خودمان هم عقل نداریم؟

روزها، از کلهٔ سحر، می‌دوید به دیدار ملا ابوالقاسم، پس مدتی را در خدمت آقا شیخ جعفر و میرزا محمود می‌گذراند، […] و نه سال بیش نداشت -یا این حدود- که خواندن و نوشتن فارسی را یاد گرفت، با زبان عرب آشنا شد، به «مقدمات» ورود کرد و در میان بهت آموزگارانش، مطالعهٔ بسیار صبورانهٔ «آداب المتعلمین» را آغاز کرد.

ملا ابوالقاسم، اما، روح‌الله را چندان که باید تاب نیاورد. پرسش‌های آن طفلکِ ده‌ساله عذابش می‌داد و چیزی به عقلش نمی‌رسید، الا اینکه پیوسته بگوید: «فرزند! ما از مصلحت خدا چه خبر داریم؟» و پیوسته بشنود: از مصلحت خودمان چطور؟ از مصلحت خودمان هم خبر نداریم حاج‌آقا؟ خودمان هم عقلمان نمی‌رسد که رعیت نباید شلاق بخورد؟ خان‌ها نباید بچه‌ها را به کار ِ کُشنده وادارند؟ […]

عاقبت ملا ابوالقاسم، عبا و عمامه پوشید و به راه افتاد. آمد به خانهٔ روح‌الله و نشست به سخن گفتن از زمین و زمان تا به آنجا برسد که به صاحبه خانم بگوید: همشیره، غرض از مزاحمت این است که بگویم حقیر، دیگر از پس پرسش‌های این بچه برنمی‌آید…

موارد مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *