نمایشگاه کتابی که آب رفت

محوطهٔ یادمان شهدای هویزه شلوغ است. مسئول کاروان ازمان می‌خواهد چند دقیقه‌ای جلوی در منتظر بمانیم تا کمی خلوت شود. آفتاب می‌تابد به سرمان. باز بی‌حوصلگی، من را از جمع جدا می‌کند و می‌کشد سمت ایستگاه صلواتی، و بعد نمایشگاه محصولات فرهنگی که قرار بود بعد از زیارت شهدا به‌اش سر بزنم. می‌روم که فقط نگاه کنم؛ قصد ندارم تا موقع برگشت دستم را سنگین کنم.

ظاهر سوله نشان می‌دهد از آن نمایشگاه کتابِ سال‌های پیش خبری نیست. اولین غرفه یک کتاب‌فروشی است. روی همهٔ کتاب‌ها لایهٔ نازکی خاک نشسته. کتاب‌ها تقریباً درهم و بدون دسته‌بندی خاصی چیده شده‌اند. میز اول پر است از انواع کتب ادعیه و مفاتیح و حافظ. دنبال کتاب‌های جنگ می‌گردم؛ زندگی‌نامه و خاطره. چیز دندان‌گیری نمی‌بینم. ناامید از نمایشگاه کتاب امسال، به غرفهٔ بعدی و غرفه‌های بعدی می‌روم؛ سی‌دی و بازی فکری و بالشتک‌های قرآنی کودکان و محصولات حصیری و گلیم‌بافت…

غرفهٔ آخر باز هم کتاب است. بزرگ‌تر از اولی. کتاب‌ها به تفکیک موضوع یا بعضاً انتشارات‌شان توی قفسه‌های دو طرف و وسط سوله چیده شده اند؛ و باز پوشیده از لایه‌ای خاک نرم.

کتاب‌های جنگ و محصولات سورهٔ مهر در این غرفه بیشتر است. یادم هست که الان قصد خرید ندارم، ولی نمی‌توانم جلوی حرص خریدن کتابم را بگیرم. اولین کتابی که به چشمم می‌خورد، «جهاد اکبر» امام خمینی(ره) است که تعریفش را شنیده‌ام. خیلی کم‌حجم‌تر از آن است که فکر می‌کردم. کتاب‌های بعدی «رقص در دل آتش» سعید عاکف است و «حرمان هور». یک لحظه در میزان هزینه‌ای که می‌توانم برای خریدِ کتاب بکنم، تردید می‌کنم . همین‌طور که «حرمان هور» دستم است موجودیِ حساب بانکی‌ام را در ذهنم مرور می‌کنم و یادم می‌افتد به ۱۳۵ هزار تومانْ حق‌التحریری که فلان سایت بعد از هفت-هشت ماه یا بیشتر، قرار است همین‌روزها به حسابم بریزد. با این حساب می‌توانم بدون کسر مبلغی که به خاطر دیرکرد پایان‌نامه‌ام به دانشگاه بدهکار شده بودم، به تعدادی که دلم می‌خواهد کتاب بخرم.

چند قفسهٔ دیگر را که چک می‌کنم از پیدا کردن کتاب «سفر سرخ» که قصد داشتم به عنوان هدیهٔ تولد دوستم برایش بگیرم، ناامید می‌شوم. از فروشنده می‌پرسم. می‌گوید گمان کنم یک جلدش مانده باشد. دلم می‌خواهد مانده باشد.

با دست پر برمی‌گردد. طرح جلدش عوض شده و به چاپ یازدهم رسیده است. کتاب را می‌گیرم و بازْ گشتی می‌زنم بین قفسه‌ها. «کمی دیرتر» و «پایی که جا ماند» را برمی‌دارم. اسم سیده اعظم حسینی را که روی جلد «پاییز ۵۹» می‌بینم، آن را هم برمی‌دارم و می‌روم به سمت پیشخوان. فروشنده مرد میان‌سالی است با موهای جوگندمی، و کنارش پسر جوان‌تری که آخرین جلد از «سفر سرخ» را به‌ام داد. ریش‌های تُنُک پسر من را یاد چهرهٔ شهید همت می‌اندازد. زیاد طول نمی‌کشد که می‌فهمم پدر و پسر اند.

تا پسر مبلغِ پرداختی‌ام را حساب کند، از نمایشگاه بزرگ سال‌های پیش سراغی می‌گیرم. دل‌شان بدجوری پر است. می‌گویند: «جا ندادن بهمون. دو ماه سر این موضوع باهاشون دعوا داشتیم.» نمی‌دانم ضمیر «شون» دقیقاً به چه کسانی برمی‌گردد. پسر با دلخوری می‌گوید: «به کتاب که می‌رسه این‌جوریه اوضاع!» دلم می‌گیرد از این درد دل کوتاه.

کتاب‌ها را با بیست درصد تخفیف حساب می‌کند. خدا را شکر می‌کنم که در این بیابان، دستگاه کارت‌خوان دارند. ازش می‌خواهم کتاب‌ها را پیش خودش نگه دارد تا وقت برگشت تحویل بگیرم. بی‌درنگ و منت قبول می‌کند.

بیرون که می‌آیم اثری از کاروان شش‌صد-هفت‌صد نفری‌مان نیست. می‌روم داخل گلزار شهدا و جایی کنار یکی از قبور پیدا می‌کنم. روحانی‌ای دارد ماجرای شهادتِ ۷۲ شهید هویزه را تعریف می‌کند. از تسلطش معلومم می‌شود راویِ همین‌جاست و روزانه چندین بار همین صحبت‌ها را برای کاروان‌های مختلف تکرار می‌کند.

وسط روایت یادم می‌آید سراغ قفسه‌های سمت راست غرفهٔ کتاب‌فروشی نرفتم. به ذهنم می‌سپرم برگشتن، موقع تحویل کتاب‌ها سری به آن قفسه‌ها هم بزنم. روایت که تمام می‌شود، نوحه‌خوانی شروع می‌شود. اما قبل از آن، مثل همهٔ روایت‌های دیگر، وسطش حوصله‌ام سر رفته و راه افتاده‌ام بین قبور. سر شهید علم‌الهدی و همین‌طور مادرش خیلی شلوغ است. دورادور فاتحه‌ای می‌خوانم و می‌روم داخل حسینیه. یاد سالی می‌افتم که شب را هویزه مانده بودیم و گرمای هوا حشرات را بیرون کشیده بود و توی حسینیه سوسک‌های سیاهی که وقتی زیر پا له می‌شوند صدای خرد شدن چیپس می‌دهند وول می‌خوردند.

روی دیوار سمت راست حسینیه چهار بنر یک در دو چسبانده شده و مطلبی دست‌نویس روی آن‌ها چاپ شده است. نزدیک‌تر که می‌روم می‌توانم متنِ نامهٔ شهید علم‌الهدی به خواهرش را بخوانم. خط خودش است. چیزی فراتر از یک نامه است. از بعضی جملاتش خیلی خوشم می‌آید. به جای درآوردن قلم و کاغذ، از بنرها عکس می‌گیرم.

بعد از بنرها، عنوان «سفر سرخ» را روی یک کاغذ آچهار می‌بینم. کنارش هم «فریاد و سکوت» را. توضیح‌اش را که می‌خوانم اسمش را به خاطر می‌سپارم و بنا را می‌گذارم بر خریدنش.

سر علم‌الهدی کمی خلوت‌تر شده است. از او تقویت حافظه را طلب می‌کنم و یادآوری و یادگیری و انس با قرآن را. می‌آیم بیرون. تا غروب هنوز یک ساعتی مانده. تا خلوت است سری به سرویس بهداشتی می‌زنم…

چند دقیقه روی سکوی جلوی دکه‌ای که تعطیل است می‌نشینم و آدم‌ها را نگاه می‌کنم. پسر جوانی با لباس خاکی و دمپایی پلاستیکی، تسبیح به دست قدم می‌زند و هر از گاهی به آقایانی که اشتباهی به سمت «سرویس بهداشتی خواهران» می‌روند، سمت و سوی «سرویس بهداشتی برادران» را نشان می‌دهد. آرامش و لباس خاکی‌اش عجیب آدم را می‌برد به جبهه‌های هرگز ندیده!

نزدیک غروب سری به مادر علم الهدی می‌زنم و می‌روم داخل حسینیه تا جایی برای نماز پیدا کنم. بعد از نماز، نزدیک در خروجی متوجه غرفهٔ کتابی می‌شوم که انگار تازه باز کرده است. به قصد خرید کتابِ دست‌نوشته‌های شهید علم‌الهدی که چند نامهٔ دیگرش را دم در ورودی خوانده‌ام، وارد می‌شوم. هر چه فکر می‌کنم اسم کتاب یادم نمی‌آید. ناچار از فروشنده «دست‌نوشته‌های شهید علم‌الهدی» را طلب می‌کنم. بی‌هیچ حرف و عکس‌العمل و درنگی، کتاب «فریاد و سکوت»ِ هزارتومانی را به‌ام می‌دهد.

موقع برگشتن، دیگر خبری از شربت صلواتی یا به قول بچه‌ها «شربت شهادت» نیست. مستقیم به غرفهٔ کتاب آخر سوله می‌روم. از بین کتاب‌های قفسهٔ سمت راستی، «چاپ سی‌ام»ِ کتاب «سلام بر ابراهیم» نظرم را جلب می‌کند. نگاهی به شناسهٔ کتاب می‌اندازم. چاپ اولش سال ۸۸ بوده و توی دو سال به چاپ سی‌ام رسیده. باید کتاب خواندنی‌ای باشد. ۳۰۰۰ تومان نقد به فروشنده که پسربچهٔ نوجوانی است می‌دهم. یحتمل به جای دو فروشندهٔ پدر و پسر آمده که رفته‌اند برای نماز اول وقت. آدرس دو تا نایلونِ کتاب‌هایم را که فروشندهٔ پسر زیر میز گذاشته بود می‌دهم. کتاب‌ها را تحویل می‌گیرم و به «فریاد و سکوت»ِ توی دستم اشاره می‌کنم و می‌گویم: «اینو از داخل خریدم.» پسرک تشکر می‌کند و لبخندی می‌زند.

دو نایلون سنگین کتاب‌ها را به دست می‌گیرم و با غرور می‌روم سمت اتوبوس…

موارد مشابه

۱۲ دیدگاه

    1. بچه‌ها یه اصطلاحی دارن که می‌گه مرجع ضمیر زود خودشو پیدا می‌کنه 🙂

      بله خانوم. کتابی‌ه که دوستش دارم. خریدم که وقتی با هم می‌ریم حافظیه بهت بدم. چقدرم که رفتیم 🙁

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *