داستانک: غُرغُرویی که متفکّر شد

روزی روزگاری غرغرو که همهٔ اهالی دِه، به غر زدن‌های زیادش می‌شناختنش، به یه آدم تازه‌وارد برخورد کرد. تازه‌وارد که از وقتی پا گذاشته بود توی ده، اسم غرغرو رو زیاد شنیده بود، بهش گفت: «همه می‌گن تو روز و شب غر می‌زنی و زندگیِ خیلی سختی داری. ولی هیچ‌کس نمی‌دونه چی ناراحتت کرده که همه‌ش غر می‌زنی. واقعاً چه اتفاقی برات افتاده که سال‌هاست، روز و شب غر می‌زنی؟»

غرغرو که انگار انتظار هر سؤالی رو داشت الّا این یکی، ساکت شد و فکر کرد. هی قدم زد و فکر کرد و قدم زد و فکر کرد و قدم زد…

موارد مشابه

۱ دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *