چقدر چسبید!

تو بعضی لحظه‌ها بعضی حرفا و چیزایی که حتی بارها شنیدیمشون و گاه برامون عادی شده، چقدر بوی نویی می‌ده و چقدر به دل می‌شینه!

امروز یکی از همون دوستای گلم – که همیشه به خاطر داشتنش شکرگزار خدا هستم– می‌گفت: «وقتی ما توی قرآن عباراتی رو داریم که باهاش مقاصد کوچیک روزمره‌مون رو می‌تونیم عنوان کنیم(یکی از مصادیقش مکالمه با آیاته)، یقینا مسیر زندگی‌مون رو هم می‌تونیم از قرآن بگیریم. یعنی اون وقتی که توی شرایطی قرار می‌گیریم که دیگه نمی‌تونیم تشخیص بدیم درست کدومه و نادرست کدومه، یا هیچ راهی برای گریز از مشکلمون به ذهنمون نمی‌رسه، می‌تونیم از قرآن مدد بگیریم…» و استناد کرد به این آیه:
.::لقد انزلنا الیکم کتابا فیه ذکرکم::.
کتابی رو براتون نازل کردیم که وسیله‌ی تذکر و بیداری شما در اون هست (انبیاء/۱۰)

***

امشب که داشتم دفتر خاطرات روزانه‌ام رو ورق می‌زدم، دیدم خط آخر یکی از روزا نوشتم:

سعی می‌کنم من یتق الله باشم، تا خدا هم مخرجا رو برام قرار بده!
.::و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب::.
هر کی تقوا پیشه کنه، خداوند راه نجات و خلاصی از گرفتاری رو براش فراهم می‌کنه و او رو از جایی که احتمالش رو نمی‌ده روزی می‌ده (طلاق/۲و۳)

انگار اولین بار بود که این آیه رو می‌شنیدم، تازه‌ی تازه بود… چقدر چسبید!

۴۱ دیدگاه

انسان بافرهنگ

مقدمه نداره! یه راست می‌رم سر اصل مطلب. تو این نوشته دنبال نظم مطالب نباشید!

چرا همش منتظریم تا بقیه بیان مشکلات ما رو حل کنن؟
چرا فکر می‌کنیم که آموزش و پرورش، فقط به عهده‌ی سازمان آموزش و پرورشه؟
چرا ما یادمون رفته که خونه‌ی خود آدم اولین و دائمی‌ترین مدرسه‌ی آدمه؟
چرا اغلب پدر و مادرا خیال می‌کنن بچه‌هاشون هنوز بچه‌اند! بابا! به خدا خیلی چیزهای بزرگ رو می‌شه با یه زبون ساده به بچه‌های کوچیک هم یاد داد! بچه‌ها تا وقتی که پدر و مادر بخوان، بچه می‌مونن…

چرا همش منتظریم یکی از غیب سر برسه و وضع نابسامان ما رو سامان بده؟
چرا بستن کمربند ایمنی این‌قدر برامون سخته؟
چرا یادداشت نوشتن رو میز و نیمکت و در و دیوار مدرسه و بعضا ادارات کار لذت‌بخشیه؟!
چرا یادآور نمی‌شیم که خسارت زدن به مدرسه و اداره و پارک و شهرمون و … خسارت به بیت الماله؟
چرا خودمون قوانین و نظافت و مسائل ایمنی رو رعایت نمی‌کنیم و عوضش همش نسبت به تمیزی و قانون‌مندی کشورهای غربی غبطه می‌خوریم؟
چرا این‌قدر خودمون رو دست کم گرفتیم؟

طرف رفته لباسی رو که شنیده مد روزه، به هر بدبختی که بوده و احتمالا به کمک یه پنج شش نفر دیگه(!)، رو تنش سوار کرده؛ بعد خیال می‌کنه حالا شده انسان با فرهنگ!
اون‌وقت ساده‌ترین عملی که می‌تونه غیر از فرهنگ نشونه‌ی شخصیتش باشه رو بلد نیست انجام بده! هنوز نمی‌دونه جای پوست پفک تو سطل زباله‌است نه وسط خیابون!

اصلا چرا ما این‌قدر ساده اندیش شدیم؟
چرا یه خورده فکر نمی‌کنیم؟
چرا هر چی به خوردمون می‌دن سریع می‌بلعیم و به‌به و چه‌چه می‌کنیم؟
راست و دروغ بعضی از چیزا رو که با یه حساب سرانگشتی هم میشه فهمید!
چرا ما خودمون رو صاحب تفکر و فرهنگ غنی نمی‌دونیم؟
چرا…؟

کلید حل خیلی از مشکلاتمون دست خودمونه، یعنی حتی نیاز به دخالت دولت هم نداره… از پاکیزگی شهر که ساده‌ترینه بگیرید تا عمده‌ترین مسائل اقتصادی.
لذا همون که قبلنا استادمون فرمودن:

برادر، خواهر! ما مسئولیم!

به فرموده‌ی پیامبر (ص):
کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته
دقت کنیم… میفرمایند: همه‌مون مسئولیم… همه‌مون!

دهه فجر گرامی‌باد!

۲۴ دیدگاه