حالا انتخاب کن…

امان از این دنیا! آنقدر فکرمان مشغول مسأله‌ای شده بود که پاک از دنیا و مافیها غافل شده بودیم.

پای تلویزیون نشسته بودم. گفتم بعد از چند ماه یک فیلمی ببینم. نگاه می‌کردم؛ اما فیلم زندگی خودم را می‌دیدم!
سر سفره بودم، در کنار بقیه غذا می‌خوردم؛ اما با افکارم تنها بودم و از غذا فقط خالی شدن آهسته‌ی بشقاب‌ها را می‌چشیدم!
در ماشین نشسته بودم. آدم‌ها، ماشین‌ها و مغازه‌ها را نگاه می‌کردم و چیزی نمی‌دیدم جز همان مسأله…

یک وقت به خودم آمدم و دیدم یک موضوع این‌طوری شده مرکز ثقل توجه‌ام که فکرم را از خیلی چیزها منحرف کرده…
یادم افتاد به شهید برونسی… و آن شبی که رفته بود قابله‌ای برای همسرش خبر کند و بین راه بهش خبر می‌دهند که در جریان پخش اعلامیه مشکلی به وجود آمده که به کمکت نیاز داریم و ایشان می‌رود برای کمک و فراموش می‌کند که همسرش در خانه منتظر قابله است!

و مقایسه کردم با خودم…… هع! مقایسه؟!!! اصلا مگر قابل قیاس است؟!!!

امروز بهش بیشتر فکر کردم. می‌گویند محبت مرد به همسرش، وقتی که باردار است بیشتر می‌شود. حالا تصور کن موعد مقرر رسیده و غیر از علاقه به همسر، بی‌تابی دیدن فرزندی که چند ماه منتظر رسیدنش بودی هم اضافه شده است. ضمن این‌که در کنار همه‌ی این‌ها مسأله‌ی حفظ سلامت همسر و فرزند هم هست… یعنی اگر دیر کنی چه بسا که مشکلی برای یکی از آن‌ها یا هردو‌شان پیش بیاید… ولی درست در همین موقعِ حساس، پای هدف و آرمانت کشیده می‌شود وسط…
حالا انتخاب کن: همسرت و فرزندت یا اسلام و کشورت؟!

البته موضوع شهید برونسی خیلی فراتر از این حرف‌هاست… همه‌ی فکرش می‌شود آن آرمان و هدف و … (حیف که نمی‌شه توی نت همه‌ی این ریزه‌کاری‌ها رو مطرح و بررسی کرد!)

امروز کمی بیشتر از قبل درک کردم که چرا مزد این کار شهید برونسی، یعنی اولویت مطلق دادن به اسلام و هدفی که داشته، این‌قدر شیرین و بزرگ بوده… (ر.ک: خاک‌های نرم کوشک، نوشته‌ی سعید عاکف)

نتیجه این که:

.:: ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف علیهم و لاهم یحزنون ::.
کسانی که گفتند پروردگار ما خداست و بر گفته‌ی خود استقامت ورزیدند، هیچ خوف و اندوهی ندارند.(احقاف/۱۳)

۵۰ دیدگاه

سفری به جنوب

قرار بود بنده و خاله لیلا در مورد سفری که به مناطق جنگی داشتیم، یه آپدیت مَشت داشته باشیم، اما سفرهایی که بعدش برای هر دومون پیش اومد؛ مانع شد…

تعدادی از عکساش رو اینجا ببینید و بقیه‌ی اون ها رو به همراه مطالبش در وبلاگ خاله لیلا ببینید!

بیمارستان صحرایی امیرالمؤمنین ع

مراسم صبحگاه
بیمارستان صحرایی امیرالمؤمنین (ع)

اروندکنار

اروند کنار

اروند کنار

اروند کنار

شلمچه

شلمچه

تازه از تفحص آمده!

جمجه‌ی یک شهید
تازه از تفحص اومده!

شلمچه

شلمچه

شلمچه

شلمچه

غروب شلمچه

اونور رو می‌بینید؟! اونجا کربلاست!!!

غروب شلمچه

غروب شلمچه

غروب شلمچه

غروب شلمچه

بیمارستان صحرایی امام حسین ع- پرچم مرقد مطهر ابالفضل ع

بیمارستان صحرایی امام حسین(ع)
پرچم مرقد مطهر ابالفضل العباس(ع)

طلاییه

طلاییه

طلاییه

طلاییه

هویزه

کربلای هویزه

دهلاویه

دهلاویه – (محل شهادت شهید چمران)

بیمارستان صحرایی امام غریب، امام حسن ع

بیمارستان صحرایی امام حسن مجتبی (ع)

منظره‌ی بین راه

از مناظر زیبای بین راه

منظره‌ی بین راه

از مناظر زیبای بین راه

(از اروند عکس ندارم،  چون اونجا تجهیزاتم رو گم کرده بودم . بس که تو حس و حال بودم . از دهلاویه هم عکس دیگه‌ای ندارم، چون حسش نبود!)

یکی از قشنگ‌ترین خاطراتمون مربوط میشه به رزم شبانه‌ای که شب دوم، در نزدیکی بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) انجام شد… وارد جزئیاتش نمیشم، چون اصلا دلم نمی‌خواهد بگم که بعضیا از ترس صدای تیرهای مشقی و دیدن آتش‌های شبه خمپاره‌ای(!) سفت به ما چسبیده بودن و ول کن هم نبودند؟!

۴۳ دیدگاه