شاید جمعه‌ای دیگر

روزها با این که برایم طولانی است، اما هفته‌ها خیلی تندتند تمام می‌شوند. فاصله این جمعه با جمعه پیشین برایم شبیه فاصله امروز و دیروز است. انگار همین دیروز بود که زدیم به جاده کهک و رفتیم کمی برف نشان علیرضا بدهیم.

روزها طولانی است ولی وقت برای حرف زدن کم است. خیلی کم. نوع جدیدی از زندگی را دارم تجربه می‌کنم که پیش از این هیچ تصوری ازش نداشته‌ام.

تجربه زندگی خیلی فشرده و دائما در حال رفت و آمد و تلاش بودن را دارم. ولی تجربه این حجم از تنهایی را نه! از صبح که من و گل‌پسر می‌آییم مهد و کتابخانه، و همسر می‌رود سر کار، تا شب، حوالی نه که می‌رسد خانه، منم و گل‌پسر. و خب فی‌الواقع منم و خودم.

و من که آدمی‌ام اهل حرف… که با حرف زدن فکر می‌کنم و ذهنم را منظم می‌کنم، در این سبک جدید از زندگی‌ام باید حرف‌هایم را انتخاب کنم. و از بینش بعضی را کلا کنار بگذارم. بعضی را در چت، کوتاه و مختصر با همسر بگویم و بعضی دیگر را بگذارم برای شب‌ها، همان فرصت اندکی که هم باید توش شام بخوریم، هم اگر خرید داریم برویم خرید بکنیم یا مهمانی برویم و بعد بگیریم بخوابیم. و بعضی دیگر از حرف‌ها را که وقت و تمرکز بیشتری می‌خواهد باید بگذارم برای جمعه‌ها. بعضی جمعه‌ها.

و دیروز جمعه بود. و حرف زدیم. ولی آخر سر وقت کم آوردم و نشد آن حرفی را که چند روز است توی آب و نمک خوابانده‌ام پیش بکشم. و حالا فکر می‌کنم یک هفته دیگر باید صبر کنم. تا جمعه‌ای دیگر. یک روز که کمتر عجله داریم و بیشتر تمرکز.

موارد مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *