از پشت دیوارهای بلند مسجد، چیزی معلوم نبود؛ دیوار مسعی. تا صبح یکی دو ساعت مانده بود. چند ساعتی بود محرم شده بودیم. سفیدپوش. یکدست.
دستم در دست مادر بود. پابهپای همسفرهامان، از پلههای ورودی مسجد پایین رفتیم. جایی بین مسیر صفا و مروه. پاها را از کفش برهنه کردیم. اِنّکَ بِِالْوادِ الْمُقدّس طُوی. دوباره دست هم را گرفتیم.
سرهامان پایین بود. اضطرابم با هر قدم بیشتر میشد. قلبم تندتر میزد و دست مادر را بیشتر میفشردم.
دائما خطاهایم از ذهنم میگذشت و به ارتباط نامربوط میان من و این قبله میاندیشیدم. من؟ اینجا؟ آخر من…
از پلهها بالا رفتیم. سرها همچنان پایین. فضا روشن شد. میدانستم الان باید فضای مطاف روبرویمان باشد. جرئت سربلند کردن نبود. اضطرابم بغض کرده بود حالا. آرامآرام جلو میرفتیم و من، دست مادر را بیشتر میفشردم.
سرها پایین بود و دلها به نجوا… ایستادیم. قلبم با شتاب میتپید.
«حالا سرتونُ بلند کنید و بعد سجدهٔ شکر کنید…»
سرم بلند شد و چشمانم منور. ناباورانه درب کعبه را مینگریستم. نیاز به یادآوریِ بجا آوردنِ سجدهٔ شکر نبود. خودبهخود به سجده میافتادی.
سر به سجده گذاشتم. درست رو به کعبه. همان قبلهای که همیشه فقط ردش را میگرفتیم. که فقط جهتش را میدانستیم. رو به اولین معبد زمین. إنّ أوّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّاس…
دستانم را رها کردم. بغضم را هم. ألحمدُاللهِ الّذی هَدانا لِهذا وَ -حقا که- ما کُنّا لِنَهْتَدیَ لَوْلا أنْ هَدانَا الله…
زودتر از بقیه سربلند کردم. به تماشای مولِد علی (ع). به دعا. همان سه دعای اولی که مستجاب است؛ اللهم عجل لولیک الفرج واجعلنا من اعوانه و انصاره…
.
- سوغات من از این سفر، بعد از دعا و نیابت زیارت، تصاویر مدینه و مکه است. تقدیم به شما! سخت بود میان هزار و اندی عکس، انتخاب کردن. عکسها را در سایز کوچک قرار دادهام که سریعتر لود شوند. تقریبا از هر جایی که رفتهایم، عکسهایی گذاشتهام. تا حدودی به ترتیب رویدادشان و توضیحی مختصر برای هر عکس.
- حدود ده روز وبلاگم مشکل فنی داشت که به خاطر عدم دسترسی درست و حسابی به اینترنت در طول سفر، تعمیرش به تعویق افتاد. از دوستانی که این مدت مراجعه کردند و به در بسته خوردند، عذرخواهی میکنم.

برای من که همیشه یک جور غریبی آهنگ گفتن این کلمات مثل رؤیا بود و برق میزد و جادو میکرد؛ این روزها خود خوشبختی است که چادر سفید سر میکنم و دور خودم میچرخم و زمزمه میکنم:
لبیک، اللهم لبیک …(+)
آدم از کار خدا سر در نمیآورد؛ ولی دو روز پیش به سرم زد شاید… شاید این همان «یهدین»ِ آن هجرت باشد.
رفقا! دعا کنید لایق باشم. نائب الزیاره خواهم بود انشالله. نامهربانیهایم را ببخشید…
اگر این پل را صراط مستقیم و حد وسط حجاب فرض کنید، بعضیمان از این طرفِ «افراط»اش افتادهایم و بعضیمان در آن طرفِ «تفریط»اش غرق شدهایم.
تفریطش که توضیح نمیخواهد. بحمدالله روزانه فوجفوج مصادیقش را میبینیم. اما توی طرف افراطش هم گاهی اعجوبههایی پیدا میشود که فقط باید با چشم خودت ببینی تا باورت بشود.
.
بندهٔ خدا خیلی خوشحال بود که از بچگی دخترش را با حجاب بارآورده و پیش خلقالله هم حسابی بهش افتخار میکرد. وقتی در مورد «حیا»ی دخترش حرف میزد، آدم ناخواسته یاد مریم مقدس میافتاد.
بعدتر معلوم شد که دختر خانم که حالا عروس خانم شده بود، آنقدر محجوب بوده که از شوهرش هم حجاب میگرفته است!
حتی وقتی یک بار شوهر بیعفتش(!) دستش را گرفته بوده، با تندی چنان دستش را از دست او کشیده بوده که شوهر حسابی از بیحیایی خودش شرمنده شده! و خلاصه شوهر آنقدر از این بیعفتیها کرد که دختر ِ باحیا(!) طاقتش طاق شد و برگشت پیش مادرش.
مادرش، بندهٔ خدا، برای دامادِ ناکام که هاج و واج ِ رفتار همسرش بوده، توضیح میدهد که «دخترهای من خیلی خیلی باحیا بزرگ شدهاند»، آنقدر که وقتی خواهر بزرگتر عروسخانم، سر سفره، کنار شوهرش مینشسته، مادر به سفارش پدر بهشان اشاره میکرده که «زشت است جلوی پدر، کنار هم بنشینید»!
خلاصه آخرش آقای داماد که میبیند در مقابل این همه حیای عروس خانم، خیلی بیعفت است، عروس خانم را به مادرش میسپارد و میرود دنبال یک عروس خانمِ کمحیاتر!
دختر خانم هم که از بچگی به اسم «حیا» و «حجاب» و «عفت» آنقدر از آقاپسرها فاصله گرفته بوده که کمکم از آنها بدش آمده بوده و در نظرش موجودات خبیثی شده بودند؛ با این تجربهٔ کوچک، برای همیشه از آنها متنفر ماند و دیگر به هیچوجه به زندگی مشترک با یکی از این موجودات خبیث فکر نکرد.
.
- تعریفی که هر کداممان از عبارتهای زیبایی مثل «حیا» و «عفت» داریم، با هم فرق دارد. آنها را برای هم روشن کنیم.
- وقتی یک کار غلط، برچسب زیبایی بخورد، به سختی میشود اشتباه بودنش را توضیح داد. (مثل برچسب زیبای حیا که این مادر به رفتار فرزندانش میدهد.)
- امروز جایی خواندم که در حال احرام، پوشاندن صورت برای زنان، مثل استفاده از پوشیه (روبنده)، حرام است. همینطوری!


(5 رأی، میانگین: 4.20 امتیاز از 5)