غزه نیاز به بیانیه ندارد

.
هر روز که خبر یک حمله‌ی جدید به غزه پخش می‌شود، تا یکی دو روز صداوسیما و بعضی منبرها و تریبون‌ها از نام غزه پر می‌شود و بعد همه چیز برمی‌گردد به همان حالت عادی خودش؛ همه چیز، جز زندگی مردم غزه.

توی دانشگاه‌ها و مدارس که حتی خبر از همین نام خشک و خالی غزه هم نیست. این جور جاها انگار شده‌اند جزایری متروک و دورافتاده از جامعه که هر روز یکی چند صفحه نوشته‌ی بی‌روح تویش تدریس می‌شود و تمام! خب البته وظیفه‌ی دانشگاه‌ها و مدارس هم چیزی جز این نیست!

هر روز وضع غزه بدتر می‌شود و ما فقط بیانیه صادر می‌کنیم و محکوم می‌کنیم. آتش غزه دارد شعله‌ورتر می‌شود و ما خیلی هنر کنیم راه‌پیمایی می‌کنیم!

حالا ما هی بیاییم و روم بسازیم در حمایت از غزه و عکس‌های خونین اجسادش را شیر کنیم، آخرش چی؟ نمی‌دانم این همه کارهای نمادین قرار است چه دردی از آن‌ها دوا کند. دلم می‌خواهد بدانم این بیانیه‌ها جلوی چند تا از موشک‌های اسرائیلی را گرفته است. نمی‌خواهم بگویم همه‌ی این‌ها بی‌نتیجه است؛ اما این‌ها آن کار اصلی نیست که باید بشود.

غزه نیاز به حمایت نظامی دارد…

» پیام مقام معظم رهبری درباره‌ی قتل عام مردم مظلوم غزه

۱۸ دیدگاه

خیال مشوش

.
قبل از ورود به دانشگاه تصورم از آنجا یک محیط کاملا علمی بود. با خودم خیال می‌کردم که توی دانشگاه هر روز باید یک تحقیق انجام بدهیم و هی مقاله بنویسیم! خیال می‌کردم رقابت علمی شدیدی بین دانشجوها هست و…؛ اما وقتی وارد دانشگاه شدم و چهار سال بعد، بی‌هیچ احساس خاصی دانشگاه را تمام کردم، تازه فهمیدم چه انتظار بیخودی از این محیط داشتم. البته انتظار من بیجا نبود، ولی محیط دانشگاه هم پاسخ‌گوی انتظاراتم نبود. شاید تنها چیزی که در دانشگاه ما معنا نداشت، همان رقابت علمی و این‌ها بود. اکثریت قریب به اتفاق دانشجوها، فقط به پاس کردن واحدها و گرفتن مدرک فکر می‌کردند. بدون هیچ تردیدی اعتراف می‌کنم که در دوران دبیرستان و حتی قبل از آن، خیلی بیشتر از آن سال‌های دانشگاه درس می‌خواندم.

آن وقتی هم که می‌خواستم وارد مقطع کارشناسی ارشد بشوم، به خودم زیاد امیدواری ندادم؛ انگار در این مقطع هم از دانشگاه چیز چندانی قرار نیست دستگیرمان بشود.

اگر مدرک‌گرایی در کشور نبود و اگر اعتبار علمی آدم‌ها با مدرکشان سنجیده نمی‌شد، وقتم را صرف دانشکده و خواندن بعضی از کتاب‌هایی که هیچ رغبتی بهشان ندارم، نمی‌کردم.

چقدر کارهای مختلف و فعالیت‌های گوناگون هست که باید انجامشان بدهم و فکرشان همین‌طور دارد توی سرم چرخ می‌خورد…

۷ دیدگاه

مدیر راضی و مدیر ازخودراضی

.
اغلبِ مدیرها آدم‌های راضی‌ای هستند؛ راضی از زیرمجموعه‌شان و نتایج کارهایی که انجام می‌دهند. البته نارضایتی ِ نسبی، همیشه هست؛ اما اغلب، از کلیت مجموعه و کارهایشان راضی هستند.

حتما برایتان پیش آمده که از یک مدیر به خاطر نارسایی در سازمانش، یا مثلا از مسئول برگزاری یک همایش یک روزه انتقاد کنید و در جواب با رضایت آن‌ها روبه‌رو شوید. شاید حتی خیلی اوقات با خودمان فکر کرده‌ایم که این مدیر یا مسئول چقدر انتقادناپذیر است؛ اما واقعیت این است که یک مدیر، کل‌نگر است و نتیجه‌ی کارش را نسبت به امکانات، مشکلات، کاستی‌ها و سرمایه‌های اجتماعی‌ای که داشته می‌سنجد؛ در حالی که مخاطب یا مدعو یا ارباب‌رجوع، نگاهی مقطعی به کارها دارد. او از مشکلاتی که بر سر راه گروه بوده است بی‌اطلاع است و از امکاناتی که گروه در اختیار داشته آگاهی دقیقی ندارد.

این را چند سال اخیر که خودم درگیر کارهای اجرایی شده‌ام، تجربه کرده‌ام و دیده‌ام که خیلی وقت‌ها می‌شده نتیجه‌ی یک کار، بسیار بهتر از این باشد، اما وقتی نتیجه را با مشکلات و امکاناتی که داشته‌ایم می‌سنجم، به نظرم نتیجه‌ی قابل قبولی بوده است.

این حالت رضایت، در اغلب مدیران وجود دارد. فرقی نمی‌کند که آن مدیر، مدیر یک گروه فرهنگی کوچک باشد، یا یک اداره‌ی خصوصی یا دولتی، یا رئیس یک سازمان دولتی، یا حتی رئیس یک دولت.

فقط باید مواظب بود که به عنوان مدیر یا مسئول، دچار خودکامل‌بینی(!) و انتقادناپذیری نشد و باور کرد که انتقادها همیشه از سر مخالفت با مدیر نیست، و دلسوزی و انتظاری که منتقد از آن مجموعه دارد هم می‌تواند ریشه‌ی انتقادات باشد، و به یاد داشت که پیشرفت، نقطه‌ی پایانی ندارد و همیشه جای رشد و بهتر شدن هست.

۱ دیدگاه

لعنتی

«چرا»های ذهنم،
دوباره
با علامت‌های سؤال،
درهم می‌آمیزند
و
از درد «بی‌جوابی»،
فریاد «لعنتی»
زاییده می‌شود.

۳ دیدگاه

گاهی آدم‌ها نمی‌دانند!

.
چقدر آدم می‌تواند تغییر کند! قبلا جان مبارکم بالا می‌آمد تا درباره‌ی بعضی از چیزهایی که نمی‌دانم «بپرسم». شاید فقط سرکلاس‌های رسمی و غیررسمی بود که راحت و مکرر سؤال می‌کردم.

نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده که دیگر پرسش از خیلی چیزهایی که نمی‌دانم را «زشت» نمی‌بینم. این روزها راحت از نادانسته‌هایم درباره‌ی کامپیوتر -و شاید ساده‌ترین مسائل آن- می‌پرسم. بدون احساس ناراحتی درباره‌ی پخت یک غذای جدید سؤال می‌کنم. بی‌هیچ شرمندگی اسم وسائلی را که نمی‌دانم می‌پرسم. بدون ترس از برچسب خوردن، درباره‌ی مجهولات اعتقادی‌ام سؤال می‌کنم. بدون احساس خجالت درباره‌ی دستمزد و حق‌الزحمه‌ام حرف می‌زنم. حتی دیگر از پرسیدن املای صحیح یک کلمه، یا معنی یک لغت احساس بی‌سوادی نمی‌کنم…

شاید تازه فهمیده‌ام این طبیعی است که همه‌ی آدم‌ها، همه چیز را ندانند.

۱۹ دیدگاه

دعوا بر سر چه؟

.
از دیروز یک بحثی توی خبرگزاری‌ها راه افتاده که آیا این آقای منتظر الزیدی، همان خبرنگار کفش‌انداز(!)، شیعه است یا سنی، آیا از دوست‌داران ایران است یا بعثی است. بعد آن‌هایی که به خبری مبنی بر بعثی بودن او، استناد می‌کنند، بقیه را به خاطر طرفداری و ارزش‌گذاری بر رفتار الزیدی سرزنش می‌کنند!

بد نیست قبل از این مباحث، این مسئله روشن می‌شد که چرا از کار الزیدی تمجید شد. آیا به جهت مذهب و گرایشات او، یا به سبب نفس عملش؟ بگذریم از بعضی‌ها که فقط به خاطر «حال»ی که این کفش‌پراکنی به آن‌ها داد، به الزیدی «ایول» گفتند!

واقعا چه فرقی دارد که الزیدی شیعه باشد یا سنی، ایران را دوست داشته باشد یا نداشته باشد؟ الزیدی یک آدم شجاعی بود که در حد و توان خودش، از ملتش، در برابر رئیس‌جمهور ابرقدرت جهان و در مقابل چشم مردم دنیا دفاع کرد. واقعا همین کافی نیست برای ارزشمند دانستن حرکت او و تمجید و تشویقش؟!

۴ دیدگاه