نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۶م, شهریور ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 230 نفر


انگار توپ اعلانِ تحویل سال در شده باشد، از آسمان دارد گل می‌بارد. زمین سبز شده. همه می‌خندند و تندتند حرف می‌زنند، کار می‌کنند و از این طرف به آن طرف می‌روند. با هم گرم می‌گیرند. خوش و بش می‌کنند. تو هم یکی از آن‌ها. خوشحالی و از خوشحالی لی‌لی می‌روی و به هر کجا که می‌رسی سرکی می‌کشی و شاخه‌گلی از محبت و لبخند پیشکش می‌کنی.

یکهو در همین بی‌حواسی ناشی از سرخوشی، سرت به دیواری که نیست می‌خورد و می‌افتی زمین. همه جا تیره و تار می‌شود. دور و برت خلوت می‌شود. صداها می‌خوابد. هیچ خبری از آن مردم شاد و پرتکاپو نیست. هیچ ردی از هیاهو نیست. سرما مچاله‌ات می‌کند. انگار همهٔ این‌ها را خواب دیده باشی، لحاف را روی سرت می‌کشی و باز به خواب می‌روی.

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 3.80 امتیاز از 5)
Loading ... Loading ...
قرارگرفته در شاخۀ: دل‌نوشت
برچسب ها: ,
  1. علی14 گفته است:

    سلام
    چه بگم؟!
    من از این دل نوشت ها چیزی سر در نمی یارم.

    همینو بگم ما هم شام سنگین میخوریم ، خواب ترسناک میبینیم!

    [پاسخ]

  2. عطش شکن گفته است:

    سلام
    نه به قشنگی و پرباری وبلاگ تو.
    یادته دیدیم همو اون روز؟

    [پاسخ]

    سلام. ای بابا! شما لطف داری، وگرنه چیز به درد بخوری توش نمی‌شه پیدا کرد.
    نه! کجا؟ کی؟

    [پاسخ]

  3. علیرضا گفته است:

    سلام و ادب و احترام
    من متوجه نشدم این نوشته داره کدوم منطقه رو نشونه می ره؟

    [پاسخ]

    سلام. منطقه؟!

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [straight-face] [crying] [love-struck] [sigh] [rose] [applause] [whistling] [wall]

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

نگارهٔ سی و یکم
نگارهٔ چهل و دوم
نگارهٔ پنجاه و پنجم
نگارهٔ پنجاه و یکم
نگارهٔ سی و دوم
* پیشواز

هر روز به اسکله می‌روم
به استقبال صدای بوق کشتی‌ها
و به پیشواز هر آنکه
هیچ‌کس برای دیدنش نیامده

اسکله خالی که می‌شود از آدم‌ها
شاخه گل را به دست کسی می‌دهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخه‌گلی را به سویم دراز کرده است

* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* دوستت…
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon