بعضی آدمهای مهربان، با همهٔ مهربانیشان پایهٔ مشورت و سنگ صبور خوبی در بعضی از مشکلات نیستند. آدمهای مهربانی که کمحوصلهاند و دوست دارند تو زودتر خودت را از مخمصهای که توش گرفتار شدهای بکشی بیرون. دلشان نمیآید صبر کنند و هر روز شاهد زجرکشیدنت باشند و قدمهای ریز ریزت را ببینند. میخواهند ببینند که چطور یکباره از زمین پا شُدی و شاد و شنگول و بیعار از اتفاقات، داری به آینده میروی.
اینها گاهی بدترین آدمهای درد دل و مشورتاند. آدمهایی که نمیگذارند توی خودت باشی و با درد خودت دست و پنجه نرم کنی، خودت را پیدا کنی و کمکم دست به زانو بگیری و بلند شوی. آدمهایی که بهات مهلت نمیدهند دل بکنی یا فراموش کنی.
آدمهایی که وقتی میگویی «نمیتونم»، از سر مهربانی، با تحکّم بهات میگویند «یعنی چی که نمیتونم؟ زیادی گندهش کردی. بچه شدی؟ جمع کن این مسخرهبازیها رو». وقتی میگویی «دلتنگش شدهم» چین به پیشانی میاندازند و میگویند «باز شروع کردی؟ تمومش کن دیگه». وقتی میگویی «نمیتونم فراموش کنم» میگویند «بهش که فکر نکنی یادت میره». وقتی میگویی «زمان لازمه»، میگوند «هر چی بیشتر به دلت رو بدی بدتره». وقتی میگویی «هیشکی مث اون نمیشه»، بهات میخندند و میگویند «دیوونه شدی؟ مگه اون چی داشت؟ فلان چیز داشت که نداشت، فلان طور بود که نبود…». نه که حوصلهات را نداشته باشندها؛ نه! پشت همهٔ این جوابها بغض و دلسوزی و نگرانیشان را قایم کردهاند.
مهربانی و کمطاقتیشان یکجوری تحکمآمیز است که هر روز ناخواسته فاصلهات را ازشان بیشتر میکنی. فکر میکنی درکت نمیکنند. نمیتوانند دردت را بفهمند. خودت نیستی دیگر. برای اینکه دست از سرت بردارند، برایشان نقش بازی میکنی. غمهایت را بیشتر توی دلت میریزی. کمتر حرف میزنی. بیشتر توی خودت میروی. بیشتر درد میکشی. کمتر توصیههاشان را جذب میکنی. بیشتر به «او»ی خودت فکر میکنی. بیشتر باش گره میخوری. بیشتر میسوزی… این آدمهای مهربان، زود از پا میاندازندت.
یک آدمهای مهربان و سنگ صبور دیگری هم هستند که به جای اینکه دور بایستند و ازت بخواهند بلند شوی، دستت را میگیرند، آرام بلندت میکنند و خاک لباست را میتکانند. به جای اینکه روبرویت بنشینند، کنارت مینشینند. همراه تو میسوزند و درد میکشند و دلتنگی میکنند و دست به زانو میگیرند. سینهشان همیشه آمادهٔ جا دادن تو و غمت است. دستنوازششان همیشه روی سرت است. حواسشان بهات هست، ولی سؤالپیچت نمیکنند. اجازه میدهند آن وقتهایی که نیاز داری، توی خودت باشی. میفهمند داری درد میکشی. میفهمند داری به خودت فشار میآوری که بلند شوی. بهات مهلت میدهند. آرامآرام از جا بلندت میکنند. اینها آدمهاییاند که میتوانی بهشان تکیه کنی…
دوست دارم مثل مادرم باشم.
- پستهای مشابه:
- مهربان دلخسته
- انسانساز

(5 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)


















۱۷م شهریور, ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۷ ق.ظ
آدمای ِ گروه دوم ، تکیه گاه هستن!
اما
گاهی آدمای ِ گروه اول وجودشون لازم ِ برای فهمیدن خیلی از مسائل.
[پاسخ]
۱۷م شهریور, ۱۳۸۹ در ۱:۱۶ ب.ظ
سلام
راستش مطلبی رو که نوشتید به خوبی درک می کنم چون تجربه کرده ام زمانی که نیاز به دردو دل داشتم و از بخت بد سنگ صبورم گاه آدم هایی از این دست بوده اند و واقعا این که سنگ صبورت چنین آدمی شود به مراتب دردناکتر از غم های خودت است!!
اما….
در کمال تأسف و شرمندگی باید بگویم خودم هم یکی از همین آدم های دسته ی اول هستم! دست خودم هم نیست باور کن! امیدوارم بتوانم خودم را عوض کنم…
[پاسخ]
اما دستهٔ اول هم خیلی وقتها، برای خیلی از آدمها، برای سر بر آوردن از بعضی مشکلات، کارآمدتر از دستهٔ دوماند
[پاسخ]
۱۷م شهریور, ۱۳۸۹ در ۲:۵۹ ب.ظ
کاملا قابل درک …..
[پاسخ]
۱۷م شهریور, ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۷ ب.ظ
سلام
کمی طولانی ست
بروم بخوانمش بعدتر نظرمیدهم !
[پاسخ]
۱۸م شهریور, ۱۳۸۹ در ۷:۰۸ ق.ظ
خیلی دخترونه بود !
“نیاز به درد دل کردن با آدم ها” درکش سخته واسم.
مگه ائمه و خدا نیستن که آدم بخواد با غیر از این ها درد دل کنه ؟!
ادعیه رو واسه چی گذاشتن پس ؟
بگذریم.
به نظرم بهتره آدم یه چیزی بین این دو تا دسته عمل کنه ؟
نه همیشه بی حوصله و نه همیشه لوس کننده !
در مجموع کار سختیه و وابسته به ظرفیت طرفِ درد دل کننده است.
[پاسخ]
۱۸م شهریور, ۱۳۸۹ در ۷:۳۸ ب.ظ
نوشته هاتون دوست دارم ….با اجازه لینکتون کردم
[پاسخ]
خیلی متشکرم.
[پاسخ]
۱۹م شهریور, ۱۳۸۹ در ۴:۱۱ ق.ظ
سلام خانم.پس شما هم طعم عاشقی رو چشیدید.عشق مخصوص خواصه.گوارای وجودتان این طعم شیرین تر از عسل
[پاسخ]
۱۹م شهریور, ۱۳۸۹ در ۹:۰۹ ق.ظ
سلام.
دلتنگی و تقسیم بندی قابل درکی است.
اگر از دسته ی دوم خبری شد، ما رو هم خبر کنید!
مضاعف باشید…
یا علی
[پاسخ]
۱۹م شهریور, ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۲ ب.ظ
سلام
دعوت شدید برای حمایت از قرآن
صدای عیسویان بلند شد مسلمان چرا صدایت بگوش نمی رسد؟
http://katebbashi.ir/?p=724
بیا هم صدا شویم
[پاسخ]
۲۰م شهریور, ۱۳۸۹ در ۹:۱۱ ق.ظ
قضیه را شاید از این طرف هم بشود دید:
یک کسی هست که میآید با تو مشورت کند و تو هم میروی تا کمکش کنی. بعد تو میدانی که او خودش باید قدم بردارد، خودش باید سعی کند. بعدتر آن مشورتگیرنده، پدر و مادر ِ تو را وسط میکشد و با هزار زبان ِ بیزبانی التماس میکند که دستش را بگیری و تند و تند ردش کنی از موانع. تو هم میدانی که اینگونه کمک کردن به کارش نمی آید و آخر و عاقبت ندارد!
میمانی چه کنی: یا باید دستَ را بگیری و نجاتش دهی که حکم ِ همان ماهی دادن را دارد و یا بگذاری خودش تکان بخورد و ماهیگیری کند.
خیلی ها حوصلهی یاد گرفتن ِ ماهیگیری را ندارند و آدم را زجر میدهند
[پاسخ]
۲۱م شهریور, ۱۳۸۹ در ۹:۳۵ ب.ظ
سلام.
یه وقتایی هست که هیییییییییچ آدمی جواب نمیده.فقط خود ائمه و خدا.حرفایی که خدا میدونه و نمیتونی به زبون بیاری.
(ولی ربطی به دختر و پسر نداره)
اما در مقام مشاور، یه وقتایی هست که میبینی طرف تو فکر بلند شدن نیست، هی داره تو خودش فرو میره، و از فرصتی که بهش میدی داره از غصه دار بودن لذت میبره! اونوقته که وظیفه ته از دسته اول باشی.
التماس دعا.
یا علی.
[پاسخ]
۲۲م شهریور, ۱۳۸۹ در ۶:۳۹ ب.ظ
عاشقی درد بی درمون عاشقی
[پاسخ]
۶م مهر, ۱۳۸۹ در ۶:۴۴ ب.ظ
این پستت خیلی بجا نازل شد کوثر جان.
دست گلت…
[پاسخ]
[پاسخ]