از شب قبلش گفته بودند که فردا صبح یک برنامهی ویژه داریم؛ ولی نگفته بودند چه برنامهای. هر چند اغلب بچهها از روزی که یک چیزهایی راجع به سفر رهبری به جنوب شنیده بودند، حدس میزدند برنامه چیست.
شب، قبل از پیاده شدن از اتوبوس، دربارهی برنامهی فردا که دیدار با رهبری بود چیزهایی گفتند و توصیه کردند که زودتر بخوابیم و صبح ساعت چهار و نیم بیدار باشیم به قصد حرکت.
صبح از معراج شهدای محمودوند حرکت کردیم به سمت فتح المبین. برخلاف تصور ما، دیدار عمومی بود! ساعت هشت و نیم فتح المبین بودیم. زود رسیده بودیم. پارکینگ خلوت بود. گفتند غیر از لباسهای تنتان، چیزی همراه خودتان نیاورید!
از دو مرحله بازرسی دقیق -که بگویی نگویی، از شدت دقت زیاد، صدای بچهها را درآورده بود- گذشتیم. چند ردیف جلو پر شده بود، اما هنوز نزدیک جایگاه جای خالی بود. مکان نشستن را جوری تنظیم کردیم که بدون مزاحمت یک جفت بلندگوی نزدیکمان، آقا را خوب ببینیم. زمین، سنگلاخی بود و کمی اذیت میکرد.
گهگاه شعارهای پراکندهای داده میشد. روحانیای در قسمت آقایان، بدون بلندگو مشغول صحبت شد. میگفتند آقای ذوالنور است که شب قبلش هم در شلمچه سخنرانی کرده بود. صدایش خیلی مبهم به ما میرسید. همینقدر فهمیدم که حماسی و پر شور، دربارهی ولایتمداری و درایت و بصیرت آقا میگفت.
خانم انتظامات نزدیک به ما، میگفت آقا ساعت ده و نیم میآیند. تا آن موقع هنوز خیلی مانده بود. آسمان نیمهابری بالای سرمان، شروع کرده بود به نمنم باریدن. خانمها روی تکههای کاغذ، برای آقا نامه مینوشتند و میدادند به انتظاماتها.
اردیبهشت دو سال پیش که آقا آمده بودند شیراز، هم در استادیوم حافظیه و هم در دیدارشان با طلاب و دیدارشان با دانشجویان شرکت داشتم. سابقهی انتظار طولانی برای دیدن آقا را از قبل داشتم. اما در دیدارشان با طلاب و دانشجوها، یادم هست که هیئت عکاس و فیلمبردار، حدودا یک ربع-بیست دقیقه قبل از آقا میآمدند و در جایگاهشان قرار میگرفتند. یعنی یک جورهایی جاگیر شدن عکاسها را نشانهی آمدن آقا میدانستم.
اما این بار، ساعت از ده و نیم گذشت، شعارها داده شد، نمنم باران تمام شد، ابرها کنار رفت، عکاسان و فیلمبردارها آمدند، قرآن تلاوت شد و خبری از آقا نشد.
بعد از قرآن میکروفون را دادند دست یک «سردار» که بیست دقیقه دربارهی منطقهی عملیاتی فتح المبین صحبت کند. هوا گرم شده بود و چند ساعت انتظار، خستهمان کرده بود. بیست دقیقه هم گذشت و سردار با اعلام اینکه «هنوز کسی بهم تذکر نداده، پس بازم وقت دارم» صحبتهایش را ادامه داد و آه از نهاد همه بلند کرد. حتی فیلمبردارها هم از این انتظار طولانی و گرمای زیاد، کلافه شده بودند.
از یازده گذشته بود که کسی پشت میکروفون شروع کرد به شعار دادن و ما تکرار میکردیم تا مثلا هماهنگ شویم برای لحظهی ورود. تجربهی دیدارهای قبلی ولی، از این حکایت داشت که این کارها سود چندانی ندارد. لحظهی ورود آقا اینقدر جمعیت به وجد میآید و شور میافتد توی جمع، که هر کس برای خودش چیزی میگوید؛ از شعار و قربان صدقه گرفته تا هقهق گریهی خوشحالی و فریادهای «وای خفه شدم» و «هُل ندهید»!
وسط شعار دادن بود که صدای هلیکوپتر توجه همه را جلب کرد. چهار هلیکوپتر از سمت راست به طرفمان میآمد. انگار آقا تازه آمده بودند. فاصلهی هلیکوپتر سوم و چهارم کمی بیشتر بود. یک دسته پرنده -که احتمالا کبوتر بودند- دنبال هلیکوپتر دوم پرواز میکرد. هلیکوپترها، نمیدانم همهشان یا بعضیشان، دورتر از ما به زمین نشستند.
جمعیت بلند شده بود و دیگر نمی نشست. جایگاه از بین این جمعیت درست دیده نمیشد. قدِ بلند هم نداشتیم که این جور وقتها غمی نداشته باشیم!
بعد از چند ساعت انتظار، آقا بالاخره آمدند. بعد از سه چهار سال، آمده بودند بازدید از مناطق. از بین جمعیت شور گرفتهای که سر از پا نمیشناخت، برای یکی دو لحظه، چهرهی نورانی آقا را دیدم. همهمهی بدی شده بود. همه به جلو آمده بودند و فشار زیاد شده بود. با موج جمعیت چپ و راست میشدیم. امکان نشستن نبود. بعد از مدتی مقاومت، به عقب برگشتیم تا اقلا از دور، آقا را ببینیم و بتوانیم صحبتهایشان را بشنویم.
به خاطر جای خوبی که از دست داده بودم، دلم سوخت! گرما کلافه کننده بود. به سختی از فشار جمعیت خارج شدیم. جایی پیدا کردیم که هر چند دورتر بود به جایگاه، اما میشد آقا را دید و به حرفهایشان گوش داد. وسط صحبتها، هلیکوپتری درست پشت جایگاه آقا، به زمین نشست.
آقا در صحبت بیست دقیقهایشان، از راهیان نور تشکر کردند، روی ایمان رزمندگان تأکید کردند و نوید آیندهی درخشانی برای ایران دادند. مثل همیشه صحبتهایشان احساس شور و نشاط و امید زیادی در جمع پراکنده بود.
بعد از سخنرانی، جمعیت به سمت اتوبوسها حرکت کرد. پارکینگ جای سوزن انداختن نداشت. قرار شد ما برای ناهار و نماز همانجا بمانیم تا جادهها خلوت بشوند. یک ساعت بعد به سمت یادمان که رفتیم، نگاهم به جای خالی آقا افتاد. چقدر شب قبلش فکر کرده بودیم که اگر دیدار خصوصی باشد، به آقا چه بگوییم!
.
پینوشت:
۱- این سفر هدیهی حاج حسین یکتا به فعالان سایبری بود که در همایش هشت ماه نبرد سایبری که در تهران برگزار شده بود، قولش را داده بودند.
۲- سخنرانی رهبر معظم انقلاب در این دیدار را بشنوید.
۳- قسمت کوتاهی از این یادداشت در سایت خامنهای دات آیآر کار شد.
- پستهای مشابه:
- انتظاری که سرآمد
- یک روز به یاد ماندنی
























۱۴م فروردین, ۱۳۸۹ در ۳:۱۹ ب.ظ
زیارت قبول
[پاسخ]
ممنون
[پاسخ]
من هم نوشتم.
http://nasimhayat.blogfa.com/post-246.aspx
[پاسخ]
۱۴م فروردین, ۱۳۸۹ در ۷:۳۱ ب.ظ
[پاسخ]
۱۴م فروردین, ۱۳۸۹ در ۸:۲۵ ب.ظ
سر ما و قدمش…
[پاسخ]
۱۴م فروردین, ۱۳۸۹ در ۹:۴۷ ب.ظ
والا ما هم هشت ماه نبرد سایبری کردیم کسی بهمون نگفت خرت به چن من !!! کاشکی ما هم پارتی داشتیم . شایدم لیاقتش رو نداشتیم . . .
[پاسخ]
اون همایش عمومی بوده. اگر شما تبلیغاتش رو ندیدید دلیل بر این نمیشه که پارتیبازی شده باشه. اجر نبرد شما، با خود خدا
[پاسخ]
۱۵م فروردین, ۱۳۸۹ در ۹:۲۴ ق.ظ
سلام
خوبین شما؟
زیارت هاتون قبول!
عیدتون هم هر چند دیر ، مبارک باشه
[پاسخ]
سلام. ممنون و متشکر. عید شما هم مبارک باشه
[پاسخ]
۱۵م فروردین, ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۱ ق.ظ
خیلی خوب
[پاسخ]
۱۵م فروردین, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۶ ق.ظ
سلام
![[rose]](http://kosaraneh.com/wp-content/plugins/smilies-themer/Yahoo/rose.gif)
ببخشید شما؟
[پاسخ]
سلام. شما ماهیت هر کسی که براتون پیغام میذاره رو میپرسید؟
[پاسخ]
۱۵م فروردین, ۱۳۸۹ در ۳:۵۸ ب.ظ
man faghat kabood shodam
hata ye sanie ham nashod
vali bare avalam bood ke gheir az tv agha ro mididam
[پاسخ]
۱۵م فروردین, ۱۳۸۹ در ۸:۵۱ ب.ظ
سلام.زیارتتون قبول.
اون روز واقعا یکی از روزهای خوب و به یاد ماندنی زندگیم شد.منم خاطره اون روز رو نوشتم . [day-dreaming]
[پاسخ]
۱۶م فروردین, ۱۳۸۹ در ۱۲:۳۴ ب.ظ
سلام
خیلی زیبا بود
خوشحال میشم به این وبلاگ هم سری بزنید
[پاسخ]
۱۶م فروردین, ۱۳۸۹ در ۳:۴۸ ب.ظ
زیبا بود
[پاسخ]
۱۶م فروردین, ۱۳۸۹ در ۸:۲۵ ب.ظ
درود بر کوثر
زیارت قبول همسفر [cool]
[پاسخ]
۱۷م فروردین, ۱۳۸۹ در ۹:۵۳ ق.ظ
سلام. در مورد اردو نوشتم. لطفا مطالعه بفرمائید. یا علی
[پاسخ]
۱۷م فروردین, ۱۳۸۹ در ۱۰:۰۰ ق.ظ
سبکت را پذیرفتم ولی دیگه گذشته زمان خاطره نوشتن به چیزهای مهمتری باید پرداخت – یا علی
[پاسخ]
۱۷م فروردین, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۳ ب.ظ
زیارت قبول…ماهم چندسال پیش دهلاویه توفیق زیارت اقا راداشتیم…
[پاسخ]
۱۹م فروردین, ۱۳۸۹ در ۱:۳۱ ق.ظ
به نام خدا
سلام . زیارت قبول . واقعا خوش به حالتون . هم به خاطر دیدار آقا ، هم به خاطر سفر جنوب . [batting-eyelashes] [day-dreaming]
راستی ، سال نو مبارک
نمی دونم از مشهد بهتون اس ام اس زدم تبریک بگم یا نه ، بعضی از اس ام اس ها ارسال نمی شد! ولی به یادتون بودم .
کلا امسال بی معرفت شدم . شما ببخشید .
بازم راستی ، خاله شدنتون رو هم تبریک می گم . [batting-eyelashes]
خیلی خیلی التماس دعا
[پاسخ]
سلام. ممنونم. سال نو شما هم مبارک. شما همیشه لطف دارین
[پاسخ]
۱۹م فروردین, ۱۳۸۹ در ۴:۵۸ ب.ظ
سلام
زیارت قبول!
[پاسخ]
۲۰م فروردین, ۱۳۸۹ در ۱:۴۶ ق.ظ
دخترم سلام :
خوشا بحالتان ، بنده و خانواده محترم که بیخبر از همه جا روز ورود آقا از دوکوهه راهی تهران شدیم شب که تهران رسیدم از طریق سایت دوستان خبردار شدم و سوختم نمیدانم شاید قسمت ما هم دیدن ماه نبود
ولی مثل همیشه خوب نوشتی در ضمن یک نقل وانتقالی هم انجام داده ام خوشحال میشوم اگر وقت بگذارید و سری بزنید
پدر نسل اولی یا همان اندیشه عشاق
یا هر چه دوستان راحت تر هستند
[پاسخ]
۲۸م فروردین, ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۸ ب.ظ
می دونین کلا با این آقاتون خیلی خنده دارین! وقتی فکر می کنم یک عده یک نفر رو از پیغمبر هم برای خودشون بالاتر می برن، تازه به این حرف می رسم که مردم لایق حاکمانشون هستند و حاکمان لایق مردم
فقط خدایا تو شاهد باش ما همچین حاکمی را نمی خواهیم
[پاسخ]
آره. اون عدهای که ایشون رو از پیامبر هم بالاتر بدهان، خنده دارن
[پاسخ]
۷م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۳:۰۱ ب.ظ
سلام علیکم
خوش به حالتان زیارت قبول.
یک سری به وبلاگ کوچولوی ما بزنید اگر قابل دیدید تبادل پیوند کنیم.
التماس دعا.
[پاسخ]