شب شکلاتی

a-coupleفیلم به طرز غریبی ساده است. بی‌فراز و فرود خاصی. شخصیت‌های محدود فیلم، حرف می‌زنند و حرف می‌زنند و حرف می‌زنند. گاهی نشسته دور میز غذا، گاهی روی نیمکت و گاهی قدم‌زنان. حرف‌ها از جنس حرف‌های ساده است. حرف‌های روزمره. آرزوهای کوچک. خاطرات.

نزدیک به دو ساعتی می‌گذرد که فیلم تمام می‌شود. در اوج یک رابطه. یک رابطهٔ دوستانهٔ غلیط. یک رابطهٔ عاشقانهٔ ساده؛ ولی پیچیده!

دوست ندارم این آخرین سکانس فیلم باشد، دوست دارم کمی بیشتر ادامه پیدا کند. کمی بیشتر روزمرگی و سادگی حرف‌ها و جملات و رفتارها طول بکشد. کمی بیشتر، از این حرف‌های ساده و نگاه‌های بی‌کلام، عشق بچکد.

پلان بعدی ولی، صفحهٔ سیاهی است که حروفی سفید در آن نقش بسته. لحظه‌ای خیره می‌شوم به این تضاد سیاه و سفید. دلم غنج می‌رود برای آن رابطهٔ عمیقِ در اوج زیبایی. نیروی بلند شدن ندارم. توان حرف زدن هم. دلم می‌خواهد از زیبایی و عمق مفاهیم القاء شدهٔ فیلم فریاد بکشم. بعضی جمله‌ها و سکانس‌ها جلوی چشمم تکرار می‌شود و توی سرم می‌پیچد. پر شده‌ام از حس دوست داشتن. دوست داشتن همهٔ آدم‌های عالم. «عشق» ورزیدن به آن‌هایی که تا به حال فقط «دوست»شان داشتم. باید با کسی حرف بزنم. قدم بزنم؛ ولی… . پر می‌شوم از حس حسرت. از تنهایی.

شال و کلاه می‌کنم. دفترچه، خودکار، کیف پول، یک بطری آب و سوئیچ را برمی‌دارم و از خانه بیرون می‌زنم. شب‌های آخرین ماه تابستانِ شیراز، با آن نسیم ملایم، کم از خود بهشت ندارد. جای نسبتاً خلوتی از پارکی نزدیک خانه را انتخاب می‌کنم و پیاده می‌شوم. خودم را به یک بستنی لیوانی مهمان می‌کنم. قاشق قاشق بستنی شکلاتی را در دهان می‌گذارم و بعضی تک‌جمله‌های کوتاه فیلم را قورت می‌دهم.

دفترم را برمی‌دارم. به تاریخ ۵ شهریور ۹۲ می‌نویسم: «فیلم به طرز غریبی ساده است…»

موارد مشابه

۶ دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *