از فکه برمیگشتیم. حاج حسین یکتا برایمان حرف میزد. ساده. حرفهایی که این سالها دیگر از مُد افتاده بود. حرفهای کهنهی نابی که راحت هضم میشد. به دل مینشست. بچهها آرام شده بودند. آرام و بیقرار!
بعد از صحبتها، چند دقیقهای فرصت تفکر بود و نجوا. نجوا با شهدا و سید شهدا…
آخرین شب سفر بود. پادگان میشداغ. صحبت قرعهکشی کربلا شده بود. کتابچهای که یک صفحهی آن فرم مخصوص شرکت در قرعهکشی بود، قبلا در اتوبوسها توزیع شده بود.
فرم را پر کرده بودیم. قبل از پیاده شدن، برگهاش را جدا کردم. باید جایی دم دست میگذاشتمش. قرآن جیبیام را برداشتم. برگه را لای قرآن گذاشتم. قرآن را دو سال پیش از نجف گرفته بودم.
وسایل را گذاشتیم در محل اسکان و راهی حسینیه شدیم. برای نماز و شام. بعد از نماز بساط قرعهکشی به راه شد. فرم مشخصات را جاگذاشته بودم. با دو رفتم قرآن را از محل اسکان بیاورم. دم در، یکی از خدام خواهر مانعم شد. گفت الان وقت شام است. بعد از شام میتوانید بروید اسکان. گفتم فرم قرعهکشی را جا گذاشتهام. گفت دیگر دیر شده است. فرمها را جمع کردهایم و دادهایم به آقایان. بعد گفت خودشان همهی اسامی را دارند.
دلم آرام نگرفت. لحظهای تأمل کردم. خوش نداشتم خواهش و التماس کنم. خستگی خدام خوشرو و خوشبرخورد را درک میکردم. برایش دردسر میشدم شاید.
با لب و لوچهی آویزان برگشتم. نشستم پیش نفیسه. گفتم نگذاشتند بروم. حاج حسین آمد. یکهو دلم لرزید. مضطرب و مستأصل به نفیسه نگاه کردم. از من بیشتر اضطراب داشت. گفت روی یک برگه اسمت را بنویس و نام کاروان را. بده بهشان.
گفتم فکر نمیکنم قبول کنند. با دستپاچگی و به سرعت، از دور و بریهایش برگهای گرفت و خودکاری. داد دستم. گفت تو حالا بنویس!
نگاهش کردم. دستم لرزش داشت. اسمم را نوشتم و نام کاروان را. دادم دست نفیسه. بلند شد رفت جلو و داد به آقایانی که داشتند فرمها را دستهبندی میکردند. یکیشان فرم را گرفت و نگاهی به آن یکی انداخت. چیزی گفت. نه معنی نگاهش را فهمیدم و نه کلامش را. کاغذ را گذاشت میان دستهای از فرمها.
بعد معلوم شد که اسامی همه را از مسئولین کاروانها گرفتهاند تا همه در قرعهکشی سهیم باشند و اسم کسی جا نماند.
چند سال بود شاهد مراسم این قرعهکشی بودم. التهابش زیاد بود. از هر کاروان نام یکی را به قرعه بیرون میآوردند. بعد، از بین آنها باز قرعهکشی میکردند و یکی را انتخاب میکردند برای اهدای کمک هزینهی سفر به کربلا.
قرعهکشی شروع شد. یکی یکی اسامی اعلام میشد. وسط قرعهکشی حاج حسین اعلام کرد چون امشب شب آخر میشداغ است و شما آخرین گروهی هستید که آمدهاید جنوب، و به خاطر اینکه امسال آقا آمدند فتحالمبین و همهمان را خوشحال کردند، به جای اینکه یک نفر را بفرستیم کربلا، از هر کاروان یکی را میفرستیم.
همه خوشحال شدیم. شانس رفتن بیشتر شده بود. حدود ۱۵ کاروان بودیم. حاج حسین بقیهی اسامی را خواند. یک لحظه اسم خودم را از زبانش شنیدم. بُهتم زد.
بچههای دور و برم با خوشحالی فریاد زدند. به نفیسه نگاه کردم. انگار اسم خودش درآمده باشد؛ بغلم کرد. بچهها یکی یکی آمدند تبریک گفتند، روبوسی کردند و هنوز سفر نرفته التماس دعا گفتند…
…
اوایل اردیبهشت، راهیان نور کمک هزینه را به حسابم واریز کرده بود. دوازدهم بود که فهمیدم. زنگ زدم به پدر. گفتم ثبتنامم کنید. گفت برای چه تاریخی؟ گفتم اگر پاییز بشود بهتر است؛ هوا ملایمتر است. بعد انگار تردید کرده باشم، گفتم حالا ببینید برای کی میشود. هر چه قسمت باشد.
چند دقیقه بعد با خواهرم در چت صحبت میکردم. پرسید برای میلاد حضرت زهرا (س) میخواهی بروی کربلا؟ پرسیدم میلاد کی است؟ گفت ۱۳ خرداد. حرکتشان یازدهم است. اواخر روز میلاد احتمالا میرسید به نجف.
در ذهنم گذشت روز میلادِ بانو در حرم علی(ع)؟ گفتم آره. خوب است. اسمم را بنویسید. خندید و گفت نوشتهایم. پدر تلفنی جا رزرو کرده است.
مست شده بودم. شاید هم گیج. حتی به اندازهی یک چله گرفتن هم وقت نداشتم. فقط خودم میدانستم آن قرعهکشی و این تاریخ سفر چه معنایی دارد. دعا میکردم که در ساعات روز میلاد، به نجف برسیم.
حالا معلوم شده است تاریخ حرکت دهم است و کاروان یک روز قبل از میلاد به نجف میرسد، انشاءالله. دلم دارد پر میزند برای مسجد کوفه و بینالحرمین…
- پستهای مشابه:
- تصمیم دارم بمیرم!
- رفتن یا نرفتن…


(3 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)


















۹م خرداد, ۱۳۸۹ در ۹:۳۷ ب.ظ
عکسا هم که کش رفتی از وبلاگ مریم نوشت به روی خودتم نمیاری اصلا
[پاسخ]
بهش لینک دادم. روشون کلیک کنید
[پاسخ]
۹م خرداد, ۱۳۸۹ در ۹:۴۲ ب.ظ
سلام به سلامتی اناشالله خیلییییییییییییییی التماس دعا .
[پاسخ]
سلام. چشم. قابل باشم، دعاگو هستم
[پاسخ]
۹م خرداد, ۱۳۸۹ در ۹:۵۳ ب.ظ
این روزها همه دارند دلمان را آب میکنند, شما هم مثل بقیه. التماس دعا.
[پاسخ]
[پاسخ]
۹م خرداد, ۱۳۸۹ در ۱۰:۰۵ ب.ظ
میدانم یادتان هست .. اما لطفا اول بگویید ما را نیز انتخاب کنند …
[پاسخ]
چشم. انشالله به زودی روزیتون بشه…
[پاسخ]
۹م خرداد, ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۸ ب.ظ
التماس دعا
[پاسخ]
دعاگو ام و محتاج دعا
[پاسخ]
۹م خرداد, ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۴ ب.ظ
اشک آمد …
خیلی محتاجم
روز شهادت خانم که خیلی حال و هوای خوبی بود …
انصافا دعا کنیا کوثر
[پاسخ]
چشم…
[پاسخ]
۱۰م خرداد, ۱۳۸۹ در ۱۲:۳۲ ق.ظ
اعوذ بک من کرب و بلا
زندگی د و قسمت دارد؛ قبل از کربلا و بعد از کربلا.
اما قبل از کربلا ،زندگی، عطش وصال به کربلاست .
وبعد از کربلا، زندگی، سوختن از فراق کربلاست.
هم عطش و هم سوختن ، از کرب و بلاست .
پس همه زندگی کربلاست
[پاسخ]
۱۰م خرداد, ۱۳۸۹ در ۲:۲۲ ق.ظ
منت می گذارید اگر تنها به یاد این حقیر در حرم آقا ابا عبدا… (ع) باشید. اینجا در خارجه تنها ملجا ما اهل البیت (س) هستند.
زیارت اهل البیت (س) گوارایتان باد
التماس دعا …
[پاسخ]
دعا کنید قابل باشیم
[پاسخ]
۱۰م خرداد, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۳ ق.ظ
سلام مطلبت خیلی زیبابود
راستی ماهم توفیق داشتیم امسال راهیان با حاج حسین با شیم
[پاسخ]
۱۰م خرداد, ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۵ ق.ظ
سلام
خوش به سعادتتون [day-dreaming]
منم دعا می خوام ! دعوتنامه هم می خوام ! یه جوری برام جورش کنید ! یه صحبتی سفارشی چیزی
[پاسخ]
۱۰م خرداد, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۲ ب.ظ
…آه…
[پاسخ]
۱۰م خرداد, ۱۳۸۹ در ۱:۲۶ ب.ظ
انشا الله خدا قبول کنه
زیر قبه ی امام حسین”ع” برای ظهور آقامون دعاکن خیلی دعا کن آخه دعا زیر قبه ی امام اجابت شده است.
[پاسخ]
۱۰م خرداد, ۱۳۸۹ در ۱:۵۱ ب.ظ
دلمو پَروندی![[sigh]](http://kosaraneh.com/wp-content/plugins/smilies-themer/Yahoo/sigh.gif)
خیلـــــــــــی التماس دعا
خوش به سعادتت
[پاسخ]
۱۰م خرداد, ۱۳۸۹ در ۴:۵۵ ب.ظ
عجب گلچینی کردن!
می ناب خاک ِاباعبدالله گوارایتان.
[پاسخ]
۱۰م خرداد, ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۴ ب.ظ
سلام
. خوش به سعادتتون آقا چقد دوستتون داره . خیلی التماس دعا
[پاسخ]
۱۱م خرداد, ۱۳۸۹ در ۷:۲۸ ق.ظ
سلاممممم.
از توی قرعه کشی یا مسابقه رفتن کربلا خیلی حال میده منم اینجوری رفتم ………الان حتما داری میری دیگه .التماس دعا فجیع ….
[پاسخ]
۱۱م خرداد, ۱۳۸۹ در ۹:۰۵ ق.ظ
[پاسخ]
۱۲م خرداد, ۱۳۸۹ در ۷:۱۲ ق.ظ
اگر یادتان ماند و باران گرفت، دعایی به حال بیابان کنید
![[rose]](http://kosaraneh.com/wp-content/plugins/smilies-themer/Yahoo/rose.gif)
تشنه م خیلییییییییییییی
التماس دعا با نون اضافه ها
[پاسخ]
۱۲م خرداد, ۱۳۸۹ در ۸:۰۷ ق.ظ
با سلام و تحیت
انشاءالله قبول باشد زیارتتان
[پاسخ]
۱۲م خرداد, ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۸ ق.ظ
سلام بسیار عالی بود
موفق باشی.
[پاسخ]
۱۲م خرداد, ۱۳۸۹ در ۸:۳۷ ب.ظ
سلام.
التماس دعا!
مضاعف باشید
یا علی
[پاسخ]
۱۲م خرداد, ۱۳۸۹ در ۱۰:۲۱ ب.ظ
یا حق![[rose]](http://kosaraneh.com/wp-content/plugins/smilies-themer/Yahoo/rose.gif)
سلام
خیلی وقته که دلم هوای زیارت کرده برای منم دعا کن !
تا حق
امضا : پردال!
[پاسخ]
۱۸م خرداد, ۱۳۸۹ در ۵:۰۲ ب.ظ
دعا کنید لطفا ….
سلام
[پاسخ]
۱۸م خرداد, ۱۳۸۹ در ۸:۵۶ ب.ظ
باسلام از سایت شما بازدیدبعمل آمده بسیار آموزنده وعالیه . امیدوارم موفق باشید
به سایت ما هم یه سر بزن [watching-sad]
[پاسخ]
۱۹م خرداد, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۵ ب.ظ
سلام.
اگر برگشته اید، زیارت قبول.
با مطلب
دل پاک یا حجاب؟
به روزم.
مضاعف باشید…
یا علی
[پاسخ]
۱۹م خرداد, ۱۳۸۹ در ۷:۰۴ ب.ظ
به نام خدا
سلام
رسیدن بخیر . زیارت قبول [batting-eyelashes]
[پاسخ]
سلام. متشکرم. انشالله روزی شما باشه. یادتون بودم
[پاسخ]
۲۰م خرداد, ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۷ ق.ظ
زیارت قبول .انشالله همیشه مشغول به سفرهای زیارتی مکه و و کربلا و .. باشی
[پاسخ]
ممنونم. انشالله دعای خیرت در حق خودت و ما مستجاب بشه
[پاسخ]
۲۰م خرداد, ۱۳۸۹ در ۹:۱۵ ق.ظ
سلام
وقت به خیر
شمایی که از پارسال تازه تونستید توی قم دانشجو بشید
آره دقیقا خودتون به در و دیوار نگاه نکنید
آخه مومنه بالله
کجا به طلاب امور دینی از ۱۱۰ تا ۲۰۰ هزار تومن شهریه میدن
البته از شما انتظاری نمیره که
شما که به فنون استقراء آشنا نیستی
چون تازه پارسال دانشجوی شهر قم شدین
اومدم همین رو تذکر بدم
ایدنا الله
[پاسخ]
سلام. توجه کنید که گفته شده این میزان شهریه، مربوط به طلاب متأهل مقیم قم هست. در نوشتن این موضوع دستکم نظر سه تا طلبهی مقیم قم رو جویا شدم که اشتباه ننوشته باشم. ضمن اینکه به نظر نمیاد این هم روش استقرا باشه که : “چون پارسال دانشجوی قم شدی، پس استقرا نمیدونی”
[پاسخ]
۲۰م خرداد, ۱۳۸۹ در ۹:۳۶ ق.ظ
سلام
حیف که هم وقت امتحاناته و سرم شلوغه
وگرنه بعد عمری توی حوزه رفتن و اومدن بلدیم یه نفر رو اگه بخوایم به تسکیت وا بداریم
در ضمن مطالبتون ………………. است
در ضمن بنده خواستم شما رو به واقعیت رهنمون کنم حالا که شما باز هم روی ۱۰۰ یا دویست هزار تومن پا فشاری میکنید بکنید
کنتور که نداره شما هم بگو
اصلا بزن ماهی یک میلیون تومن
وفقنا الله
[پاسخ]
سلام. بله پیشنهاد من هم اینه که به درستون برسید. مؤید باشید.
[پاسخ]
۲۰م خرداد, ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۳ ق.ظ
خوش به سعادتتون
به آن بزرگواران بگویید ما راه هم بطلبند
نایب الزیاره باشید
[پاسخ]
۲۲م خرداد, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۰ ق.ظ
خانم خانما ، سلام![[rose]](http://kosaraneh.com/wp-content/plugins/smilies-themer/Yahoo/rose.gif)
شهد شیرین استشمام رایحه ی آستان جانان گوارای وجودتان!
امیدوارم گوشه چشمی هم به ما کرده باشید، که دعای گوشه نشینان بلا بگرداند!
[پاسخ]
۲۲م خرداد, ۱۳۸۹ در ۲:۱۷ ب.ظ
غیر این جمله چی بگم؟
التماس دعا
کاتب باشی
[پاسخ]
۲۲م خرداد, ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۵ ب.ظ
خوش به حالت …
اون جا یاده ماها هم باش
[پاسخ]
۲۳م خرداد, ۱۳۸۹ در ۸:۳۴ ب.ظ
سلام کماکان منتظر پست سفرنامه تان هستیم با عکس و سوغاتی و ….
[پاسخ]
سلام. عذرخواهی میکنم که سوغاتی نیاوردم. اینبار تقریبا هیچ عکسی نگرفتم…
[پاسخ]
۲۵م خرداد, ۱۳۸۹ در ۵:۰۲ ب.ظ
سلام نامرد![[love-struck]](http://kosaraneh.com/wp-content/plugins/smilies-themer/Yahoo/love-struck.gif)
کی اومدی کربلایی؟
چرا خبر ندادی؟
یاد ما بودی؟
راستی زیارت قبـــــــــــول
یه آیکون یوس بود قبلنا … [blushing]
[پاسخ]
۲۵م خرداد, ۱۳۸۹ در ۵:۱۰ ب.ظ
جای استاد ما خالی است که تشر بزند بچه جان (!)یک خط ، یک پاراگراف نمی شود ! …
[پاسخ]
اینترنت با نوشتههای مکتوب فرق داره آبجی جان
[پاسخ]
اوهـــــ …
[پاسخ]
۲۵م خرداد, ۱۳۸۹ در ۵:۳۶ ب.ظ
[پاسخ]
۲۶م خرداد, ۱۳۸۹ در ۵:۰۴ ق.ظ
سلام. یه کاری به نام «هدیه تولد خورشید» شروع شده. قراره وبلاگ نویس ها امسال زودتر به استقبال نیمه شعبان برن. و با هم داریم تدارک یه هدیه ی کوچیک برای امام زمان رو می بینیم. تا توی روز نیمه شعبان به عنوان هدیه تولد به ایشون تقدیم کنیم. برای همراه شدن با این گروه کار خاصی لازم نیست. فقط لطفا متن کامل رو در آدرس داده شده بخونید و اگه دوست داشتید، بسم الله. این حرکت از پنجم رجب یعنی سه روز دیگه شروع می شه.
[پاسخ]
۲۶م خرداد, ۱۳۸۹ در ۲:۰۸ ب.ظ
حس و حالم رو نمیتونم بنویسم .
یا علی مددی…
[پاسخ]