نگارهٔ چهل و یکم
نگارهٔ هفدهم
نگارهٔ بیست و دوم
نگارهٔ سی و یکم
نگارهٔ پنجم
* پیشواز

هر روز به اسکله می‌روم
به استقبال صدای بوق کشتی‌ها
و به پیشواز هر آنکه
هیچ‌کس برای دیدنش نیامده

اسکله خالی که می‌شود از آدم‌ها
شاخه گل را به دست کسی می‌دهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخه‌گلی را به سویم دراز کرده است

* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* دوستت…
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۹م, خرداد ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 99 نفر

    زندگی دو قسمت دارد؛
    قبل از کربلا
    و
    بعد از کربلا

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۹م, خرداد ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 431 نفر

    از فکه برمی‌گشتیم. حاج حسین یکتا برایمان حرف می‌زد. ساده. حرف‌هایی که این سال‌ها دیگر از مُد افتاده بود. حرف‌های کهنه‌ی نابی که راحت هضم می‌شد. به دل می‌نشست. بچه‌ها آرام شده بودند. آرام و بی‌قرار!

    بعد از صحبت‌ها، چند دقیقه‌ای فرصت تفکر بود و نجوا. نجوا با شهدا و سید شهدا…

    آخرین شب سفر بود. پادگان میشداغ. صحبت قرعه‌کشی کربلا شده بود. کتابچه‌ای که یک صفحه‌ی آن فرم مخصوص شرکت در قرعه‌کشی بود، قبلا در اتوبوس‌ها توزیع شده بود.

    فرم را پر کرده بودیم. قبل از پیاده شدن، برگه‌اش را جدا کردم. باید جایی دم دست می‌گذاشتمش. قرآن جیبی‌ام را برداشتم. برگه را لای قرآن گذاشتم. قرآن را دو سال پیش از نجف گرفته بودم.

    وسایل را گذاشتیم در محل اسکان و راهی حسینیه شدیم. برای نماز و شام. بعد از نماز بساط قرعه‌کشی به راه شد. فرم مشخصات را  جاگذاشته بودم. با دو رفتم قرآن را از محل اسکان بیاورم. دم در، یکی از خدام خواهر مانعم شد. گفت الان وقت شام است. بعد از شام می‌توانید بروید اسکان. گفتم فرم قرعه‌کشی را جا گذاشته‌ام. گفت دیگر دیر شده است. فرم‌ها را جمع کرده‌ایم و داده‌ایم به آقایان. بعد گفت خودشان همه‌ی اسامی را دارند.

    دلم آرام نگرفت. لحظه‌ای تأمل کردم. خوش نداشتم خواهش و التماس کنم. خستگی خدام خوشرو و خوش‌برخورد را درک می‌کردم. برایش دردسر می‌شدم شاید.

    با لب و لوچه‌ی آویزان برگشتم. نشستم پیش نفیسه. گفتم نگذاشتند بروم. حاج حسین آمد. یکهو دلم لرزید. مضطرب و مستأصل به نفیسه نگاه کردم. از من بیشتر اضطراب داشت. گفت روی یک برگه اسمت را بنویس و نام کاروان را. بده بهشان.

    گفتم فکر نمی‌کنم قبول کنند. با دست‌پاچگی و به سرعت، از دور و بری‌هایش برگه‌ای گرفت و خودکاری. داد دستم. گفت تو حالا بنویس!

    نگاهش کردم. دستم لرزش داشت. اسمم را نوشتم و نام کاروان را. دادم دست نفیسه. بلند شد رفت جلو و داد به آقایانی که داشتند فرم‌ها را دسته‌بندی می‌کردند. یکی‌شان فرم را گرفت و نگاهی به آن یکی انداخت. چیزی گفت. نه معنی نگاهش را فهمیدم و نه کلامش را. کاغذ را گذاشت میان دسته‌ای از فرم‌ها.

    بعد معلوم شد که اسامی همه را از مسئولین کاروان‌ها گرفته‌اند تا همه در قرعه‌کشی سهیم باشند و اسم کسی جا نماند.

    چند سال بود شاهد مراسم این قرعه‌کشی بودم. التهابش زیاد بود. از هر کاروان نام یکی را به قرعه بیرون می‌آوردند. بعد، از بین آن‌ها باز قرعه‌کشی می‌کردند و یکی را انتخاب می‌کردند برای اهدای کمک هزینه‌ی سفر به کربلا.

    قرعه‌کشی شروع شد. یکی یکی اسامی اعلام می‌شد. وسط قرعه‌کشی حاج حسین اعلام کرد چون امشب شب آخر میشداغ است و شما آخرین گروهی هستید که آمده‌اید جنوب، و به خاطر اینکه امسال آقا آمدند فتح‌المبین و همه‌مان را خوشحال کردند، به جای اینکه یک نفر را بفرستیم کربلا، از هر کاروان یکی را می‌فرستیم.

    همه خوشحال شدیم. شانس رفتن بیشتر شده بود. حدود ۱۵ کاروان بودیم. حاج حسین بقیه‌ی اسامی را خواند. یک لحظه اسم خودم را از زبانش شنیدم. بُهتم زد.

    بچه‌های دور و برم با خوشحالی فریاد زدند. به نفیسه نگاه کردم. انگار اسم خودش درآمده باشد؛ بغلم کرد. بچه‌ها یکی یکی آمدند تبریک گفتند، روبوسی کردند و هنوز سفر نرفته التماس دعا گفتند…

    اوایل اردیبهشت، راهیان نور کمک هزینه را به حسابم واریز کرده بود. دوازدهم بود که فهمیدم. زنگ زدم به پدر. گفتم ثبت‌نامم کنید. گفت برای چه تاریخی؟ گفتم اگر پاییز بشود بهتر است؛ هوا ملایم‌تر است. بعد انگار تردید کرده باشم، گفتم حالا ببینید برای کی می‌شود. هر چه قسمت باشد.

    چند دقیقه بعد با خواهرم در چت صحبت می‌کردم. پرسید برای میلاد حضرت زهرا (س) می‌خواهی بروی کربلا؟ پرسیدم میلاد کی است؟ گفت ۱۳ خرداد. حرکتشان یازدهم است. اواخر روز میلاد احتمالا می‌رسید به نجف.

    در ذهنم گذشت روز میلادِ بانو در حرم علی(ع)؟ گفتم آره. خوب است. اسمم را بنویسید. خندید و گفت نوشته‌ایم. پدر تلفنی جا رزرو کرده است.

    مست شده بودم. شاید هم گیج. حتی به اندازه‌ی یک چله گرفتن هم وقت نداشتم. فقط خودم می‌دانستم آن قرعه‌کشی و این تاریخ سفر چه معنایی دارد. دعا می‌کردم که در ساعات روز میلاد، به نجف برسیم.

    حالا معلوم شده است تاریخ حرکت دهم است و کاروان یک روز قبل از میلاد به نجف می‌رسد، ان‌شاءالله. دلم دارد پر می‌زند برای مسجد کوفه و بین‌الحرمین…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: نوستالژی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۹م, خرداد ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 75 نفر

    بخش اعظم لایک‌ها و شِرها، به خاطر نویسنده است؛ نه نوشته‌اش.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۸م, خرداد ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 68 نفر

    تجربهٔ برزخ این دنیا،
    چیزی از برزخ بعد از مرگ
    کم می‌کند؟

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۶م, خرداد ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 83 نفر
    ورودی مترو شلوغ بود. با چند تا «ببخشید» و تنه زدن به چند نفر، خودش را رساند به گیت. کارت توی کیف دستی‌اش بود. کیف را به زانوش تکیه داد و دکمه‌ی فلزی‌اش را فشار داد. در کیف باز شد. مردم از کنارش رد می‌شدند و او مثل یک لنگه در کاباره، به چپ و راست می‌چرخید.
    از جیب رویی کیف، کارت را بیرون کشید و در کیف را بست. زبانه‌ی قفل کیف، جا نیفتاد. کارت را روی دستگاه گذاشت و رد شد. کیف به کنار گیت گرفت و درش باز شد. با دست دیگرش زیر کیف را گرفت، آن را بغل زد و به تندی از بین جمعیت که حالا تُنک‌تر شده بود، عبور کرد. خودش را به پله‌برقی رساند.
    لحظه‌ای روی پله ایستاد، در کیف را بست. از کنار آدم‌های ایستاده روی هر پله گذشت. صدای حرکت قطار نزدیک‌تر می‌شد.
    از پله پایین آمد. به راست پیچید و به سرعت به سمت کنار ریل دوید. کیف، پریشان، بالا و پایین می‌رفت. قطار به مترو رسیده بود و با سرعت به جلو حرکت می‌کرد. تا کنار ریل سه چهار متری بیشتر فاصله نداشت. کیف را رها کرد و به سرعتش اضافه کرد. به نیم‌متری لبه‌ی جایگاه که رسید، پرید. قطار به سرعت رد شد. زنی جیغ کشید.
    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها: , ,