تازه کمی آرام شده بودم که اساماس برادرم رسید: «آقای بهجت فوت کرد».
چند لحظهای در همان حال ماندم. دوباره خواندمش. ناباورانه پرسیدم «کی؟». جواب داد: «ظاهرا یکی دو ساعتی میشود».
دنیا دور سرم میچرخید. هنوز چشمهایم خشک نشده بود که دوباره اشکهایم سرازیر شد.
کفشهایم را برداشتم و بلند شدم. مجنونوار به اطراف، به خادمین حرم و به زائرین نگاه میکردم. پس چرا کسی عین خیالش نیست؟ چرا مردم راحتاند؟ چرا خدام هنوز دارند میخندند؟
یاد لحظهی فوت امام افتادم. مردم دیوانهوار به هم خبرش را میرساندند و در سرزنان اشک میریختند.
رفتم سمت ضریح. زائرین مثل همیشه با ازدحام دور ضریح میچرخیدند. خادمین خیلی عادی بودند. باید داد میزدم و به همهی این آدمها میگفتم که آیتالله بهجت فوت شدهاند. باید همه را خبر میکردم تا کمی آرام شوم. چرا از بلندگوی حرم خبرش را اعلام نمیکردند؟
به خانم (ع) تسلیت گفتم و از حرم خارج شدم. بیقرار بودم. باید کاری میکردم. یادم افتاد به بیت آیتالله که تا حرم فاصلهای نداشت. به سرعت خودم را به انتهای خیابان ارم رساندم. یاد چند روز پیش افتادم که بعد از نماز ظهر از روبروی کوچهی بیت گذشته بودم و اگر سی ثانیه زودتر رسیده بودم، آقای بهجت را دیده بودم.
روبروی کوچه جمعیتی ایستاده بود. عدهای که از فوت آیتالله بهجت خبر دار شده بودند، خودشان را به بیت رسانده بودند. ازدحام مردان در داخل کوچه، مانع از حرکت به سمت بیت میشد. مردانی آشکارا اشک میریختند.
در بین صحبتهای جمعیت شنیدم که ایشان در بیمارستان ولیعصر فوت کردهاند. آدرس را نمیدانستم. خواستم تاکسی بگیرم که خیلی اتفاقی دو تا دختر در کنارم ماشینی را به همان مقصد دربست کردند. باهاشان همراه شدم.
میدانستم که رفتن به بیمارستان دردی را دوا نمیکند؛ اما شاید کمی از این بیقراری میکاست. یادم افتاد به آن نماز صبحی که هفتهشت سال پیش پشت سر آقای بهجت خوانده بودیم. حسرت خوردم که هفت هشت ماه در قم بودم و دائما دیدار با آیتالله بهجت را به تأخیر میانداختم.
به بیمارستان رسیدیم. عدهای پشت در ایستاده بودند. خانمی قرآن میخواند. امیدوار بودیم پیکر ایشان را در هنگام خروج از بیمارستان ببینیم. جمعیت رفته رفته بیشتر میشد. معلوم شد تشییع جنازه فردا یا پس فردا انجام میشود و تا آن وقت پیکر ایشان از بیمارستان خارج نمیشود.
هر کس به گونهای بیقرار بود. زنی که از شدت ناراحتی صدای گریهاش بلند شده بود، با تذکر شوهرش آرامتر اشک ریخت.
کسی روضهی حضرت زهرا خواند و جمع همراهیاش کردند. کمی سبک شدیم.
آقای بهجت رفته بود. زمین چیزی کم داشت…

(4 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)


















۲۷م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۶:۴۵ ق.ظ
دنیا دنیای عجیبی است….هنوز هم باورش برای من سخت است…
[پاسخ]
۲۷م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۹:۴۸ ق.ظ
زمین چیزی کم دارد ….
سلام
[پاسخ]
سلام…
[پاسخ]
۲۷م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۱۰:۰۸ ق.ظ
از خدا تا به خدا راه به جز تقوا نیست
هر که این راه رود بهجت دردانه شود
…….
[پاسخ]
۲۷م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۳ ق.ظ
نوری که در آن روز غروب کرد دیگر طلوع نخواهد کرد…..
[پاسخ]
۲۷م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۷ ق.ظ
فقط افتخار یک بار نماز خوندن پشت سر ایشون رو داشتم ….
[پاسخ]
۲۷م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۱:۲۶ ب.ظ
حیف که دیر فهمیدمش … گرچه هنوز هم نمیشناسمش…
[پاسخ]
۲۷م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۲:۲۳ ب.ظ
خوش به حال شما و همه کسایی که پشت ایشون نماز خوندن یا حداقل یه بار دیدنشون
[پاسخ]
۲۷م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۵:۲۳ ب.ظ
[پاسخ]
۲۷م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۵:۴۴ ب.ظ
موقعی که دیشب توی برنامه” این شب ها” استاد فاطمی نیا فرمودند ایشان” خاتم” سلسه علمای درجه اول ( مثل آقای بهاءالدینی ) بودند ، تازه متوجه شدم چه اتفاقی افتاده … [worried]
[پاسخ]
۲۸م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۱۰:۲۴ ق.ظ
با عرض سلام
بعد از مرحوم حاج اسماعیل دولابی ، تنها آیت الله بهجت بود که کلامش چنان تاثیر گذاری را داشت و آن نبود جز شناحت و سپس عمل واقعی شان در مسیر و سیره قران و اهل البیت (س).
درحال بررسی موضوعی هستم با این مضمون که آیا در غرب با همه عظمتش و دستاوردهای بی بدیل در همه زمینه ها که در جای خود شایسته تقدیر است، انسانهای کامل و رشد یافته ای همانند این بزرگواران داریم یا خیر؟
تاکنون واقعا بدون هیچ حب و بغضی اعلام می نمایم که انسانهای چند بعدی در اینجا کم یافته ام. منصفانه می گویم آدمهای سالم و صادق در اینجا کم نیستند ولی غالبا تک بعدی هستند. عقل معاش یا تدبیر دنیوی (در عین صداقت و سلامت)، بعد پررنگ غالب افراد است .
. نیز صادقانه عرض می نمایم مکتبی داریم که بایستی بیشتر قدرش را بدانیم. تنها مکتب اهل البیت (س) می تواند شخصیتهایی چون این بزرگواران بسازد.
البته در حال بررسی همه جانبه روی این قضیه هستم که تفاوت ابعاد رشد یافتگی معدود شخصیتهای متفکر در اینجا با شخصیتهای مکتبی ما چیست.
نکته اساسی که تاکنون یافته ام اثر شناخت توحیدی و معاد در زندگی افراد می باشد که بنظرم هرچه قدر شناخت در مورد اینها عمیقتر باشد فطرت انسانی بیشتر در مسیر اصلی خدایی خویش قرار می گیرد و ابعاد اساسی وجود انسانی را بیدار می کند. نقش قران و سیره اهل البیت (س) به عنوان کاملترین مسیر در این گستره دنیوی چنین بزرگوارانی را به اعلا مرتبه رسانده است. این است که نمی توان در اینجا نظیری یافت.
بنظرم ضعف عمده ما اولا شناخت عمیق این بزرگواران و بطور کلی سیره عملی اهل البیت (س) است و سپس بقول آقای بهجت (ره) عمل به این دانسته ها.
در اینجا قدر قرآن و اهل البیت (س) و آن بزرگوارن متعالی را می توان درک نمود.
صد حیف که وقتی ما این آموزه ها را داریم و نیز نمونه های عملی ،قدر نمی دانیم.
ممنون از وبلاگ جالب شما. بطور اتفاقی با وبلاگ شما آشنا شدم. انشاالله در پستهای دیگر مطالب دیگری راجع به تجربیاتم از زندگی در غرب می نویسم.
ضمنا آدرس ویژه نامه سالگرد مرحوم آیت ا… بهجت (ره) را از سایت ایشان در ذیل برای اطلاع بازدید کنندگان محترم آورده ام:
http://bahjat.org/fa/content/view/1628/1/
یا حق
[پاسخ]
سلام. باید موضوع جالبی باشه
[پاسخ]
۲۸م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۱۱:۲۹ ق.ظ
سلام
روزی هم که به من خبر دادند خیلی نگران شدم یادمه همون شب حرکت کردم اومدم قم باورم نمیشد تا اینکه جنازه آقا رو دیدم ،یادش گرامی و راهش ….
کاتب باشی
[پاسخ]
۲۹م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۱ ب.ظ
به جنبش اجتماعی منتقدان شبکه فارسی ۱ بپیوندید. همانطور که می دانید شبکه فارسی زبان فارسی۱ از مهرماه سال گذشته آغاز به کار کرد اما به نظر می رسد این شبکه در ظاهر سرگرمی به شدت به دنبال ضربه زدن به ساختار مستحکم خانواده های ایرانی است و این در حالیست که مسئولان مروبطه در خواب هستند. ما در وبلاگ پشت پرده فارسی۱ بدنبال آگاه کردن ایرانیان عزیز نسبت به خطرات این شبکه برای خانواده ها هستیم. آماده تبادل لینک و درج مطالب شما در نقد این شبکه هستیم.
[پاسخ]
۲۹م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۹ ب.ظ
دیدگاه امید دقیقاً برای من هم صادق بود .
روحش شاد.
[پاسخ]
۲۹م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۲:۵۱ ب.ظ
سلام
چیزهای باور نکردنی در این دنیا زیاد هست
چطوری خواهر جونی؟
[پاسخ]
سلام. خوبم هانیه جان. کم پیدا شدی
[پاسخ]
درگیر پایان نامم ام . بابای ما را در آورده … [silly]
[پاسخ]
تا باشه از این درگیریها! دعا کن ما هم زودتر از این درگیری رها بشیم
[پاسخ]
وای ، واقعا با تمام وجود درکت میکنم
[پاسخ]
۲۹م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۶ ب.ظ
سلام دوست عزیزم
منم مثل حال تو داشتم وقتی خبر رو زیر نویس تلویزیون دیدم و وقتی برای عزیزانم که میدونستم ایشون رو دوست دارن و بی خبر هستن فرستادم همه ناراحت شدن من گریه کردم اما کاش میشد خون گریست شکاف عمیقی در زمین ایجاد شده که هیچ چیز نمیتواند ترمیمش کند واقعا یادش بزرگ و گرامی دلم برایش تنگ است هرچند ندیدمش
[پاسخ]
۳۰م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۷:۵۳ ق.ظ
سلام. خدا رحمت کند این عالم جلیل القدر را
[پاسخ]
۳۰م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۳:۰۷ ب.ظ
یک سال پیش همین روزها
سر بزنید:
http://www.yeksalpish.blogfa.com
[پاسخ]
۳۰م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۵:۱۷ ب.ظ
سلام. عکس تشیع شهدای گمنام در بوشهر رو گذاشتم تو وبلاگ. خواستی ببینی یه سری به ما بزن.
یا علی
[پاسخ]
۳۰م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۸:۱۳ ب.ظ
هنوز نشناختمشششششششششششششششششش
[پاسخ]
۳۱م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در ۷:۰۶ ب.ظ
آقای بهجت این مرد خدا دستگیری های عجیبی از برخی دوستان من کردن که شگفت بوده!
[پاسخ]
۱م خرداد, ۱۳۸۹ در ۶:۴۲ ق.ظ
سلام
حتی با خوندن و یادآوری دوباره اشک از چشمام سرازیر میشه
کاش بیشتر از وجود مبارکش بهره می جستم
یاحق
[پاسخ]
۲۴م مهر, ۱۳۹۰ در ۱۱:۵۰ ق.ظ
حالا این آقای بهجت چی کار کرده بود واسه بشریت؟ خوب بودن که کافی نیست، بابا بزرگ منم آدم خوبی بود …
[پاسخ]