجه کنید که منابع اطلاعاتی ما نسل سومی ها، چیزی غیر از همین گفته‌ها و نوشته‌ها نیست.
    ادامه‌ی صحبت تون باز برگشتید به این موضوع که مقام شهدا والاست. بنده کجا منکر این مطلب شده‌ام؟ کدوم جمله شما رو به این نتیجه رسونده؟
    لب مطلب بنده در اون نوشته این بود که شهدا که تونستند به چنین مقامی برسند، از آسمون هفتم نازل نشده بودند. شهدا هم کسانی بودند مثل شما، مثل بنده و بقیه. همین آدم‌های معمولی بودند. با یک تفاوت. فهمیدند. شناختند و رفتند.

    [پاسخ]

    سلام :
    نمیدانم از خوشحالی خودم بگویم یا از بد حالیم، اما بالاخره باید شروع کنم.
    اول از حال خوشم بگم :
    دخترم از اینکه میبینم نسل سوم چنین با دقت وریز بینی در پی شناخت و کسب معرفت هستند سر مست و مسرور گشتم البته من خودم یک نسل سومی هم جنس شما دارم که در باره شهدا با ایشان هم صحبتهای بسیار داشتم که البته مثل شما جبهه نگرفته و عاشق مرام شهداا شده .
    اما نگران شدم از اینکه میبینم شما اصل و فرع گفته های مرا با هم مخلوط و نتیجه گرفتید من هرگز نگفتم شما منکر چیزی شدید ، عرض من این است که نسل سوم ما (شاید بخاطر همان بقول شما منبع اطلاعاتی فراموش کار یا چیزی در همین مایع … )درست درک نکرده ،بیان سیره بزرگان که شهدا هم گروهی از آنها هستند در طول تاریخ فقط برای این بوده که نسلهای بعد بهره ای بورده و در رسیدن به مقصود که همان قرب علی الله میباشد سریع تر و روان تر پیش رود .
    ببینید ما گروهی داریم که اسوه شدند و گروهی داریم که راوی هستند این گروه دوم بعضا چون همنشین بودند فقط برداشتهای خود را بیان کردند اما شما که ندیدید باید این روایات را پالایش کنید کنکاش کنید و بکار ببندید ، همین
    حال اگر من بزرگر نمایی کردم چون دوست دارم آنان همان طور که برای من بزرگ بودند برای نشل بعد هم بزرگ باشند ، یک مثل عینی هم میشود زد:
    سیره امامان معصوم با اقوال مختلف به ما رسیده که گاهی انسان را متعجب میکند ولی این دلیل نمیشود که ما اصل سیره معصومین را زیر سوال ببریم میتوانیم آن قسمتی که بنظر ما نا جور و نا فرم است بچالش بکشم و با تحقیق علمی و معرفتی درستی یا نا درستی آن را لا اقل برای خودمان اثبات کنیم در کتب حدیث ما احادیثی یافت میشود که حتی نگارنده در صحت آن شک وارد میکند ولی همه کتاب را نمیشود منکر شد مثل بسیار دارم که فرصت مناسبی برای بیان نیست .
    برویم سر اصل موضوع :
    من بعنوان کسی که از نسل اول شاید باشم مطلبی را برای شما گفت مقدس سازی هم نکردم فقط آنچه دیده بودم و یا شنیده بودم بیان کردم حال اگر شما ایرادی در هر جای نوشته های من میبینید مطرح بفرمایید تا شاید برطرف شود ولی دخترم شهادت یک تفاوت ساده نیست و فهمیدن یک فرایند شیمی نیست که به سادگی بفرمایید فهمیدند و شناختند و رفتند
    تفاوت انسانیت با حیوانیت در همین فهمیدن است در شناخت هست ولی رفتنی در کار نیست به آن معنی که بعصا استفاده میشود این من و شما هستیم که در قید زمان و مکان در گیر هستیم میرویم آن ها ماندن و جاوندانه شدند ” عند ربهم یرزقون ” ایشان نرفتند بلکه نزد پروردگار خود روزی دارند و به حیات واقعی رسیدند .
    وقتی در نوشته قبلیم در وبلاگتان عرض کردم برای سلوک مرشد وپیر لازم است اینجا ثابت میشود تکیه بر فهم خود چه بر سر ما می آورد ، اگر منظور از فهمیدن همان چیزی باشد که مادیون در غرب و شرق عالم مدعی آن هستند نتیجش میسششود بمب اتم ،ولی فهم عرفانی و دینی که شهدا به آن رسیدند نتیجش میشود عمار و کمیل و مالک در تنهایی علی (ع)، ما را چه شده که تصور میکنیم میتوانیم براحتی بفهمیم و خود یا لااقل جوان عصر خود را با بزرگانی مقایسه میکنیم که حتی به تعداد انگشتان دست (البته نه همه جوانان) نمیتوانیم نام یاران علی را بشماریم .
    وقتی از همت برای دیگران سخن میگوییم در ذهنمان یک حوان با لباس نظامی شاید هم غرق در خاک و گل با یک اسلحه و مقداری تجهزات نظامی متصور میشود ولی والله این همت نیست ،
    همت را کنج سنگر در نیمه های شب باید میدیدند
    همت را در نماز باید میدیدند
    همت را در دعای کمیل باید میدیدند
    همت را در حلقه رزمندگان عاشقش باید میدیدند
    او با عشق به خدا زدگی کر
    با عشق به خدا درس خواند
    با عشق به خدا ازدواج کرد
    با عشق به خدا جنگید
    با عشق بخدا فرماندهی کرد
    با عشق به خدا به صف دشمن زد
    .
    .
    .
    با عشق بخدا شهید شد
    این چیزی نیست که شما تصور میکنید پتک باشد یر سر جوانان امروز ، این یک سیره و روش حیات فی سبیل الله است ،این یعنی قرغ در معبود شدن ، این یعنی توحید ،
    “قول هو الله احد”
    همین یک جمله از قران میتواند معرف خیل عظیم شهدا باشد ،
    در نوشت وبلاگ اشاره ای داشتم به تفسیر سوره حمد حضرت روح الله (ره) ،آنجا امام رحمت الله علیه در ب بسم الله گیر کرد دست آخر فرمودند اگر بخواهم همین ب را تفسیر کنم وقت کم می آید کتاب اسرار نماز امام (ره) را نمیدانم خوانده اید یا نه حتما سر به این کتاب بزنید انسان متعجب میشود در معنای این عبادت و میماند نماز را چگونه بخواند ، وای بر ما که چون نمیفهمیم منکر شویم که نه بابا امام را دراند بزرگش میکنند او هم یکی بوده مثل ما ، البته او هم انسانی بوده مثل ما ولی فقط بوده و در حیات پر برکتش سالکی شد الی الله.
    شهدا به موضوعات اطرافشان نگاهی ژرف و توحیدی داشتند ، باور بفرمایید اگر بخواهم مثل بیاورم ترس آن میرود متهم به مقدس سازی شودم و باز بگویید ای بابا این آقا نسل اولی باز دارد حرف خود را میزند اما اینطور که شما به مساله شهدا نگاه میفرمایید کار را برایتان سخت میکند جنس نگاهتان را تغییر دهید بیاید از با یک وظیفه به موضوع نگاه کنید .
    تکلیف را بشناسید بعد به آن عمل کنید مثل نماز که میدانید بر شما واجب است البته عنایتی یه اسرار نماز امام (ره ) داشته باشید
    ایشان در بخشی از این کتاب مینویسند “بعد از ۴۵ سال فهمیدم هر چه نماز خواندم برای شیطان بوده ”
    خیلی موضوع عجیب است شخصیتی مثل ایشان که برای خیلی ها در دوران خودش الگو اسوه بوده با شجاعت اعتراف میکند این گونه نامز برای شیطان است یعنی دشمن ادم در کمین است از بی توجه ی ما کمال استفاده را میکند
    اینکه میگویم شهدا افراد خواص بودند سّر مطلب همین جاست ، انان خدا را در همه حال حاضر میدانستند ، کاری که خیلی از ما و نسل دوم و نسل سوم اصلا به آن فکر نکردیم و اگر هم کردیم لحظه ای یا ساعتی یا حد اکثر چند روزی.
    اما آان پیرو امام شان عالم را محضر خدا میدانستد و در محضر حضرت دوست معصیت نمیکردند
    مثلی بزنم
    آقایی بود مذهبی مسول آموزش تعاونی های روستایی کشور خاطره ای تعریف کردند که برایم خیلی جالب بود ( مربوط میشود به ۵ یا ۶ سال قبل:
    یک روز صبح که آز خانه بیرون آمدم تصمیم گرفتم به مقرارت راهنمایی و رانندگی مقید باشم خوب ماشین را روشن کردم کمربند را بستم و … حرکت کردم بین خطوط رانندگی میکردم و سرعتم را طبق آنچه تبلو های رهنما نشان میداد تنظیم کردم هر کس از کنارم میگذشت یا بوق میزد یا فحش میداد که ای مردک عقب مانده چرا اینطور رانندگی میکنی مردم را اسیر خودت کردی بابا طرف گیجه ، خوله ، کم داره هزار تا حرف دیگه هنوز به انتهای اولین جاده نرسیده بودم تصمیم گرفتم مثل قبل رانندگی کنم تا هم رنگ جماعت شوم
    مثل شهدا مثل کسی که با توجه به تمام این حرفها باز از قانون تخطی نکردند و درست رانندگی کردند و بالا اخر له مقصود رسیدند .
    خیلی پرط وپلا گفتم نه!!!!!
    شما را بخدا از شهدا بت نسازید آنها را راهنمای این جاده پر پیچ و خم دنیا بداندید شناخت شهدا از شناخت ائمه برای ما انسانهای کوته بین راحت تر است پس این نعمت را قدر بدانیم .
    یک موضوع دیگر ، تمام این عرایض بنده دلیل آن نیست که در نسل سوم کسی هم سنگ شهدا یافت نمیشود نه این تفکر هم بنوع خود خطر ناک و عین گمراهیست در تمام نسلها و دوران زندگی بشر افراد خاص بوده و هستند وخواهند بود اما بعضی دوران بدلایل خاص بودنش بیشتر از این تیپ انسانها داشته . جنگ شرایطی را فراهم کرد که کارخانه انسان سازی راه افتاد و کسانی در این کوره آبدیده شدند که اگر زندگی قبلشان را میدانستند از اصل منکر اجر شهید و مقام شهدا میشدند. ولی همان شرایط جنگ و فرصت هم نشینی با خواص معنوی باعث شد آنها هم ساخت و پرداخته شوند و در نهایت برگزیده گردند.
    به امید موفقیت و قبولی جهد وجهاد معرفتی همه دوستان

    [پاسخ]

    سلام.
    قبلا از اظهار لطف‌تون در کامنت‌های مختلف تشکر می کنم.
    و اما بعد… در عجبم واقعا! یعنی از شگفت‌زدگی نمی‌دونم دقیقا چی باید بنویسم! اصلا نمی‌فهمم شما چطور از اون جمله‌ی “فهمیدند و شناختند و رفتند” این طور نتیجه گرفتید که منظور من از شناخت، اون چیزی هست که مادیون می‌گن!!! وقتی من برای “شناخت” هیچ قیدی و هیچ پیش و پسی نیاوردم، شما بر چه اساسی برداشت سوء می‌کنید؟
    والله مسئولید در مقابل این سوء برداشت ها!
    بنده موضع‌گیریم و اعتقادم نسبت به شهدا و مقام شهید، کاملا روشن و واضحه. و بحمدالله با اطمینان عرض می‌کنم که هیچ خدشه‌ای به این موضع‌گیری وارد نیست؛ کما اینکه در اکثر موارد هم عقیده با شما هستم. اما برداشت عجیب شما از نوشته‌هام، بنده رو به سکوت و توقف در ادامه‌ی این بحث مجبور می‌کنه.

    [پاسخ]

    سلام :
    متقابلا متشکر ابراز محبت شما،
    من سخنانی کلی بادیدی عام را بیان کردم آنچه در وب سایتهای دیگران خواندم و نشریات نوعا مذهبی . به قول امروزی ها راست گرا دیدم را موشکافی کردم و شما هم در این دنیای مجازی اگر مطلبی مینگارید نباید انتظار داشت باشید همان که در فکر و ذهن شما است برای مخاطب متصور شود
    اتفاقا چون هیچ قیدی برای شناخت قرار ندادید و من خواننده هم از نفکرات شما بی اطلاع هستم آزادم که بهترین و بدترین برداشت را داشته باشم
    ولی از همه مهمتر بنده پیام خصوصی برای دختر گلم نگذاشتم که خدای ناکرده این تصور پیش بیاید که بنده فکر کردم شخص نگارنده انحراف یا گناهی مرتک شده است بلکه جواب جمعیت وارد به سایت شما هدف کلام من بودند و قطع به یقین هستند کسانیکه از حداقل اطلاعات هم بی بهره هستند وبیان این که “فهمیدن و شناختند ورفتن میتواند برداشتی جز انچه شما در نظر داشتید را در ذهن آنان متصور شد .
    اما در آخر شرمنده از اینکه خود در حفرع ایفتادم که قصد داشتم متن شیوای شما را از آن خارج کنم حداقل در مورد خودشما این چنین شد حلال بفرمایید
    در ضمن امروز شما را به دخترم معرفی کردم بعد از خواندن سوگل خندهای کرد گفت یادش بخیر دبیرستان !!!
    ظاهران شما نسل سومی ها کمر به قتل !!!! [lol] ما نسل اولی ها بسته اید
    شوخی کردم در باره همه نوشته هایم در وب از شما حلالیت میطلبم
    اگر وقتی داشتید وبلاگ بنده را خوانده و نظر بدهید تازه راه افتاده ممنون میشوم
    پدر نسل اولی

    [پاسخ]

    سلام بر پدر نسل اولی
    این که وقتی قیدی برای کلام آورده نمی‌شه، پس خواننده آزاده بهترین و بدترین برداشت رو داشته باشه؛ حرف عجیبی بود برام. حداقل گمان نمی‌کنم با آموزه‌های دینی ما سنخیتی داشته باشه.
    به هر حال باز هم تشکر می‌کنم از لطف شما. امیدوارم دختر خانم‌تون هم به جرگه‌ی وبلاگ‌نویس‌ها بپیوندند و بتونیم با هم تعامل داشته باشیم. :)

  12. حسین گفته است:

    من هم دلم برای مدرسه تنگ شده. حتی یک دفعه یکی از معلمامون که دوست داشتم تو خیابون دیدم و همین‌طوری که داشت با ماشینش رد می‌شد، براش دست تکون دادم! [grin]
    خوب! پسرها این طورین دیگه! [angel]
    با این همه هیچ وقت دوران شیرین مدرسه یادم نمی‌ره. یادش بخیر… [day-dreaming]

    [پاسخ]

  13. سعید صفری گفته است:

    سلام :
    احسن ، شما جدیدتی مثال زدنی در وبلاگ نویسی ذارید ،تو این چند سالی که در این دنیای مجرازی میچرخم تا بحال اینقدر بروز جواب نگرفته بودم و شاید همین باعث جذابیت تار نمای شما باشد.
    این بار مثل شما خیلی کوتاه عرض میکنم :
    ما اینها را برای فقط بچه مسلمانها و بچه مثبتها نمینویسیم ، هدفمان جذب دستکم افراد سرگردان و بی تکلیف در این فضا میباشد .
    البته کمکمان بهم دیگر میتواند در فتح این سنگر هم کمکمان کند انشاء الله
    لطف کنید وبگاه بند بخصوص صفحه وبلاگ مرا مورد الطفات قرار دهید و راهنمایی فرمایید
    با سپاس پدر نسل اولی

    [پاسخ]

  14. سعید صفری گفته است:

    سلام :
    مثل اینکه چشمم شور بود!!!
    یا نکند همان فرمایش تان را عملی کردید و دیگر قصد پاسخ گویی به ما را ندارید؟!!
    اما در مرد دخترم ایشان اختیارشان با بنده نیست اول خودشان بعد هم شوهرشان صاحب اختیار هستند
    ولی اولین فرصت که بببینمشان حتما سفارشات لازم را برای امر شما خدمتشان ابلاغ میکنم
    پدر نسل اولی

    [پاسخ]

    سلام
    کامنت قبلی‌تون نیاز به پاسخ نداشت آخه. آمدم وبلاگتون و پیغام هم گذاشتم. امیدوارم دیده باشید.

    [پاسخ]

    سلام :
    بله دیدم متشکرم از لطف علی
    درضمن برای کامنت گذاشتن حتما باید برید صفحه وبلاگ
    اما در حال کار روی یا سرور جدید هستم شاید وضعم بهتر بشه بهر حال زیاد در این دنیای مجازی وارد نیستم به توصیه دوستان و بر حسب وظیفه وارد این وادی شدم خدا کمک کند و دوستان وب گرد یاری نمایند داریم دست به قلم میشویم
    هنوز خیلی مانده به شما برسیم کمک نمایید ممنون میشوم
    پدر نسل اولی

    [پاسخ]

    سلام. خواهش می‌کنم. امیدوارم منزل جدید به زودی راه بیفته :)

    [پاسخ]

  15. مردمک گفته است:

    سلام
    خاطرات کودکی همیشه در ذهن می مونه.
    انشاالله همون جور که کودکی شیرینی داشتید، حال و آینده ی شیرینی هم داشته باشید.

    [پاسخ]

  16. یک پسر شیمیایی گفته است:

    تو این پهناور دشت درد های قدیمی، دلم شادی روزگار کودکی را خواست، کاش مجالی بود برای به یاد آوردن …..

    [پاسخ]

  17. شکلات گفته است:

    سلام کوثر خانوم… امروز برای بار دوم اومدم و تو وبلاگت یه چرخی زدم…از مطلب طب سنتیت خوشم اومد چون دقیقا یک تجربه ی مشترک بود… همیشه شاد و شیرین وشکلاتی باشی [rose]

    [پاسخ]

  18. هانیه گفته است:

    [nerd] هی درس ومدرسه
    [applause] اما وب زیبایی دارید

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [straight-face] [crying] [love-struck] [sigh] [rose] [applause] [whistling] [wall]

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

نگارهٔ بیست و دوم
نگارهٔ بیست و پنجم
نگارهٔ چهارم
نگارهٔ هشتم
نگارهٔ اول
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon