قاصدک چشمک‌زن

.
یکی برای خودش خریده بود، یکی هم برای من. دو تا سنسور برای گوشی‌هایمان، یکی آبی و یکی بنفش؛ درست رنگ گوشی‌ها. آبجی همیشه می‌گوید رنگ گوشی تو بنفش نیست، «یاسی» است. اما هر رنگی که باشد، رنگ قلب متصل به سنسور خیلی بهش می‌آمد.

اولش حواسم نبود، بعداً فهمیدم قبل از اینکه مسج بنشیند روی گوشی و صدایش بلند شود، سنسور چشمک می‌زند. قبل از تماس‌ها هم همین‌طوری بود. بعد تا سنسور شروع می‌کرد به چشمک زدن، چشم می‌دوختم به گوشی که حالا اسم چه کسی را نشانم می‌دهد و مسج است یا تماس.

بعدترش فهمیدم گاهی امواج موبایل یک نفر دور و برم است که سنسور را فعال می‌کند.

چشمک‌زدن‌های سنسور، برایم شده بود شبیه بالا و پایین پریدن‌های بچه‌ای از خوشحالی: «آخ جون! داره میاد، داره میاد!»

توی اتوبوس نشسته‌ام و گوشی دستم است. سنسورش که روشن می‌شود آماده‌ی فشار دادن دکمه‌ی «اوکی»‌ام. هر چه صبر می‌کنم صدایی از گوشی در نمی‌آید؛ ولی زنگ موبایل بغل دستی‌ام بلند می‌شود.

چیزی طول نمی‌کشد که باز قاصدک گوشی بالا و پایین می‌پرد و داد می‌زند: «آخ جون! داره میاد، داره میاد!» سریع آماده‌ی فشار دادن دکمه‌ی «اوکی» می‌شوم تا مسج جدید را بخوانم. قاصدک از حرکت می‌افتد. کسی روی صندلی جلوتر دارد با موبایل حرف می‌زند.

باز سنسور روشن می‌شود و من آماده‌ی فشار دادن دکمه‌ی «اوکی» یا «انسر» می‌شوم. اما کس دیگری مسج دارد.

سنسور به تعداد همه‌ی مسافران اتوبوس چشمک می‌زند، بالا و پایین می‌پرد و فریاد می‌زند: «آخ جون! داره میاد، داره میاد!»، ولی هیچ اسمی روی گوشی من نمی‌نشیند و من دکمه‌ی «اوکی» یا «انسر» را، حتی یک بار هم فشار نمی‌دهم.

هنوز گوشی دستم است و نگاهم به سنسور. آماده‌ی فشردن دکمه‌ی «اوکی»ام.

۹ دیدگاه

همسر یا نماینده‌ی کاندیدا

.
زن‌ها همیشه می‌توانند حامی کارهای شوهرانشان باشند. اصلا همین است که می‌گویند «پشت سر هر مرد موفقی، زنی هست که جلوی موفقیتش را نگرفته»!

این که همسر یک کاندیدا، به عنوان حامی شوهرش، فعالیت تبلیغاتی بکند، یک چیز کاملا طبیعی و پسندیده است و گمان نمی‌کنم کسی از عقلا انتقادی به این مسئله داشته باشد.

زن برای حمایت از همسرش، می‌تواند میتینگ‌های مختلفی بگذارد و مناظره کند. می‌تواند جاهای مختلفی برود و از برنامه‌های کاندیدا صحبت کند. حتی اگر شال سبز هم بیندازد، به نظر من ایرادی ندارد.

فقط باید وضعیت خودش را روشن کند که توی این تبلیغات انتخاباتی، قرار است به عنوان همسر آن کاندیدا حضور داشته باشد، یا یکی از هوادارها و سخنرانان تبلیغاتی‌اش. اگر مرز این دو تا مشخص بشود، خیلی از انتقادات محو می‌شود.

اگر خانم یک کاندیدا، تصمیم خودش را گرفته که یکی از سخنرانان تبلیغاتی ایشان باشد، دیگر نقش همسری را می‌گذارد توی خانه و هرگز دست در دست کاندیدا راه نمی‌رود تا گیر «روابط عشقولانه‌ای تبلیغاتی» بهشان بدهند. دیگر به عنوان یک نماد تبلیغی، در کنار کاندیدا وارد مجالس سخنرانی‌اش نمی‌شود، تا به جای کاندیدا، اول به او خوش‌آمد بگویند و برای او دست تکان بدهند و یک‌صدا نامش را فریاد بزنند و او هم بیشتر از کاندیدا برای حضار دست تکان بدهد، تا بعد هم بقیه برچسب «ابزار تبلیغات» بهش بزنند.

این جور وقت‌ها، زن درست مثل بقیه‌ی تبلیغاتچی‌های کاندیدا رفتار می‌کند؛ میتینگ برگزار می‌کند، مناظره می‌کند و جواب سؤال‌های مردم را می‌دهد. بعد شب که رفت خانه‌شان، دوباره می‌شود همسر کاندیدا.

۷ دیدگاه

داس+تانک: سُک‌سُک

ناهار حسابی به هر دوشان مزه داده بود. دنبال هم کنان رفتند سمت اتاق. قرار بود بعد از ناهار قایم‌باشک بازی کنند.
گفت: «تو چشم بذار، تا من قایم شم.»
او هم فوراً دستش را به دیوار تکیه داد و سرش را روی ساعدش گذاشت و شروع کرد به شمردن: «ده، بیست،  سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد، نود، صد. بیاااام؟»
جوابی نشنید. پاورچین‌پاورچین شروع کرد به گشتن؛ پشت در اتاق، توی کمد، زیر تخت… نبود. از اتاق بیرون رفت. تک‌تک اتاق‌ها را گشت. ولی او را پیدا نکرد. با خودش فکر کرد هر جا باشد خودش خسته می‌شود و می‌آید سُک‌سُک می‌کند.
ولی هر چه منتظر ماند صدایی نیامد. بلند شد. آشپزخانه، زیرزمین، پشت‌بام و حیاط را هم گشت. اما خبری از او نبود.

غروب شده بود. کفشش را پوشید و شروع به گشتن خیابان‌ها کرد…

۶ دیدگاه

پلنگ صورتی

.
– مامان! بهم پول رو بده دیگه.
مادر که دارد با دوستش حرف می‌زند، بی‌حوصله دست می‌کند توی کیف و یک اسکناس ۱۰ تومانی در می‌آورد و می‌دهد دست دخترش. دختر که انگار حالا میلیونر شده، چشمانش را گرد می‌کند و گوشه‌ی اسکناس را با دو انگشت، روبروی مادر می‌گیرد و با غرور می‌پرسد:
– مامان! این چَنیه؟
– دَهی.
– وااای! دهی… دهی یعنی چقدر؟ زیاده یا کم؟
مادر دوباره با بی‌حوصلگی صحبتش را با دوستش قطع می‌کند و می‌گوید:
– زیاد.
دختر که منتظر شنیدن این جواب بود، دوباره پول را بین دو دستش می‌گیرد و تکانش می‌دهد. به پول نگاه می‌کند و چند لحظه ساکت می‌شود. بعد دوباره با همان انرژی، از جایش بلند می‌شود، روبروی مادر می‌ایستد و می‌پرسد:
– مامان! یعنی با این می‌شه از اون پلنگ صورتی بزرگا خرید؟
و دستش را تا آنجا که می‌تواند از سرش بالاتر می‌برد.
– آره، می‌شه.
دختر توی اتوبوس بالا و پایین می‌پرد و می‌گوید:
– آخ جوووون!
مادر با کلافگی دستش را می‌گیرد و می‌نشاندش روی صندلی…

۳ دیدگاه

زندگی با من لیاقت می‌خواهد

.
باز هم جمع دوستان خوابگاه بود و باز هم بحث از ازدواج. سمانه که از همه‌ی بچه‌ها کوچک‌تر است، همیشه بیشتر حرف از ازدواج می‌زند و تبش داغ‌تر است. دیشب وقتی شنید فاطمه می‌گوید یکی از علت‌های بالا رفتن سن ازدواج، همین تحصیلات دختران است، سریع تأییدش کرد و خودش را مثال زد:

«واقعا درسته. مثلا من خودم، الان وقتی فکرش رو می‌کنم، می‌بینم خواستگارایی رو که قبل از قبولی ارشد ممکن بود قبول کنم، الان نمی‌تونم بپذیرم. دیدم خیلی عوضش شده.»

وقتی پرسیدیم دیدت چطوری عوض شده، گفت: «خب، الان فکر می‌کنم اون کسی که می‌خوام باهاش ازدواج کنم، باید لیاقت منو داشته باشه»!

با شنیدن جمله‌ی آخر، همه‌مان تعجب کردیم. پرسیدم: «یعنی چی؟»

گفت: «خب بالاخره از نظر سطح علمی و تحصیلات و اینا…»

گفتم: «یعنی الان ما خیلی شاهکار کردیم که دانشجوی ارشد شدیم؟» و بچه‌ها تأییدم کردند.

گفت: «خب بالاخره از لحاظ درک و شعور خیلی فرق داره. من خودم از وقتی اومدم اینجا، به خاطر اینکه فضاش بزرگتره و به خاطر منابع علمی‌ش و اینا، خیلی دیدم فرق کرده»!

گفتم: «من که زیاد دیدم آدم‌های دیپلمه‌ای که درک و شعورشون از تحصیل‌کرده‌ها خیلی بالاتره و برعکسش. تو هم اگر فکر می‌کنی توی این دو ترم دیدت عوض شده، فکر نکن به خاطر دانشگاهه؛ به خاطر زندگی مستقل توی یه شهر بزرگ‌تره و به خاطر بزرگتر شدن خودت.»

بعد از کمی صحبت، گفت: «اینا درسته، ولی خب آدم خونواده‌ش رو چیکار کنه؟ اونا نمی‌گن چرا با یه لیسانسه ازدواج کردی؟ بالاخره من بین خونواده‌م هستم، تحقیرم نمی‌کنن؟»!

کاملا مشخص بود که سمانه با خودش توی رودربایستی گیر کرده است. از یک طرف قبول دارد که می‌شود الزاما بین تحصیلات و سطح شعور آدم‌ها ارتباطی نباشد، از طرف دیگر هم گرفتار اعتقادات عرف جامعه شده بود و ازدواج با مردی که تحصیلاتش کمتر از اوست، به نظرش افت کلاس بود و از دست دادن موقعیت‌های احتمالی بهتر!

باید دید آخرش زور کدام طرف بیشتر می‌چربد و سمانه را به کدام نوع زندگی می‌برد؛ زندگی بر اساس اعتقادات خودش، یا زندگی برپایه‌ی باورهای اطرافیان…

۶ دیدگاه