
انگار توپ اعلانِ تحویل سال در شده باشد، از آسمان دارد گل میبارد. زمین سبز شده. همه میخندند و تندتند حرف میزنند، کار میکنند و از این طرف به آن طرف میروند. با هم گرم میگیرند. خوش و بش میکنند. تو هم یکی از آنها. خوشحالی و از خوشحالی لیلی میروی و به هر کجا که میرسی سرکی میکشی و شاخهگلی از محبت و لبخند پیشکش میکنی.
یکهو در همین بیحواسی ناشی از سرخوشی، سرت به دیواری که نیست میخورد و میافتی زمین. همه جا تیره و تار میشود. دور و برت خلوت میشود. صداها میخوابد. هیچ خبری از آن مردم شاد و پرتکاپو نیست. هیچ ردی از هیاهو نیست. سرما مچالهات میکند. انگار همهٔ اینها را خواب دیده باشی، لحاف را روی سرت میکشی و باز به خواب میروی.


(5 رأی، میانگین: 3.80 امتیاز از 5)


















۱۷م شهریور, ۱۳۹۰ در ۱۰:۰۲ ق.ظ
سلام
چه بگم؟!
من از این دل نوشت ها چیزی سر در نمی یارم.
همینو بگم ما هم شام سنگین میخوریم ، خواب ترسناک میبینیم!
[پاسخ]
سلام
[پاسخ]
۲۰م شهریور, ۱۳۹۰ در ۱۱:۳۰ ق.ظ
سلام
نه به قشنگی و پرباری وبلاگ تو.
یادته دیدیم همو اون روز؟
[پاسخ]
سلام. ای بابا! شما لطف داری، وگرنه چیز به درد بخوری توش نمیشه پیدا کرد.
نه! کجا؟ کی؟
[پاسخ]
۲۰م شهریور, ۱۳۹۰ در ۶:۰۱ ب.ظ
سلام و ادب و احترام
من متوجه نشدم این نوشته داره کدوم منطقه رو نشونه می ره؟
[پاسخ]
سلام. منطقه؟!
[پاسخ]