از یک جایی به بعد، آدم کم میآورد.
تا یک جایی محبت در قالب کلمهها میگنجد.
از یک حدی که بیشتر شد، کلمهها تمام میشوند.
محبت از ظرف کلمهها سرریز میشود و واژهها الکن.
دل بیتابی میکند
و تو
ناچار، به تکرار همین واژههای کهنه رو میآوری.
از بیعرضگی لغات، حرص میخوری.
حرصت را میریزی توی تکتک حروف همان واژههای تکراری
و
دال ِ «دلم» ِ «عزیز دلم» را آنقدر محکم ادا میکنی تا کمی قلبت آرام بگیرد…
عشق کاری میکند که همه چیز کاملا اهمیت خودش را از دست بدهد. این انسانها[ی عاشق] فقط برای این زندگی میکنند که توسط عشقشان به مصرف برسند.
خاطرات یک مُغ/ پائولو کوئیلو / ترجمهٔ بهرام جعفری
برچسب ها: , ترجمهٔ بهرام جعفری, خاطرات یک مُغ, نشر محراب دانش, پائولو کوئیلو
به خود از درد پیچیدن و با جمیع مویرگهای ذهن اندیشیدن که «اینک در این لحظهٔ منحصر، کدام راه را انتخاب باید کرد» و سرانجام، انتخاب کردن و پای آن انتخاب ماندن، جرئت و جسارت میخواهد و اِلّا، انتخاب نکردن، دشتی از آبروی کاهوار درو کردن، و شرفِ پوشالی را برای روزگاری دیگر پس انداز کردن که شهامت نمیخواهد… سالم و برکنار ماندن، بزدلانه زیستن است. سالم و در قلب حادثه ماندن، دلیرانه ماندن است.
سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما میآمد/ نادر ابراهیمی/ جلد اول
بگذارید این بار کمی بلندبلند فکر کنم تا شما هم کمکم کنید.
چرا مذهبیهای جامعه، هنوز نتوانستهاند تبدیل به یک گروه منسجم و مقتدر شوند؟
این طور که معلوم است، انتظاری که مذهبیها از یکدیگر به عنوان افراد مقید دارند، وقتی آن طور که مورد نظر است برآورده نشود، مانع از این میشود که تبدیل به یک گروه منسجم و متحد و یکپارچه در مقابل گروهی از جامعه که کمتر مقیدند بشوند.
فصل مشترکی که مذهبیها را دور هم جمع میکند، اعتقادات است. اعتقادات، بر خلاف مؤلفههای دیگری که ممکن است باعث شکلگیری یک گروه شود، تقریبا صفر و یکی است. شما یا نماز میخوانید، یا نمیخوانید. یا روزه میگیرید یا نمیگیرید. یا تقوای چشم دارید یا ندارید. یا دغدغهٔ کسب حلال دارید یا ندارید. یا راستگوئید یا نیستید.
یک عده که قرار است بر محور عقاید دور هم جمع بشوند، فصل مشترکشان صرفا اعتقاد به خدا نیست که با اغماض بتوانند گعدهٔ بزرگی را بسازند.
توی همین فضای مجازی، حدودا یک ماه پیش، شاهد بودیم که یک بخشی از دوستان مذهبی و فعال سیاسی، به گروهی از دوستان مذهبی و فعال سیاسی دیگر، انتقادات جدیای وارد کردند و از آنها نه به خاطر اختلاف دیدگاه سیاسی، به خاطر عدم رعایت عفت کلام (آنچنان که شایسته است)، رسما اعلام جدایی کردند و تذکرات دلسوزانه و جدی دادند.
من این مرزبندی دقیق را، بین مذهبیها بیشتر دیدهام تا کسانی که کمتر دغدغههای اعتقادی دارند. جواب این سؤال که چرا ما مذهبیها یک ید واحد نمیشویم را – بهتر است بگویم یکی از جوابهایش را- در همین دیدهام که تکثرگرایی اعتقادی را برنمیتابیم. وارد کار با گروهی که به نظرمان یک جای کارشان به لحاظ اعتقادی یا اخلاقی میلنگد، نمیشویم. نگاهی تقریبا صفر و یکی داریم. اسمش را هم گذاشتهام بر نتافتن پلورالیسم اعتقادی.
وقتی اعتقادات محور روابط باشد، نمیشود به این راحتیها چشم به روی زیر پا گذاشتن بخشی از آن عقاید بست. گاهی می بینیم سخت میشود کسی را از جرگهٔ دوستان مذهبی دانست که رسما تارکالصلوة است.
این البته شرح حال ِ موجود است. دربارهٔٔ اینکه این حساسیتها و این برنتافتنها، درست است یا نادرست، سکوت کردهام. اما چارهٔ کار این عدم اتحاد چیست؟ دست برداشتن از نگاه صفر و یکی؟
اگر از این حساسیتها کم کنیم و سختگیری را در اعتقادات کاهش بدهیم و پذیرش بیشتری نسبت به نواقص عقیدتی داشته باشیم، مشکل انسجام حل میشود یا این کار باعث کمرنگ شدن خط قرمزهای دینی شده، و از اهمیت مقدسات و تقیدات کم میکند؟
برچسب ها: , انسجام, تکثرگرایی, پلورالیسم اعتقادی
خالهاش را میشناسد. البته الان که هفت ماهه شده، دیگر خیلیها را خوب میشناسد. اما خالهاش را یک جور دیگر میشناسد. وقتی میآید، از بالای پلهها صدایش میکنم: «متین» و بعد «سلام خاله»ای و احوالپرسی کودکانهٔ مختصری و او لبخندی میزند و بعد غنچهٔ دهانش کمکم باز میشود و صدای ذوقزدگی ِ کودکانهاش، دل همه را آب میکند.
یکی از لذتهای وحشتناک دوستداشتنیِ همراه بودن با نوزاد، در «اولین»هایی است که تو بهشان یاد میدهی. مثل اولین بار که پسردائیاش، محمدحسین، «سلام» را بعد از من تکرار کرد. یا وقتی که اولین بار، دور کعبه طوافش دادم؛ توی حجر اسماعیل، هر دو به نماز ایستادیم و او کودکانه رو به کعبه سجده میکرد و یحتمل حسابی ذوق ِ خدا را برانگیخته بود. اولین بار در آغوش من، خانهٔ خدا را لمس کرد، رکن یمانی را هم. و اولین بار، همانجا بود، توی همان طواف که دعای «ربنا آتنا فیالدنیا حسنه…» را آموخت.
اولین بار که متین سعی کرد حرف میم ِ اول ِ «مامان» را ادا کند، چند روزی بود که به پشت میخواباندمش و با خنده و بازی، سه کلمهٔ «مامان»، «بابا» و «متین» را برایش تکرار میکردم. گاهی آهسته، گاهی بلند، گاهی بخشبخش، گاهی سریع… و او با چشمهای مهربانش، خیره میشد به لبهایم. چشمهای متین، عجیب مهرباناند.
همینطور که خندهٔ شیرین ِ وقتِ بازی، روی لبش بود، به باز و بسته شدن لبهایم خیره میشد و گهگاه صورتم را که نزدیک صورتش میگرفتم، با انگشتهایش، باز و بسته شدن دهانم را لمس میکرد و همین که به اسم خودش میرسیدم، از همان ذوقهای دلآبکن میکرد…
تا بالاخره یک بار، بعد از تکرارهای من، لبهایش را به هم نزدیک کرد تا چیزی شبیه «م» را تلفظ کند؛ و من حالا هر چه دربارهٔ لذت دیدن آن لحظه و شنیدن آن صدا برایتان بگویم، باور کنید که آب در هاون کوبیدن است.


(2 رأی، میانگین: 4.50 امتیاز از 5)