کله بادکنکی

.
توی کلاس نشسته بود و به درس گوش می‌داد. داشت به حرف‌های استاد فکر می‌کرد که یکهو خاطره‌ی چند سال پیشش، سرک کشید وسط حرف‌های علمی استاد. هنوز خاطره کامل نشده بود که یک سؤال از گوشه‌ی ذهنش پرید وسط خاطره و حرف‌های علمی استاد. همین‌طور که داشت توی ذهنش، به سؤال، جواب می‌داد، یکی‌یکی بقیه‌ی خاطره‌ها و حرف‌ها و سؤال‌ها و دیده‌ها و شنیده‌ها سرک کشیدند و آمدند وسط سرش. آن‌قدر سر و صدا کردند که بقیه را هم خبر کردند. بعد میدان ذهنش شلوغ شد. همهمه‌ها زیاد شد. با اینکه همه‌شان توی سرش جا نمی‌شدند، ولی هنوز داشتند از سوراخ‌های کوچک ذهنش می‌ریختند بیرون. حرف‌های دلش، که هیچ‌کسی ازشان خبر نداشت هم آمدند. حتی فکرهایی که خودش هم تا به حال ندیده بودشان پریدند بیرون. آن‌قدر توی سرش شلوغ شد که دیگر جا برای همه‌ی ذهنیات نبود و یکی‌یکی توی هم خرد شدند. آن‌قدر صدای خرد شدنشان زیاد شد که بچه‌های کلاس هم شنیدند. توی سرش پر شده بود از خرده‌های همه چیز، ولی هنوز بقیه‌ی ذهنیات داشتند از سوراخ‌های ذهنش بیرون می‌آمدند. دیگر توی کله‌اش جا نبود. سرش حسابی درد گرفته بود. خرده‌ذهنیاتش می‌خواست از سوراخ‌های گوشش بریزد بیرون تا همه‌ی بچه‌های کلاس بفهمند توی سرش چه می‌گذرد. دو تا دستش را محکم چسباند به گوش‌هایش تا جلوی آبروریزی ذهنیاتش را بگیرد. بچه‌ها همین‌طور داشتند نگاهش می‌کردند؛ استاد هم. بعد یکهو سرش شروع کرد به باد کردن. همین‌طور که سرش بزرگ می‌شد، دردش هم شدیدتر می‌شد. آن‌قدر بزرگ شد که قیافه‌اش ترسناک شد. بچه‌ها با دیدنش جیغ کشیدند و از کلاس فرار کردند. پشت سرشان هم استاد رفت بیرون. آن‌قدر با عجله رفت که نفهمید کیف لپ‌تاپش را جا گذاشته است. سرش همین‌طور داشت بزرگ‌تر می‌شد تا اینکه در یک لحظه، با یک صدای وحشتناک منفجر شد. آن‌قدر صدایش بلند بود که تخته پاک‌کن افتاد روی زمین. همه‌ی خرده‌ذهنیاتش ریخت بیرون و همه‌ی کلاس را پر کرد. حتی از در و پنجره‌ی کلاس هم رفت بیرون. همه‌ی دانشگاه و خیابان‌های اطراف پر شد از ذهنیاتش. با اینکه سرش منفجر شده بود، ولی هنوز درد داشت و ازش ذهنیات می‌ریخت بیرون. مردم، ذهنیاتش را تندتند و با تعجب می‌خواندند. بعضی‌ها می‌خندیدند، بعضی‌ها می‌ترسیدند، بعضی‌ها فرار می‌کردند، بعضی‌ها مسخره می‌کردند، بعضی‌های دیگر هم آن‌قدر سرشان شلوغ بود که حتی فرصت نمی‌کردند ذهنیاتش را ببینند. او خودش را به پنجره‌ی کلاس رسانده بود. داد می‌زد و از مردم کمک می‌خواست. هیچ‌کس توجه نمی‌کرد. حتی چند بار شماره‌ی آتش‌نشانی را هم برایشان بلند تکرار کرد، ولی کسی نمی‌شنید تا زنگ بزند. بعد فکر کرد مرده است. فکر کرد این روحش است کنار پنجره که کسی آن را نمی‌بیند. بعد دلش برای خودش سوخت. نشست همانجا و های‌های به حال خودش گریه کرد. دیگر سرش درد نمی‌کرد.

۳ دیدگاه

کاه

.
خودمان کم پریشان هستیم، نظرات مختلف تاریخی و علمی و جهل نسبت به معارف هم پریشان‌ترمان کرده است. در مورد هر مسئله‌ای که بحث می‌شود، هزار تا نظر پیدا می‌کنی که گاهی هیچ‌کدامشان، هیچ وجهِ برتری نسبت به بقیه ندارد.

– این استاد می‌گوید ترتیب سوره‌ها اجتهادی است و از چند تا از بزرگان هم که طرفدار این نظریه‌اند اسم می‌برد، آن یکی می‌گوید در توقیفی بودن آن هیچ شکی نیست!

– استاد می‌گوید علم همه چیز در قرآن هست و استناد می‌کند به آیه‌ی «و یوم نبعث فی کل امه شهیدا علیهم من انفسهم و جئنا بک شهیدا علی هؤلاء و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکی شیء و هدی و رحمه و بشری للمسلمین» و چند آیه‌ی دیگر، و بعد از چند جلسه بحث نتیجه می‌گیرد که لکل شیء اطلاق عام دارد و از همه‌ی هستی و موجودات خبر می‌دهد؛ اما نه صرفا به واسطه‌ی ظاهر، بلکه به کمک باطن؛ تبیین «همه چیز» در ظاهر و باطن قرآن است و پیامبر که علوم ظاهر و باطن را داشته، از همه چیز آگاه است. می‌گوید در این آیه گفته که پیامبر روز قیامت بر تمام امت‌ها شاهد و گواه است؛ و علم او به امت‌ها – که شامل علم به رفتار و گفتار و کل کارنامه‌ی عمل آن‌هاست- از قرآن گرفته شده. اما این علوم در باطن قرآن است.
از استاد می‌پرسم شاید بشود تصور کرد که بعضی چیزها از باطن قرآن دربیاید، اما اسامی ما و بقیه‌ی موجودات  که اسامی عَلَم‌ است را چطور می‌شود در باطن قرآن دید؟ یعنی بین این علوم ظاهری و باطنی، هیچ ارتباط لفظی‌ای وجود ندارد؟ استاد می‌گوید دارد، اما ما این ارتباط را نمی‌فهمیم! می‌پرسم چرا این‌ علوم را به باطن قرآن نسبت می‌دهیم؟ و چرا آن‌ها را در حیطه‌ی علم پیامبر معرفی نمی‌کنیم؟ استناد می‌کند به روایاتی که علم پیامبر را مأخوذ از قرآن می‌داند. و من توان درک کیفیت این ارتباط ظاهر و باطن و علم نبی را ندارم.

– با گلدختر درباره‌ی بعضی احکام اسلام حرف می‌زنیم و درباره‌ی علت فلان حکم به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسیم، فقط می‌دانیم که حتما یک چیزی هست که چنین حکمی داده شده! و مثل همیشه، ما نمی‌دانیم آن چیزی که هست چیست.

وقتی تشتت میان اقوال و ناآگاهی‌مان نسبت به علت بعضی احکام و دستورات و کیفیت بعضی معارف را می‌بینم، می‌ترسم از بنایی که قرار است روی پایه‌ی نه چندان محکم آن‌ها ساخته شود. بارها خودم را گذاشته‌ام جای کسانی که مسلمان نیستند و قرار است با این استدلالات راضی‌شان کنیم و بارها از این استدلالات راضی نشده‌ام.

بین این همه علوم، گیج مانده‌ایم! هر روز عالمی شهره می‌شود و نظری تازه می‌دهد و قدما را نقد می‌کند، فردا روز عالم دیگر او را نقد می‌کند و ما مانده‌ایم میان این همه نظر «محتمل». حتی میان احادیث هم داریم گیج می‌خوریم. کسی حدیثی را صحیح می‌داند و آن یکی در ضعف رواتش تردیدی ندارد.

حکایت ما در بین نظرات مختلف، حکایت کاه است روی سطح آب که هر روز به یک طرف سوق داده می‌شود و خدا می‌داند کی قرار است به مقصد برسد.

تشنه‌ی روزی هستم که کسی بیاید و حقیقت علوم را روشن کند و آن را با گوش‌های خودم، از زبان خودش بشنوم…

۱۳ دیدگاه

داس+تانک: شب

خانم سین خانه‌ی ماسه‌ای‌اش را بزرگ و بزرگ‌تر کرد؛ تا آنجا که برای خالی کردن آخرین سطل شن، مجبور بود روی انگشتان پا بایستد. سطل آخر را که خالی کرد، اثری از خانه‌اش نبود. شب شده بود و موجی از آب، کف پاهایش را قلقلک می‌داد.
 

بدون دیدگاه

روی‌هم‌رفته

.
اتفاقات جدیدی توی زندگی‌ام افتاده که فی نفسه ناراحت کننده‌اند؛ اما روی‌هم رفته باید می‌افتادند تا یک روزی مثل امروز، خوشحال باشم از اینکه اتفاقات جدیدی توی زندگی‌ام افتاده است!

۵ دیدگاه

التماس دعا

– ببخشید! سرویس بهداشتی کدوم طرفه؟
– از این در که برید بیرون، پله می‌خوره می‌ره پایین.
– خیلی ممنون.
– التماس دعا!

۶ دیدگاه