از هر دری… دردسری!

  • هر روز صبح باید تخت خوابت رو مرتب کنی.
  • کسی در ماشینش، روز خود رو با کشیدن سیگار و روز پسر کوچولوش رو با بلعیدن دود سیگار شروع می‌کنه.
  • برای تولید کردن علم، نیازی به نخبه بودن نیست.
  • می‌گفت: وقتی افقت خدایی باشه، برداشتن هر قدم در مسیر افق، خود، رسیدن به هدفه.
  • ما چیزی درباره‌ی انقلاب و انقلابیون نمی‌دونیم.
  • همیشه باید منتظر موند… انگار این قانون زندگیه.
  • گاه‌گاهی یکی حرف از حرکت می‌زنه.
  • دخترکی ۸ ،۹ ساله، با لباس مدرسه، توی این هوای سرد، کتاب در دست، در شلوغ‌ترین و کثیف‌ترین خیابون شهر، روی یک تکه مقوا نشسته و در ازای خواندن وزن شما، پول می‌گیره.
  • جوون‌ها تو خیابون پرسه می‌زنند.
  • بعضی وبلاگ‌ها رو باید خوند تا فهمید حالی به حولی یعنی چی.
  • درس خوندن حس می‌خواهد…
  • دل هوای خاک شلمچه داره.
  • صبح تصمیمت عوض میشه و به جای پیاده‌روی، وبلاگ‌نویسی می‌کنی.
    .
    .
    .

من فکرم درد می کنه.

۵۱ دیدگاه

جانماز

کوچولوی دوست داشتنی من تازه ۱۱ سالش شده.
تمام ماه رمضونو روزه‌ی کامل گرفت بدون این‌که نماز بخونه!
وقتی بهش می‌گفتن: روزه بدون نماز که نمیشه؛ چیزی نمی‌گفت.
دیشب اینجا بود. ساعت یازده اومده تو اتاقم و می‌گه: نمازم قضاست؟!
پرسیدم: مگه نماز می‌خونی؟
خندید و با یه کمی خجالت گفت: از دیشب!
بوسیدمش و گفتم: نه! اگه زودی وضو بگیری و بخونی نه، قضا نیست.
وضو گرفت و اومد درست پشت به قبله داشت جانمازم رو پهن می‌کرد! گفتم: سمانه جون! از این‌ور!
یه کمی تعجب کرد و گفت: خونه‌ی ما قبلش اونوریه.
من و خواهرش، صبا، که دو سال از اون بزرگ‌تره خندیدیم و چیزی نگفتیم.
جانماز رو که باز کرد گفت: وای! چه جانمازش خوشگله… بعد رو کرد به من و گفت : از کجا خریدی؟
این سوال همیشگی‌اش بود. هر وقت از یه چیزی خوشش میومد سریع می‌گفت از کجا خریدی.
خندیدم و گفتم از مشهد….
گفت: تو رو خدا، رفتی برای من هم یکی بگیر.
گفتم: باشه، تو دعا کن من برم.
گفت: حتمنا!
گفتم: باشه.
(چرا بهش نگفتم باشه برای خودت؟!… شاید… چون خودم هم از یه کوچولوی دیگه هدیه گرفته بودمش)
بعد تای مقنعه‌ی داخل جانماز رو باز کرد و سرش کرد. عین فرشته‌ها شد. چقدر رنگ سفید بهش میومد. یه نگاهی به مقنعه انداخت و گفت: وای صبا! نگاه چه خوشگله. رو به من کرد و گفت: از کجا خریدی؟
گفتم: نخریدیم، مامانم دوخته….
اشاره کرد به گلدوزی آبی روی مقنعه و گفت: اینا رو هم مامانت دوخته؟
گفتم: آره.
(چرا بهش نگفتم باشه برای خودت؟!… شاید… چون می‌دونستم مامانم باز هم از این مقنعه دوخته و می‌تونم یکی از اونا رو بهش بدم)
بعد بلند شد که قامت ببنده. صبا اونورش بود و من هم اینورش، پشت کامپیوتر داشتم تایپ می‌کردم. من و صبا با هم حرف می‌زدیم که گفت: آقا حرف نزنید! من حواسم پرت میشه. یه کم ساکت باشید تا من نمازم رو بخونم بعد… قاطی می‌کنم این‌جوری.
خندیدم و گفتم: باشه. صبا یه چند لحظه ساکت باش تا شروع کنه.
نماز اولش رو خوند. برای نماز دوم هم همین بساط بود: صبا! جوووونِ خودت حرف نزن. قاطی کردم.
قامت بست و به سلامتی پروژه‌ی اون شبش تموم شد!
نشسته بود سر سجاده که چشمش افتاد به تسبیح سفیدی که سوغات مکه بود. خاله جونم بهم داده بود.
گفت: وااای صبا! نگاه چه خوشگله…
قبل از این که بپرسه از کجا خریدی، گفتم: سوغات مکه‌است… دوستم برام آورده.
یعد خیلی جدی تسبیح رو دست گرفت و گفت: خب من حالا می‌خواهم ذکر بگم.
گفتم: یه دونش کمه‌ها!
گفت: چندتاست؟
گفتم: صدتا!
گفت: مگه نباید صدتا باشه؟
گفتم: نه! باید صدو یکی باشه. می‌خوای ذکر بگی اون کوچولوهاش رو هم باید بشماری…
گفت: من که همیشه اون کوچولوها رو هم ذکر میگم…
تسبیح رو ازش گرفتم و گفتم: ببین: می‌خوای الله اکبر بگی، باید این یکی کوچیکه رو هم بگی. بعدش که…
پرید وسط حرفم و گفت: من که نمی‌خواهم الله اکبر بگم… می‌خواهم یه ذکر دیگه بگم…
مثلا صلوات…
خندیدم و گفتم: بگو… پس دیگه اشکالی نداره اون کوچولوها رو هم بشماری یا نشماری.
….
خوش به حال بچه‌ها! چقدر زود خوشحال میشن و چه راحت دل‌هاشون از عقلشون جلو می افته.
وقت رفتن هی می‌خندید و خودش رو لوس می‌کرد و می‌گفت خداااافظ
انگار اون شب قلب‌هامون محکم‌تر از قبل به هم گره خورده بود…
همین‌طور که شاهد دور شدنش بودم و از توی ماشین برام دست تکون می‌داد؛ توی دلم قربون صدقه‌اش می‌رفتم و از خودم می‌پرسیدم:
چی میشه که یهو مهر یکی، تالاپی می‌افته توی دلت و دیگه در نمیاد…

۳۵ دیدگاه