نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲م, آبان ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 283 نفر

سیدمتینخاله‌اش را می‌شناسد. البته الان که هفت ماهه شده، دیگر خیلی‌ها را خوب می‌شناسد. اما خاله‌اش را یک جور دیگر می‌شناسد. وقتی می‌آید، از بالای پله‌ها صدایش می‌کنم: «متین» و بعد «سلام خاله»‌ای و احوالپرسی کودکانهٔ مختصری و او لبخندی می‌زند و بعد غنچه‌ٔ دهانش کم‌کم باز می‌شود و صدای ذوق‌زدگی ِ کودکانه‌اش، دل همه را آب می‌کند.

یکی از لذت‌های وحشتناک دوست‌داشتنیِ همراه بودن با نوزاد، در «اولین»‌هایی است که تو به‌شان یاد می‌دهی. مثل اولین بار که پسردائی‌اش، محمدحسین، «سلام» را بعد از من تکرار کرد. یا وقتی که اولین بار، دور کعبه طوافش دادم؛ توی حجر اسماعیل، هر دو به نماز ایستادیم و او کودکانه رو به کعبه سجده می‌کرد و یحتمل حسابی ذوق ِ خدا را برانگیخته بود. اولین بار در آغوش من، خانهٔ خدا را لمس کرد، رکن یمانی را هم. و اولین بار، همانجا بود، توی همان طواف که دعای «ربنا آتنا فی‌الدنیا حسنه…» را آموخت.

اولین بار که متین سعی کرد حرف میم ِ اول ِ «مامان» را ادا کند، چند روزی بود که به پشت می‌خواباندمش و با خنده و بازی، سه کلمهٔ «مامان»، «بابا» و «متین» را برایش تکرار می‌کردم. گاهی آهسته، گاهی بلند، گاهی بخش‌بخش، گاهی سریع… و او با چشم‌های مهربانش، خیره می‌شد به لب‌هایم. چشم‌های متین، عجیب مهربان‌اند.

همین‌طور که خندهٔ شیرین ِ وقتِ بازی، روی لبش بود، به باز و بسته شدن لب‌هایم خیره می‌شد و گه‌گاه صورتم را که نزدیک صورتش می‌گرفتم، با انگشت‌هایش، باز و بسته شدن دهانم را لمس می‌کرد و همین که به اسم خودش می‌رسیدم، از همان ذوق‌های دل‌آب‌کن می‌کرد…

تا بالاخره یک بار، بعد از تکرار‌های من، لب‌هایش را به هم نزدیک کرد تا چیزی شبیه «م» را تلفظ کند؛ و من حالا هر چه دربارهٔ لذت دیدن آن لحظه و شنیدن آن صدا برایتان بگویم، باور کنید که آب در هاون کوبیدن است.

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 3.50 امتیاز از 5)
Loading ... Loading ...
  1. رویا گفته است:

    ای جانممممم
    بوسش کن :*
    محمد حسین جان رو هم بیار خودم بوسش کنم :دی

    [پاسخ]

  2. linda گفته است:

    سلام
    آخییی منو یاد یکی از خاطراتم انداختین که مال ده، یازده سال پیشه…وقتی که بچه ی برادرم را بیشتر اوقات من نگه می داشتم چون والدینش هر دو کارمندن…میدانی قبل از آن که کلمات مامان و بابا را بگوید اسم مرا گفت…! حتما درک می کنی چه حسی داشتم…
    راستی از مکه که گفتی دوباره غم دلم تازه شد ما(با خانواده ام) هم ان شاءالله قرار است به زودی مشرف شویم اما…اما نمی دانم چرا هیچ حسی،ذوق و شوقی ندارم! قبلا خیلی دوست داشتم هر چه زودتر کعبه را از نزدیک ببینم اما حالا… نکند آن قدر گناه کرده ام که دیگر…
    دعایم کن [rose]

    [پاسخ]

    سلام لیندا جان. عزیزم. نگران نباش. اونجا که بری همه چیز خودش درست می‌شه. من هم قبلش خیلی “ترس” داشتم :)
    فقط یادت نره یاد این آبجی‌ت هم بکنی :)

    [پاسخ]

  3. اِف-اِس-اِن گفته است:

    بسم الله….

    چشم های ِ متین ، حرف میزن ِ خیلی

    مث ِ لبخند های ِ محمد حسین

    شیرین ِ ُ دل نشین

    خدا حفظشون کن ِ :-*

    [پاسخ]

    انشالله. ممنونم مهربون :)

    [پاسخ]

  4. طلبه ضد گفته است:

    زیبا.

    [پاسخ]

  5. امید گفته است:

    و هر چقدر هم من بگم از مطلبتون خوشم اومد آب در هاون کوبیدن است …

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [straight-face] [crying] [love-struck] [sigh] [rose] [applause] [whistling] [wall]

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

نگارهٔ بیست و یکم
نگارهٔ بیستم
نگارهٔ بیست و دوم
نگارهٔ چهل و چهارم
نگارهٔ سی و ششم
* پیشواز

هر روز به اسکله می‌روم
به استقبال صدای بوق کشتی‌ها
و به پیشواز هر آنکه
هیچ‌کس برای دیدنش نیامده

اسکله خالی که می‌شود از آدم‌ها
شاخه گل را به دست کسی می‌دهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخه‌گلی را به سویم دراز کرده است

* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* دوستت…
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon