نگاهی به رمان «کمی دیرتر»

رمان جدید سیدمهدی شجاعی، از رمانِ پیشین‌اش «طوفان دیگری در راه است»، کمتر به رمان شبیه است و به قول خودش در قسمتِ «بلاتشبیه مقدّمه»، «عریان از کار درآمده»؛ آن‌قدر که با مسامحه و ملاحظه هم نمی‌شود اسم «رمان» روی آن گذاشت. شاید اگر بگوییم «روایت»، به صواب نزدیک‌تر باشد.

«کمی دیرتر» روایت انتظار است. روایتِ پرده‌برداریِ اسد، پسر جوان بیست و شش-هفت ساله‌ای است از حقیقت دل «منتظران» یا بهتر بگویم: آن‌ها/ما که خود را منتظر می‌دانند/می‌دانیم. بخش اعظمِ داستان در کشف و سیرِ اسد و نویسنده، در رؤیاهای شخصیت‌های معدود داستان و بررسی کیفیتِ انتظارشان و احوالِ آن‌ها در زمانِ اعلامِ حضور در معیتِ «آقا»(عج) می‌گذرد.

مخاطبِ سیدمهدی شجاعی در این کتاب، مذهبی‌ها هستند؛ آدم‌های معتقدی که خود را منتظر می‌دانند و به زعم خود در تلاش برای زمینه‌سازی ظهورند و برای تعجیل در آن تلاش می‌کنند و خود را آمادهٔ خدمت در رکابِ حضرت می‌دانند.

سیدمهدی شجاعی با توسل به عالم ماوراء و به تصویر کشیدن مکاشفهٔ نویسنده، سعی کرده است تفاوت بین ادعا و عمل و سختی ولایت‌پذیری و اخلاص را به تصویر بکشد و یکی از علل عدم پذیرشِ مذهبیونِ منتظر نسبت به حجت(عج) را در زمانِ ظهور ایشان بیان کند.

به نظر می‌رسد نویسنده از عهدهٔ این مهم به خوبی برآمده، و اگرچه بعضی عذرهایی را که برای شرف‌یاب شدن حضور «آقا» ذکر می‌کند زیاد چنگی به دل نمی‌زند و آدم را قانع نمی‌کند؛ اما تصویرِ خوبی از آن شرایط و این تغییرِ موضع به مخاطب ارائه می‌دهد.

در این روایت، شخصیت‌پردازی و تعقید و گره تقریباً وجود ندارد و اوج و فرودی به آن معنا که در یک رمان مورد انتظار است دیده نمی‌شود. حتی خواننده قبل از خواندن، نتیجهٔ همهٔ رؤیاها را می‌داند و کم‌تر چیزی برای متعجب شدن یا غافل‌گیری‌اش وجود دارد.

سیدمهدی شجاعی در این رمان خود نیز، از دیالوگ‌های طولانیِ گاه بیش از یک‌صفحه‌ای برای بیانِ مقصود خود، به طور مستقیم و بی‌پرده و بدون کنایه استفاده کرده است؛ به گونه‌ای که مخاطب کمتر نیاز به فکر کردن و کشف و حل دارد و همه چیز، هم‌چون لقمه‌ای جویده به دهانش گذاشته می‌شود.

به عنوان نمونه به این بخش از مکالمه بنگرید:

«مشکل ما… اینه که حضرت رو برای خودمون می‌خواهیم، نه خودمون رو برای حضرت. امام رو خرج خودمون می‌کنیم، نه خودمون رو خرج امام. به جای این‌که از خودمون برای امام مایه بذاریم، پیوسته از حضرت مایه می‌گذاریم برای پیش‌برد کار خودمون. هر جا کم بیاریم، از امام هزینه می‌کنیم. انگار که نعوذبالله شأن امام، ماله‌کشیدن بر خرابکاری‌های ماست.»

کتاب نکتهٔ ویرایشی خاصی ندارد و تقریباً بدون غلط چاپ شده است. فونت نوشته‌های کتاب در بعضی از نقل‌قول‌ها به طور اغراق‌آمیزی توپر شده است و وصلهٔ نچسبی است در بین سایر جملات. در نقل قول‌های طولانی و چند پاراگرافه، مرز بین نقل قول و جملاتِ راوی، بر اساسِ سطربندی قابل تشخیص نیست و صرفاً از طریق معنای جملات متمایز می‌شود.

«کمی دیرتر» گرچه رمانِ خوبی نیست؛ اما روایتِ خوب و تأثیرگذاری است که می‌توان خواندنِ آن را به همه پیشنهاد کرد. روایتی است که خواننده را در صدق مدعایش به فکر وامی‌دارد و او را به ارزیابیِ اعمالش تحریک می‌کند.

این کتابِ هفت‌هزار و پانصد تومانی، ۲۶۷ صفحه دارد و توسط «کتاب نیستان»، در سال ۱۳۹۰ به چاپ رسیده است.

موارد مشابه

۱۷ دیدگاه

  1. به نام خدا، سلام؛ کمی دیرتر، نشانه ای که بر این روایت سنگینی می کند، از روایت شما قابل درک نبود. من نتوانستم درک کنم چرا کمی دیر تر؟ آخر به احتمال زیاد من مخاطب این نویسنده و این روایت نباشم، و مجالی برای بلعیدن آن، نیابم. با این حال کمی دیرتر برایم گنگ است.

  2. سلام
    مطالب خوبی درج کردید و خوشم امد تا به حال از دوتا وبلاگ خوشم اومده یکی وبلاگ شما و یکی وبلاگی به نام طلبه یاشار
    به هر حال خوب بود و من هم شاید وبلاگ نویس شدم …

  3. سلام. این کتاب رو نخوندم. اما تجربه “اسماعیل”، “طوفان دیگری …”، “مردگان باغ سبز” و … من رو وادار میکنه که حالا حالاها سراغ رمان های فارسی نرم. تازه اینها سطحشون کاملا بالاتر از رمان های فارسی عاشقانه و اینها هست که البته اصلا اسمشون رو نمیشه داستان و رمان گذاشت.
    لااقل تا وقتی که رمان های برتر دنیا رو نخوندم فکر کنم رفتن سراغ اینها خیانت در حق وقتم باشه !

    1. سلام. مردگان باغ سبز رو نخونده‌ام؛ اما به‌تون حق می‌دم در مورد اون دوتای دیگه. این‌ها رمان‌های قوی‌ای نیستند. ولی معلوم نیست از برترین رمان های مطرح دنیا هم خوش‌تون بیاد؛ اونا سبک و سیاق و درون‌مایه‌های رمان‌هاشون با ما معمولا خیلی فاصله داره؛ خصوصا که ترجمه شده هم هستن و به لحاظ ادبیات داستانی‌شون نمی‌تونیم ارزیابی‌شون کنیم.
      ولی به نظرم بین رمان‌های فارسی، رمان‌های خیلی خوبی هم پیدا می‌شه. اونا رو با راهنمایی دوستانی که واردترن امتحان کنید و مطمئن باشید در حق وقت‌تون جفا نمی‌شه.

    1. من آدمِ کتاب‌خوانی نیستم؛ چه خاصه که کتاب‌خوانِ فجیعی باشم. در واقع گه‌گاه کتاب می‌خونم؛ ولی چون درباره‌شون می‌نویسم، این ذهنیت غلط که خیلی اهل کتابم ایجاد می‌شه. پس بی‌خیالِ دریغ و حسرت!

  4. بالاخره خوندمش…دیروز عصر شروعش کردم و تا تمومش نکردم نخوابیدم… آخر سرشم که اشک منو درآورد اساسی… یکی دیگه از کتاباشم به اسم سری که درد… هم همین بلا رو سر آورد… به آخرش که رسیدم… [crying]

    ماجرای کربلایی محمد واقعیت بوده؟ هر چند بودن مثل اون…مثل سید کریم پینه دوز… کلی تو کربلا دنبالش گشتم ولی هیچ کس نمیدونست قبرش کجاست.. [sigh]

    خدا خیر بده سید مهدی رو… مث یه پتک بود تو سرم… [wall]

  5. قلم و نوع نوشتارش بیشتر منو یاد کتب فلسفی میندازه تا رمان!
    موضوع موضع خوب و جالبیه اما به نظرم میتونست خیلی ریز تر ، عمیق تر و وسیع تر کنه بخصوص دلایل و و توجیهات حساب شده تری بیاره!
    یه حس نصیحت شدن در طول داستان همراه من بود که حس خوبی نبود!
    و نمیدونم چرا هنگام خوندش یاد سیاحت غرب افتادم!
    اما در کل مضامین و موضوع جالبی داشت و ارزش خواندن و قابل پشنهاد به دوستان …..اما تا رمان شدن کمی فاصله داشت!

  6. سلام
    به نظرم کتاب خیلی ضعیفی بود.حداقل من با توجه به کتابهای قبلی سید مهدی شجاعی انتظار چنین نوشته ای رو از ایشون نداشتم
    نه نثر زیبایی داشت و نه داستان پر کششی و نه موضوع نو وتازه ای….
    واقعا مونده ام که برا چی و به چه هدفی این نوشته تقریر شده!!!!درسته اول کتاب نوشته(کتابم عریانه) ولی دیگه نه اینقدر…شبیه کتاب داستانهای زمان بچگی ما بود
    امیدوارم در اینده کتابهای قویتری رو از سید مهدی شجاعی ببینیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *