چند روز است هی به این فکر میکنم که چطوری بنویسمش. از کجا شروع کنم و در چه قالبی بریزمش که شکل خوبی داشته باشد و خوب فهمیده شود و به کسی برنخورد و هزارتا از همین آذینهای وبلاگنویسی.
آخرش دیدم هر چه فکر کنم، بی نتیجه است. پس چه بهتر که همینطوری، خیلی ساده بنویسمش… بگویم که چقدر ناراحتم از آدمهای خودباختهای که به رسم روشنفکری -که نمیدانم این رسم از کدام سوراخ بیفرهنگی وارد شده است- مینشینند و پا روی پا میاندازند و سینهای صاف میکنند و همینطور که با یک دست فنجان قهوهشان را گرفتهاند و با دست دیگر قاشق را در آن تاب میدهند، آرام سر بلند میکنند و میگویند:
بله آقا! ما ایرانیها به دزدی عادت داریم…
ما ایرانیها هر جا که میرویم آنجا را به گند میکشیم…
ما ایرانیهای بیفرهنگ…
ما ایرانیهای نوکیسه…
ما ایرانیهای ندید بدید…
و ما ایرانیهای… هزارتا کلمهٔ دون شأن و تحقیرکنندهٔ دیگر.
کدام ایرانیها؟ همان ایرانیهای مهد تمدن و فرهنگ چند هزار ساله که زمانی نصف دنیا را در فرهنگ غنی خودش هضم کرده بود؟ یا آن ایرانیهایی که هر روز یک موفقیت علمی و نظامی و پزشکیشان صدر خبرهای جهان است؟
هی میگویند «ایرانیهای فلان» و هی مقایسه میکنند با کشورهایی که اگر احیانا، برحسب اتفاق بدانند کجای کرهٔ زمین واقع شده، هرگز در خواب هم به آنجا سفر نکردهاند. یک جوری هم میگویند «ایرانیها فلان»، که تو خیال کنی خودشان زادهٔ ناف سوئد اند و هیچ نسبتی با این ایرانیهای محقر ندارد!
آنچنان هم این رسم روشنفکری شایع شده است که دیگر تعجبی ندارد اگر توی همین جامعهٔ مجازی یکی ایران را سطل بنامد و خودش و همهٔ ما را پسماندههای اشتباهی ِ آفرینش معرفی کند؛ به جای اعتراض به این توهین، بالای ۵۰۰ تا لایک بگیرد!
یا یک عده، وبلاگی مختص این موضوع بزنند، یا بعضی از سر بیسوژگی شروع کنند به نوشتن مهملاتی که با جملهٔ «جهان سوم جایی است که» شروع میشود و تو بدانی که بعدش یک صفت محقر دیگر به من و تو و خودشان و مملکت و فرهنگ و همه چیز کشورت میچسبانند.
وقت این نیست که الان حرف از خودباوری و تأثیر آن روی پیشرفت مملکت بزنم و روی تأکید امام (ره) در وصیتنامهشان در این باره مانور بدهم و همهٔ این ژانرها را طرح و نقشهٔ غرب بدانم. اما برایم جالب است کسانی که همچین روشنفکرانه چنین ابتکاراتی(!) میکنند، چه دید گنگی نسبت به جهان دارند؛ نسبت به کشورهای دیگر. که همه جا را بهشت و بیعیب و نقص میبینند، و همهٔ تلخیها و کاستیها را متوجه کشور خودشان میکنند. و چطور نمیدانند که اگر کشوری به جایی هم رسیده، از خودباوری ملتش بوده.
البته از نتایج از خودبیگانگی همین است. اینکه چشمت هر چیز خوب و ناخوب آن طرف را، طلا و درخشنده ببیند. تشنگی برای آدم، این طور همه چیز را سرابگونه، درخشان میکند.
بعد همین روشنفکران ِ «خودْ جهان ِ اول پندار» که از بد روزگار افتادهاند وسط سطل ِ پسماندهٔ آفرینش، حتی نمیدانند که واژهٔ «جهان سوم» اگر در ادبیات جامعهشناسانهٔ دنیا نسخ نشده باشد، شامل ایران نمیشود. و غافلاند از اینکه اتفاقا همین خصلت خودکمبینی آنها، یکی از صفات بارز کشورهای عقبمانده است!
هیچ به این فکر کردهایم که با این تریپها، به کجا میخواهیم برسیم؟ یا چه چیز، جز کجاندیشی و کوتهبینی خودمان را میخواهیم ثابت کنیم؟ یا با این وادادگی، چه پیشرفتی را قرار است نصیب کشورمان کنیم؟ یا با این نفرتی که از خودمان و کشورمان در دل نسلهای بعدی میکاریم، چه چیزی را قرار است درو کنیم؟ یا اصلا خودمان چه گُلی به سر کشور و مردم و جامعهمان زدهایم؟!
وقتش نیست که دست برداریم از این عقدههای خودکمبینیمان و کمی صاف بایستیم و با غرور به علم و فرهنگ و شعور و درک خودمان، ما ایرانیها، نگاه کنیم؟

چقدر دلم میخواست یک روزی مینشستیم چند فیلمنامهٔ ناب «اسلامی» مینوشتیم و عوض این سریالهای آبکی ِ تکراری که آدمهایش از اسلام و ایمان فقط یک ریش دارند و چادر سیاهی که همیشه باز است و پر ِ آن توی باد تاب میخورد؛ چهار تا فیلم اجتماعی-اسلامی آمادهٔ پخش میکردیم.
از زندگی یک زوج جوان و خوشبخت با اوضاعی متوسط مینوشتیم که اگر خانهٔ ویلایی ِ چند طبقه و ماشین خارجی و موقعیت اجتماعی ِ زاییدهٔ ثروتشان ندارند، یک دنیا آرامش و صداقت و محبت و احترام دارند که با همین داراییها، همهٔ مشکلات زندگیشان را به خود هموار میکنند.
یا اصلا به جای به تصویر کشیدن یک پیرزن ِ چادر به سر ِ تسبیحگوی بر سر سجاده، داستان زندگی دوستم، فاطمه، را مینوشتیم که چطور یک وقتی به خاطر اشتباهش، با محدودیتهای پدر و مادرش سر کرد و وقتی به خاطر این محدودیتها به حالش غصه میخوردیم، میگفت: «ولی من اصلا ناراحت نیستم. چون میدونم که این کاریه که رضایت خدا توش هست. خودش گفته احترام به والدین. میگن نرو، نمیرم؛ چون میدونم اون، این طوری راضیه».
یا مینشستیم و زندگی نرگس را مینوشتیم که چقدر با آرامش از اطمینانش به خدا میگفت و وقتی بچهها از روی محبت نسبت به سلامت جنینش، هشدار میدادند، هیچ اثری از استرس خانمهای باردار ِ دیگر، در او نمیدیدیم: «خب برای چی نگران باشم؟ خدا خودش محافظشه. مگه ما چطوری بزرگ شدیم؟ غیر از اینه که خدا حواسش بهمون بود؟»
یا از زندگی همکلاسیام، زهرا، میگفتیم که توی برههای، همسرش ازش خواسته بود کمتر بیرون برود، بیشتر توی خانه باشد و به امور خانه برسد و ما وقت شنیدنش فکر میکردیم لابد چقدر احساس بدبختی میکند که مثل زندانیها باید صبح تا شب به یک چهاردیواری زل بزنند، یا حتما از دست شوهرش خیلی دلشکسته است، یا چقدر ناراحت است که شوهرش زباناً درب خانه را به رویش بسته؛ در حالیکه بعد از شنیدن تعجب و دلسوزی ما میگفت: «من که ناراحت نیستم! یه مدت فشار کاری روش هست و دوست داره وقتی میاد خونه، من خونه باشم و همه چیز مرتب باشه. این طوری به برگشتن آرامشش کمک میشه. این چیزیه که خدا امر کرده و رضایتش هم توی همینه».
نه که تریپ مؤمنی بردارند و لاف بزنند و توی تنهاییهایشان زار بزنند که چرا از فلان چیز محرومشان کردهاند یا چرا در فلان مخمصه گیر کردهاند؛ نه! قلباً نظرشان همین بود و صادقانه راضی بودند و رضایت خدا را در همین رفتار میدیدند.
خیلی وقت است اثری از این زندگیها، از این رضایت و تسلیمها توی برنامههای تلویزیونی نمیبینیم؛ حتی اینها، صحنههای ناب و کمیابی شدهاند که دور و بر خودمان، توی دنیای واقعی هم، به سختی پیدا میشود.


(9 رأی، میانگین: 4.89 امتیاز از 5)