تا همین چند وقت پیش توی خیابان ارم بود. روبروی ایستگاه اتوبوس، نزدیک درب شماره پانزده ِ حرم حضرت معصومه. اول که طبقهی همکفاش را کردند سوهانی و فقط آن زیرزمین نُقلی برای خودشان مانده بود؛ بعد هم که کلا از آنجا رفتند.
فروشگاه محصولات فرهنگی نرجس… خیابان ارم، جای شلوغ قم است. خواسته و ناخواسته، تقریبا همیشه مسیرم از آنجا میگذشت.
صدای نوار نوحهاش همیشه بلند بود. نمیدانم چه حکمتی داشت که هر وقت از جلوی این مغازه رد میشدم، جواد مقدم (اگر اشتباه نکنم) داشت این شعر را میخواند: بی تو ای صاحبزمان… بیقرارم هر زمان…
و من انگار شرطی شده باشم، بیهوا منتظر بودم بعدش صدای انفجاری بشنوم و یکهو بنشینم و دستم را بگذارم روی سرم!
توی خوابگاه هم همینطور بود. زنگ موبایل زهره، مدتی این مداحی بود. وقتی گوشیاش زنگ میخورد، آنقدر به هم میریختم که دستم به هر کاری بود، رها میکردم. صدای انفجار توی گوشم میپیچید و … آخر یک روز ازش خواستم زنگش را عوض کند.
دو سال پیش، در حسینیهی رهپویان شیراز، در حال مداحی همین شعر بودند که یکدفعه صدای انفجاری بلند شد و پشت سرش همهمه و دود و … چهارده شهید.
- مشاهدات آن شب من
- فیلم لحظهی انفجار
- عکسهای تشییع پیکر مطهر شهدا
- عکسهای ۱۴ شهید
گاهی
آدمها
با لگدی که
به بخت خودشان میزنند،
بخت طرف مقابلشان را
میخرند!
یکیاش را به زانو گرفتهام، آن یکی را تو بگیر!
چند سال است کار مثلا فرهنگی میکنم و حالا که به گذشته نگاه میکنم، تأثیراتش را فقط در دایرهی کوچکی از مخاطبین و بُرد زمانی کوتاهی میبینم. کاری شده است و هزینهای و فکری؛ بعد هم تمام شده و رفته است!
شاید یکی از علتهایش، تکرویهای گروههای فرهنگی است و موازیکاریهایی که نمیدانم کی قرار است تمام بشود و روزی بیاید که همهی متعهدینی که احساس وظیفه میکنند را با هم سر یک میز همفکری و همدلی ببینیم.
علت دوم راحاج حسین یکتا خوب بیان کرد. کارها از وقتی ابتر ماند که -تازه اگر یادمان مانده باشد-به قاعدهی «و ما رمیتَ اذ رمیتَ ولکن الله رمی» اولویت دست چندم دادیم و انداختیمش بعد از «کار تخصصی» و «به روز بودن» و «ابتکار» و «سبْک» و هزارتا کلمهی دهانپرکن دیگر.
برای همه چیز اهمیت قائل شدیم، الا وصل نگهداشتن سیم ارتباطمان. انواع برنامههای آموزشی و توجیهی برای نیروهایمان میگذاریم و هزینه میکنیم، اما دریغ از یک جلسه درس اخلاق هفتگی، یک زیارت عاشورای دستجمعی یا حتی یک دعای فرج ساده!
اعتقادات را بستهبندی کردهایم و پاپیون مقدس بهش زدهایم و گذاشتهایمش کنج خلوتمان. احساس وظیفه میکنیم، جلسهی فرهنگی میگیریم و نماز اول وقت را با هزار تا توجیه یا بدون توجیه، موکول میکنیم به بعد از جلسه.
دم از قیام علیه ظلم و سکوت میزنیم و زیارت عاشورا را به هیچکدام از جمعها و جلساتمان راه نمیدهیم. توی وبلاگهایمان از اخلاق مینویسیم و گوش دادن به سخنرانیهای روحانیون را اگر افت کلاس ندانیم، لازم نمیدانیم.
خودمان را موظف میدانیم که برای مقابله، از جدیدترین تولیدات هالیوود و بالیوود و چیچیوود مطلع باشیم و شب تا صبح، آخرین فیلمهای روز را دانلود میکنیم و بعد، از فرط خستگی، اگر نماز صبحمان قضا نشود، به رختخواب میرویم؛ اما خودمان را موظف نمیدانیم از آخرین جریانات سیاسی یا دستکم آخرین بیانات رهبر خبردار بشویم.
مدرن شدهایم. ما را جز در خلوت خودمان، با امور دینی کاری نیست. مدت زیادی است که بینالطلوعین را حتی نمیبینیم، چه رسد به تلاوت چند آیه قرآن در بینالطلوعین یا یک دعای عهد ساده.
از وقتی مدرن شدهایم، چشمهی اشکمان خشک شده است. محرممان هم اینترنتی شده است. مدرن شدهایم و از آن لب بام افتادهایم. گفتیم به جای این همه روضه، یک حرفی بزنیم که اطلاعات مردم بالا برود، رسیدهایم به حذف روضه!
برنامهی هفتگی سینما و کوه و استخر و کافه رفتنمان ترک نمیشود، اما برای شرکت در یک دعای کمیل و توسل دستهجمعی، یا زیارت امامی، امامزادهای، حرَمی… وقت نداریم!
مدتهاست دیگر تأکیدی بر انجام کارها با وضو و رو به قبله و با توسل نمیشنویم. «تقوا» کلمهی نامأنوسی شده است. درج آیهی قرآن در نوشتهها، منسوخ شده است. خدا را سر سجادههایمان، خانهنشین کردهایم. مدرن شدهایم…
معجزه است
که پدر و مادر،
از ذوق بچهشان
جان نمیدهند!




