زخم و زیلی


سیگار را هم می‌شود چند جور کشید. می‌شود نصفه-نیمه کشید و بقیه‌اش را رها کرد توی خیابان؛ می‌شود تا آخر ِ آخرش طوری کشید که بوی سوختن فیلترش هم دربیاید.

ته سیگار را هم می‌توانی توی زیرسیگاری خاموش کنی؛ می‌توانی هم آن را بیندازی روی زمین و بروی و منتظر باشی که یا خودش خاموش شود یا بالاخره فشار پای آدمی، تایر ماشینی، چیزی خاموشش کند.

عادت بعضی‌ها هم این است که آن را تا ته دود می‌کنند، بعد می‌اندازند زمین و با نوک کفش آن‌قدر فشارش می‌دهند که کاغذش پاره شود و فیلترش زخم و زیلی بیفتد بیرون.

۲۴ دیدگاه

یا مقدّر

پریشانم،
و
آشفتگی‌ام
نه به خاطر بی‌اعتقادی به تو،
که دلیل ِ بی‌اعتمادی به خودم است.

۱ دیدگاه

انار

اصلا همه‌اش برای همین است که آن انار ِ چلانده شده را بزنی به دری، دیواری، جایی؛ تا پوسته‌اش بترکد و آن دانه‌های سفیدش بریزند بیرون و عیان شود.

۳ دیدگاه

بَرنده

دیدی بعضی از مسابقه‌ها را که باید بگردی از میان خانه‌های خاموش، مسیرت را پیدا کنی؟ مجبوری یکی‌یکی خانه‌ها را روشن کنی تا مسیر درست، خودش را نشانت بدهد. بعضی از خانه‌ها پوچ است، بعضی‌هاشان هم تو را به عقب برمی‌گردانند. آن‌قدر باید بروی و بگردی و به عقب برگردی و بسوزی، تا بالاخره راه درست، از بین خانه‌ها، خودش را نشانت بدهد.

اگر خیلی زرنگ باشی و بخواهی بی‌دردسر به خانه‌ی آخر برسی، باید جواب سؤال‌های مجری را درست بدهی تا او خانه‌های پوچ را نشانت بدهد و مسیر اصلی را یکی‌یکی برایت روشن کند. آن وقت است که لذت بُرد را با هر حرکتت می‌چشی. حرکت، کُند است؛ اما در عوض، مسیر، مطمئن است.

۸ دیدگاه

داستان یک جرقه

دیروز دومین رمان از «احمد محمود» را تمام کردم. «داستان یک شهر» رمانی بود که بعد از «همسایه‌ها» خواندمش.

قلم احمد محمود بدجور گیرایی دارد. در عین سادگی آن‌قدر دقیق است که خودت را توی بطن اتفاقات می‌بینی. قلمش به توصیف هر جا که می‌رود انگار هم‌الان خودش آنجا ایستاده و دارد گزارش زنده می‌دهد. از آسمان و زمین و در و دیوار و بو و رنگ و طعم و دما و احساس و همه چیز را طوری برایت شرح می‌دهد که توی بودن و دیدنش شک نکنی.

یک جایی می‌رسد که می‌فهمی همه‌ی خوشی‌ها و ناخوشی‌های تک‌تک شخصیت‌های داستان را درک کرده‌ای. سرمای استخوان‌سوز، گرمای سوزان، تهوع ناشی از گرسنگی زیاد، نشئگی، منگی قبل از خواب و بیهوشی، سوزش پوست بعد از ضربه‌های شلاق، خنکای شن‌های ساحل در شب، سوزش ناشی از سرکشیدن پیاله‌ی شراب داغ خرما… همه را لمس کرده‌ای.

نمی‌دانم چرا بین کتاب‌های رمان و داستانی که خوانده بودم، بیشتر از همه قلم احمد محمود جذبم کرد. لذت داستان‌نویسی و توصیف‌های ساده و ملموس، لذت بزرگی بود که از این دو رمان محمود هدیه گرفتم.

با این حال انگار رمان «داستان یک شهر» زیادی کش‌دار شده است. داستانش خسته‌کننده و تا حدودی یکنواخت است. از آن رمان‌هایی است که رنگش سرد است؛ انگار رنگش به خاکستری می‌زند. اگر بگویم آخرهایش را فقط به عشق قلم محمود می‌خواندم، زیاد بیراه نگفته‌ام.

با این حال، وقتی اولین جرقه‌های نوشتن توی سرم روشن شد، خودم را مدیون احمد محمود می‌دانستم…

۳ دیدگاه

هوم؟

بالاخره زندگی از یک جایی که شروع می‌شود،
باید یک جایی هم تمام شود دیگر.

۳ دیدگاه

حبس

.
این وروجک باز افتاده است به شیطانی. عین ماهی می‌خواهد از دستم لیز بخورد. تا یک ذره بهش می‌خندم، خیال می‌کند یعنی «آتش‌بس» و می‌تواند در برود. ولی کور خوانده. حالا حالاها باید توی خانه بماند تا یک کم سر عقل بیاید. یک وقت‌هایی دلم برایش می‌سوزدها، ولی آن سیبیلوی اخمالویی که آن بالا ایستاده و هی چپکی نگاهم می‌کند، دلسوزی را از یادم می‌برد. حالا نه اینکه از آن سیبیلو بترسم‌ها! نه. ترس ندارد خداییش. به سیبیل کلفتش نگاه نکن. قمپز است که در می‌کند. دلش مثل آب چشمه زلال است. ولی خب، به هر حال به حرمت همان بالانشین‌ بودنش، دلسوزی را گذاشته‌ام کنار و دست وروجک را گرفته‌ام که در نرود. دعا کنید شاید سر عقل بیاید…

.

بدون دیدگاه