صفحهٔ ۲۶۱

بلدوزر آمد و رد شد. از فلکه هم جلوتر رفت و شروع به کار کرد. بلدوزر که رفت، عراقی‌ها فکر کردند همهٔ نیروهای ما رسیده‌اند. در همان موقع پا به فرار گذاشتند. راننده هم با خیال راحت به کار پرداخت.

نزدیکی صبح فلکه دست ما افتاد. نیروها به فلکه رفتند. عراقی‌ها فرار کرده بودند. راننده بلدوزر از بچه‌ها پرسیده بود که چرا شما به من تیراندازی می‌کردید؟ گفتند ما به طرف تو تیراندازی نکردیم، عراقی‌ها بودند. ما این طرف فلکه بودیم و تو داخل عراقی‌ها بودی.

راننده بلدوز افتاد و حالش به هم خورد! علی‌پور شانه‌هایش را مشت و مال داد. آهسته آهسته به خودش آمد و گفت: حضرت عباسی اگر دیشب می‌فهمیدم، سکته می کردم.

موارد مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *