قحطی‌زده

قحطیِ بودنت،
به سراسر هستی‌ام زده

دل، سر ناسازگاری گذاشته
چشمهٔ اشک، طغیان کرده
سیلِ تنهایی، همه جا را برداشته
زمینِ محبت، خشکیده
همه‌جا پر شده از خاطرات خشک درهم کوبیده
خواب، لگدمالِ خاطرات شده
«امروز»، زیر گل‌و‌لای «دیروز» مدفون شده
خبری از عطر دل‌انگیز گل‌های سر و هوای دو نفره نیست
آفتاب، دل‌سرد و ماه‌تاب بی‌حوصله شده

قحطیِ بودنت، همه جا را گرفته…

موارد مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *