فارغ از بعضی محرومیت‌ها…

یکی از مزایای شهرهای کوچک، خالص‌تر بودن نژادشان است. معمولا شهرهای بزرگ‌اند که به شدت مهاجرپذیرند و شهرهای کوچک کمتر هدفِ هجمهٔ مهاجران واقع می‌شود.
تداخل فرهنگیِ ناشی از در کنارِ هم قرار گرفتن فرهنگ‌های گوناگونِ مهاجر، غیر از مشکلاتی که در فرهنگ عمومیِ جامعهٔ مهاجرپذیر ایجاد می‌کند، مدیریت بومیِ آن جامعه را نیز دچار مشکل می‌کند. (اخیرا در خبرها خواندم که آمار طلاق به ترتیب در استان‌های تهران، قم و خراسان رضوی، بالاترین میزان در کل کشور است که شاید اولین و اساسی‌ترین علت آن به مهاجرپذیر بودن و در نتیجه تداخل و تعارض فرهنگی ساکنانِ شهرهای تهران، قم و مشهد بازگردد.)
به نظر می‌رسد جایگزین شدن مدیران و کارکنان بومی هر شهر، با کارمندانی از شهرهای دیگر، خللی در امور مدیریتی ایجاد می‌کند که برگرفته از ناآشنایی یا عدم آشنایی کافی آن مدیران با فرهنگ، ویژگی‌های شهری، جغرافیایی و سیاسی آن شهر است.
در شهرهای کوچک که عموما مصون از هجوم فرهنگ‌های گوناگون و مهاجرت‌ هستند، این مشکلات کمتر به چشم می‌خورد؛ خلط فرهنگی در این شهرها کمتر بوده، فرهنگ و آداب و رسوم جامعه دوام بیشتری دارد، درصد بالایی از مشاغل در اختیار بومیان آن شهر قرار می‌گیرد و خودشان سروری و مدیریت شهرشان را به عهده می‌گیرند.
شهر کوچکی مثل کاشان را از این بُعد دوست‌تر دارم…

موارد مشابه

۶ دیدگاه

  1. سلام
    جا افتادی دیگه به قول معروف؟
    اینکه گفتی درسته ولی کمتر بودن امکانات و اینها چی؟ مخصوصا برای ماهایی که تو شهرهای بزرگ بزرگ شدیم، زندگی تو شهرهای کوچیک و امکانات کمترشون، سخت نیست؟

    1. سلام. خوبه شکر خدا.
      این نوشته رو باید از دید یه بومی خوند بیشتر. برای منِ مهاجر شاید چندان فرقی نداشته باشه که کی توی چه موقعیت شغلی‌ای قرار گرفته. برای همین به این بُعدی که مورد سؤال شماست اصلا نپرداخته‌م :‌)

  2. سلام. من الان کامنت قبلی رو خودنم برام این سوال پیش اومد که کجا رفتی شما؟! شهر و گل و بلبل بوی که حالا کجایی؟! در مورد متن هم من فکر می‏کنم ال ابد که نمیشه تک فرهنگی زندگی کرد. باید نحوه‏ی پذیرش رو یاد بگیریم.

    1. پیش میاد. غلط املایی خیلی دوس دارم :دی
      نمی‌شه تک فرهنگی زندگی کرد. واقعا همین‌طوره. البته خب نظرم واقعا روی تک فرهنگی نبود. یعنی دیگه نه به این غلظت :دی

  3. سلام
    یکی از بهترین دوران زندگی ام دوران کارشناسی بود.
    در شهری کوچک، به دور از هیاهو و دغدغه و ….
    همه شهر همدیگه رو میشناختند و احوالپرسی داشتند. محرم و سایر عزاداری ها و مراسمات شادی همه در یک محل جمع می شدند. آنچنان این شهر عزیز بود که من روزهایی که می توانستم به شهر خودم برگردم رو در این شهر سپری می کردم.
    هرجند می دانم شناخته بودن در سطح شهر هم آنچنان خوب نیست ولی از زندگی در آپارتمانهای ۸ واحده که ۸ قومیت مختلف کشور در آن همسایه هستند بهتر است.
    محل کار که دیگر جنگلی ست برای خودش
    ———-
    شیراز شما، کاشان و اصفهان را برای زندگی بیشتر می پسندم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *