سلام و عرض ادب خدمت برادران مخلص و پرتلاش شورای محترم فیلترینگ
ضمن قدردانی از زحمات شما دوستان بزرگوار که در سال «کار مضاعف و همت مضاعف»، به حق همت خویش را چند برابر نموده و همهٔ عزم خود را جهت فیلترینگ عادلانهٔ کلیهٔ سایتهای اینترنتی، جزم نمودهاید.
در جهت «اصلاح الگوی مصرف» (که انشاءالله پس از گذشت بیش از یکسال از سالی که به این نام مزین شده بود، آویزهی جان و ملکهی روانمان شده باشد) و در راستای حفظ ارزشهای اسلامی و دستاوردهای انقلاب، پیشنهاد میگردد مجاری منحوس اینترنت را که یقینا از «آلات شیطان» و «ابزار تهاجم فرهنگی غربِ خبیث و بدخواه» بوده است؛ بالکل از کشور قطع کرده و اقدام به راهاندازی اینترانت ملی نمایید که بلاشک ابزاری سالم و به دور از دسترس استکبار و بدخواهان انقلاب اسلامی خواهد بود و موجبات صرفهجویی در وقت، هزینه و نیروی عزیزان دلسوزمان در شورای محترم فیلترینگ را فراهم خواهد آورد.
با تشکر
در انتظار الطاف خاصهٔ آن شورا
این روزها دل و دماغ به روز کردن ندارم. قبلترها وبلاگ برایم حکم جایی را داشت که حرف دل تویش مینوشتم. وقتی نشود نوشت، همان بهتر که اصلا ننویسی.
یک وقتی فکر میکردم اگر وبلاگ ننویسم میمیرم! حالا فرق کردهام اما. دیگر علقهای به اینترنت ندارم. اگر پیگیری اخبار روزانه نبود، شاید هیچ صفحهٔ مرورگری را باز نمیکردم.
وقتی دیدم مطالب ساده و وصادقانهٔ سُکسُک، چه راحت ایجاد سوء تفاهم میکند، یا بهتر بگویم: چه راحت از مطالب آن سوء برداشت میشود، ترجیح دادم ننویسم. این طوری نه مجبور میشوم بنشینم بدفهمیها را جواب بدهم و نه نگران برداشتها میشوم.
یک وقتی نشستم هر مطلبی که امکان سوءبرداشت را فراهم میکرد، حذف کردم. حذف کردم و درد کشیدم. اشک ریختم و حذف کردم. پشت هر مطلب یکخطیاش، انبوهی از احساس بود. از خاطره. از تجربه. کسی خبر ندارد که وقت نوشتن، پای داستانکهایم چقدر اشک ریختهام…
بعد از این غربال، سُکسُک دیگر برایم غریبه شده است. همهٔ لذت من از داشتن سُکسُک، همان حرفهایی بود که -انگار- نباید به زبانشان آورد. فعلا آنجا بماند برای همان بعضیهایی که دوست دارند دنیا را مطلقا از پشت عینک بدبینیشان ببینند.
اگر مطلبی باشد، همینجا مینویسم. دل و دماغ نوشتن نیست، اما دنیای راهراه باشد برای روزهای مبادا. برای وقتهایی که حرفی میآید…
انّی ذاهبٌ الی ربّی سیهدین
میان این همه رفتن و برگشتن،
هیچ خبری از رجعت من به تو نیست.
نه دیوانهایم و نه علاف؛
سرگردانی ما، از گم-راهی است.



