حتی مطمئن نبودم که نمازخانه داشته باشد. از سرایدار که پرسیدم، گفت توی حیاط.
اینجا هم مثل خیلی از آموزشگاههای دیگر، یک خانهی بزرگ و کمی قدیمی بوده که با چهارتا دیوار و چند تا تختهسیاه، شده بود آموزشگاه. حیاطش به رسم همان خانههای قدیمی، پر درخت و باصفا بود.
گوشهٔ حیاط، اتاقکی ساخته بودند و مثل همهٔ نمازخانهها، فرش رنگ و رو رفته و پوسیدهای کفاش را پوشانده بود.
یک ربع بیشتر تا شروع کلاس زمان نبود. کیفم را گذاشتم کنار دیوار و قامت بستم. «بسم الله الرحمن الرحیم» را که گفتم، کمی مکث کردم.
توی آن اتاقک مهجور گوشهٔ حیاط، که غیر از صدای ریز جیکجیک گنجشکها و صدای کمرنگ بچههای آموزشگاه چیزی شنیده نمیشد، صدای زمزمهٔ من هم بود. انگار چیز تازهای شنیده باشم.
فکر کردم اصلا نمازخانه یعنی این. محراب همین است. یک جای دنج و خلوت و ساده، که فقط تو باشی و یک زیرانداز ساده و صدای جیکجیک گنجشکها و به هم خوردن برگ درختها؛ و مابقی همه خدا…
جایی که صدای خودت را بشنوی. جایی دور از روزمرگیها، دور از فضایی که هر روز نفس میکشی، دور از فضایی که رنگ و بوی هزاران کار خوب و بد کرده و نکرده به تار و پود در و دیوار و فضایش بافته شده باشد.
الحمدلله رب العالمین
نمازخانه یعنی این!
- پستهای مشابه:
- جانماز


(1 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)


















۲۰م تیر, ۱۳۸۹ در ۱۰:۰۴ ق.ظ
[پاسخ]
۲۰م تیر, ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۷ ق.ظ
واقعا چه صفایی داره . . .
[پاسخ]
۲۰م تیر, ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۸ ق.ظ
نماز! دیگه برای من شده یه کلمهی فراموش شده![watching-sad]
خدا توفیق رو نگیره، آدم توفیق رو نده!
[پاسخ]
۲۰م تیر, ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۴ ق.ظ
قسم به ۲۰ سال نمازم که نماز و دین خالیست و پوشالیست و بس….. رها کنید تا رها شوید…..بس کنید این شرکای خدا را…. من فقط خدا دارم و بس…. می دونم عصبی میشی..ناراحت میشی و شاید ناسزا بگی ولی خواهشا فکر کن …مطالعه کن….قران رو یکبار فارسی بخون تا ببینی همه قتل است و جنایت و حکومت و دنیا و بس…
[پاسخ]
نتیجهای که بعد از بیست سال مطالعه گرفتید؛ ناراحتم کرد. میروم دو رکعت نماز بگزارم…
[پاسخ]
۲۰م تیر, ۱۳۸۹ در ۱:۵۰ ب.ظ
چه قشنگ [day-dreaming]
[پاسخ]
۲۰م تیر, ۱۳۸۹ در ۳:۰۰ ب.ظ
اولش که مطلبتون رو خوندم احساس میکردم مثل بعضیا میخایین نتیجهی کلیشهای بگیرین اما وقتی تا آخر خوندمش احساس خوبی بهم دست داد.
زیبا و جالب بود.
[پاسخ]
متشکرم
[پاسخ]
۲۰م تیر, ۱۳۸۹ در ۳:۲۹ ب.ظ
شنیدی در کربلا ریگهای بیابان در روز عاشورا فریاد میزدند.فریاد در وصف حسین،امظلومیت و تسبیح حسین و تمجید حسین.کربلا گوشه ای تاریخی و حسین تنهای ان میدان بود.پس هر تنهایی و هر زمینی میتواند کربلا باشد.شایدم در ان تنهایی،جیر جیرکها ذاکر،،گنجشکها رکوع گو،گلیم تسبیح گو و همه اوازه خوان وصف جمال بی انتهای خدایند.هر تنهایی و هر گوشه نشینی همراه با الطاف غیبیه خداوند هست.شاید انجا شما با خدا بودی نه با بنده های خدا که خود را به رنگ خدا در اور ده اند.شاید همجوار و همسو با ریگهای بیابان کربلا….
[پاسخ]
۲۰م تیر, ۱۳۸۹ در ۷:۵۶ ب.ظ
خیلی زیبا بود
آفرین به شما که به زیبایی می نویسید
بیشتر سر می زنم انشالله
[پاسخ]
لطف داری آسمان جان
[پاسخ]
۲۴م تیر, ۱۳۸۹ در ۱:۵۱ ب.ظ
[angel] حالا فرشته ها سنگ بندازند تا کتشون باز بشه !
[پاسخ]
۲۶م تیر, ۱۳۸۹ در ۷:۲۵ ق.ظ
زنده گی یعنی این ….
خدا یعنی این ….
عبادت و بنده گی یعنی این ….
سلام
[پاسخ]
۴م مرداد, ۱۳۸۹ در ۴:۵۹ ب.ظ
چسبید
[پاسخ]