درخت سبز بی‌ریشه

کافی است یک سؤال ساده را مشترکاً از همه‌شان بپرسی تا جواب‌های جورواجورشان را بشنوی. جواب‌هایی که گاهی تفاوتشان از زمین است تا آسمان.

فقط کافی است بپرسی «هدف‌تان چیست؟». یا حالا اگر می‌خواهی کلیشه‌ای نباشد، بپرسی «حرف‌تان چیست؟» یا «چه می‌خواهید؟». بعد می‌بینی چقدر تفاوت است میان خواسته‌های‌شان. چند تا گروه شاخص‌ترشان را مثال می‌زنم.

یک عده‌شان که شاید سبزهای اصیل‌تری باشند، و البته اغلب‌شان همان اوائل که انحراف مسیر را دیدند، از بقیه جدا شدند، خواهان ِ ریاستِ دولتِ کسی بودند، غیر از احمدی‌نژاد. البته این‌ها شدیداً معتقد به ولایت فقیه بودند. نمونه‌اش همین همسایه‌ی خودمان که -حالا- با تحلیل‌های خودش به این رسیده بود که نظر رهبری، انتخاب موسوی است. به او رأی داد و حمایتش کرد. ولی چیزی نگذشت که وقتی اولین نافرمانی‌های موسوی را از رهبری دید، پس کشید.

یک عده‌ی دیگر که بقایای سبزهای اصیل بودند، مدعی تخلف و خواهان تکرار انتخابات (برخلاف قانون اساسی)، و ریاست‌جمهوری موسوی بودند. این‌ها که بعضی‌هاشان هنوز هم بر عقیده‌ی خودشان پافشاری می‌کنند، البته به اندازه‌ی گروه اول پذیرای اصل ولایت نبودند. هر چند به پیروی از خط و آرمان امام(ره) شعار می‌دهند، اما خب، نه همه‌ی عقاید امام! مثلا همین اصل ولایت را دلشان نمی‌خواهد قبول کنند. یک جورهایی مصداق «یؤمنون ببعض الکتاب و یکفرون ببعض» هستند.

یک عده‌ی دیگر، کلاً مخالف ولایت فقیه و خواستار حذف حکومت اسلامی هستند. از این گروه به بعد را تقریباً کسانی تشکیل می‌دهند که نه توی انتخابات شرکت کرده‌اند و نه اصلاً در جریان وقایع انتخابات بوده‌اند. دیده‌اند یک عده می‌آیند توی خیابان و شعار می‌دهند و حرفشان را می‌زنند، این‌ها هم گفته‌اند بگذار ما هم برویم و حرفمان را بزنیم، شاید شد!

بعد از این‌ها دیگر، بقایای گروهک‌های پیشین که در جریان انقلاب ۵۷ ناکام مانده‌اند را می‌بینی و البته یک عده‌ی دیگر که بیشتر دنبال عشق و حال‌اند!

این گروه‌های متشتت، غیر از بستن دست‌بند سبز، وجه مشترک دیگری، خصوصا در هدف، ندارند. برای همین است که رهبر مشترکی ندارند. هر کدامشان خود را نماینده‌ی شخص یا گروهی معرفی می‌کند. و به همین نسبت، آدم‌هایی در داخل و خارج از کشور هستند که خودشان را رهبر جنبش می‌دند. تا آنجا که بعضی‌شان، مریم رجوی را به ریاست‌جمهوری گماشته‌اند!

همین تشتت و اختلاف در آرمان‌ها و البته اختلاف در ایدئولوژی است که باعث می‌شود بعضی کارهای سبز‌ها، مورد انتقاد گروه دیگرشان قرار بگیرد و همه‌شان تمامی رؤسای موجود در گروه را به رسمیت نشناسند. و شاید یکی از دلایل تمایز قائل شدن مسئولین، میان سبزها و اخلال‌گران، همین باشد. و همین تشتت و چند دسته‌گی و نداشتن رهبری واحد، مانع از شکل گرفتن حرکتی جهت‌دار و مثمرثمر شده، گروهِ نه چندان منسجم سبز را به درختی بی‌ریشه که در شرف خشکیدن است تبدیل نموده است.

میان تفاوت فاحش عقاید سبزها، شاید تنها یک وجه مشترک بتوان یافت، و آن «مخالفت» است. مخالفتی که در بیان و لفظ، یکسان و در مصادیق اَشکال مختلف به خود می‌گیرد؛ مخالفت با احمدی‌نژاد، مخالفت با قانون اساسی، مخالفت با رهبری، مخالفت با اصل ولایت فقیه، مخالفت با حکومت اسلامی و…
.

یک سؤال ساده از جنبش سبز

۱۹ دیدگاه

قوه قضائیه؛ اقتدار، اقتدار!

تجمع در مقابل دفتر جامعه مدرسین قمامروز ساعت دو بعد از ظهر، موقع دیدن اخبار نیم‌روزی، بچه‌ها خبر دادند که عصر، کنار حرم تجمع است در اعتراض به هتاکی‌های دیروز سبزها. ما هم راه افتادیم رفتیم. قرار بود جمعیت که به خاطر اطلاع‌رسانی بسیار ضعیف،‌ تعدادشان چندان زیاد هم نبود، تا روبروی جامعه‌ی مدرسین راهپیمایی کنند و آنجا تجمع داشته باشند.

همان اول راهپیمایی، وانتی که یک جوان و دو نوجوان بر پشتش ایستاده بودند، می‌خواست شروع به حرکت کند که میکروفون را از دست جوان، که وظیفه‌ی هدایت راهپیمایی و شعارها را به عهده داشت گرفتند. بعضی می‌گفتند مجوز ندارند و به خاطر همین نیروی انتظامی اجازه نداده میکروفون حمل کنند. تا آن‌ها میکروفون را از هادی راهپیمایی بگیرند، یکی از آن دو نوجوان شعاری در محکومیت موسوی و کروبی داد که با «هیس، هیس» زن‌ها و «این شعارها را ندهید» مواجه شد و بعد هم با «الله اکبر» جایگزین شد.

به خانم کنار دستی‌ام که بقیه را نهی می‌کرد از این جور شعارها، گفتم: «چرا نگویند؟ تا کی سکوت کنیم؟» گفت: «اجازه ندارند اسم کسی را بیاورند» دیگر فرصت نبود بپرسم از طرف چه کسانی چنین مجوزی صادر نشده است.

صدای هادیِ شعارها، به قسمت زنان نمی‌رسید. به خاطر همین هم ما معمولا اندازه‌ی دو بار تکرار شعار، از مردها عقب‌تر بودیم! کم‌کم خودم را به صف اول زنان نزدیک کردم تا بهتر صدای شعاردهنده را بشنوم.

تجمع در مقابل جامعه مدرسین قمروبروی جامعه مدرسین که رسیدیم، همین آقا شروع کرد به صحبت کردن و اینکه «ما تا کی باید صبر کنیم؟ قوه‌ی قضائیه تا کی می‌خواهد مدارا کند؟ اول که مسیر شعارها را منحرف کردند، چیزی نگفتند. بعد که عکس امام را پاره کردند، باز چیزی نگفتند. بعد آمدند اینجا، توی حرم حضرت معصومه هتک حرمت کردند، باز آقایان ساکت ماندند. کارشان به جایی رسید که توی جماران امام(ره)، سوت و کف زدند، باز سکوت کردند. دیروز به سید الشهدا(ع)، به مقدسات ما توهین کردند، باز چیزی نمی‌گویند. تا کی باید صبر کنیم؟ قبح هتک حرمت به مقدسات را شکسته‌اند.» شعار دادیم: «حسین‌حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست»

می‌گفت: «اگر قوه‌ی قضائیه می‌ترسد با هاشمی روبرو شود، ما این کار را انجام می‌دهیم. موسوی و کروبی کسانی نیستند که گرفتنشان سختی‌ای برای ما داشته باشد.» اینجا که رسید شعار «لعن علی عدوک یا علی، موسوی و کروبی و خاتمی» و «موسوی، کروبی؛ این آخرین اخطار است» سر دادیم. دیگر کسی اعتراضی به ذکر اسامی اشخاص نداشت.

می‌گفت: «این برای کشور ما ضعف است که خودروی یگان ویژه‌ی نیروی انتظامی را در تهران آتش بزنند. این ضعف نیروی انتظامی است. کاش آقایان نیروی انتظامی، همان‌قدر که به ما سخت می‌گیرند در برگزاری این تجمعات، نسبت به آن‌ها سخت‌گیری می‌کردند. نیروی انتظامی و نیروهای سپاه و اطلاعات، خیال نکنند که اگر توی تهران گروه‌هایی آشوب می‌کنند و روز عاشورا هلهله می‌کنند و به عزاداران حمله می‌کنند و آن‌ها مقابله نمی‌کنند، ما حواسمان نیست! مگر این‌ها یکی دو نفر آدم بوده‌اند که از دید اطلاعات و نیروی انتظامی مخفی بماند؟ این‌ها به صورت گروهی، از یک جای مشخص، از یک محل مشخص حرکت می‌کرده‌اند.» شعار «نیروی انتظامی؛ اقتدار، اقتدار» سر داده شد.

تجمع در مقابل دفتر جامعه مدرسین قمبعد گفت: «اگر ما تا امروز سکوت کرده‌ایم، به خاطر احترام به قانون کشور ولی‌عصر(ارواحنا فداه) است. اما سکوت هم اندازه‌ای دارد.» بعد استناد کرد به بند میم وصیت‌نامه امام(ره). ادامه داد: «ما به قوه‌ی قضائیه اخطار می‌کنیم؛ اگر تا هفته‌ی بعد برخورد جدی انجام داد، که هیچ؛ اگر نه، خود ما کفن‌پوش به سمت تهران حرکت می‌کنیم و خودمان دست به کار می‌شویم. گردان استشهادی تشکیل می‌دهیم و می‌رویم؛ اولی‌اش هم خودم…» بعد یکی یکی دست آقایان و پشت سرش دست خانم‌ها به نشانه‌ی داوطلب بودن عضویت در این گردان، بالا رفت.

نزدیک اواخر سخنرانی، میکروفونی دادند دست سخنران که حالا یک روحانی جوان بود. می‌گفت: «از جامعه‌ی مدرسین قم، و همه‌ی مراجع تقلید می‌خواهیم که جدی برخورد کنند. تا کی می‌خواهند فقط بیانیه بدهند و محکوم کنند؟ کافی است یک روز آقایان مراجع دست از کار بکشند و بنشینند توی دفترشان؛ کافی است چند تا از مراجع با آقای لاریجانی صحبت کنند…»

در نهایت، این تجمع بعد از حدود یک ساعت، با توسل به اباعبدالله(ع) و حضرت ولی عصر(ارواحنا فداه) پایان یافت. توی راه برگشت، تازه اعلامیه‌های این تجمع را دیدم که درج زمان تجمع به «امروز(دوشنبه)» در ذیل آن، حکایت از منعقد شدن تصمیم تجمع، در صبح همین روز داشت.

.
طبیعی است که بعضی از صحبت‌ها کمی تندروانه‌تر از آن بود که بپذیرم، اما واقعیت موجود همین است. مردم ما، مردم مذهبی و با غیرت و مسلمان ما، تا حدودی صبر می‌کنند و با احترام به قانون، وظیفه‌ی برخورد و رسیدگی را به عهده‌ی نیروی انتظامی و قوه‌ی قضائیه و سایر ارگان‌های مسئول می‌گذارند. اما از یک زمان به بعد –که زیاد هم دور نیست- خودشان این وظیفه را در نهایت استقامت و پایداری و بی‌هیچ واهمه‌ای به انجام می‌رسانند.

نیروی انتظامی و قوا و ارگان‌های ذیربط باید بدانند که اگر بر اثر کوتاهی‌های آن‌ها مردم، خود پا به میدان بگذارند، به نیروهای منافق این ارگان‌ها و دستگاه‌ها رحم نمی‌کنند. مردم مثل بعضی از مسئولین نیستند که هر جا قدرت و مکنتی نصیب‌شان می‌شود، ارادت پیدا می‌کنند؛ مردم چیزی ندارند که ترس از دست دادنش را داشته باشند. همه‌ی دارایی مردم مسلمان ما، ایمان و اسلام و ولایت و خونی است که در قلبی که به نام حسین(ع) می‌تپد، جریان دارد.

۳ دیدگاه

عزاداران میرحسینی!

دیدم نوشته‌ای: اشک به زور گاز اشک‌آور
حیفم آمد ننویسم:

گریه بر حسین و یارانش است که اسلام را نگاهبانی کرده است یا سوت و کف در شهادتش؟
گویا اشک بر حسین در باقیات‌الصالحات منظور می‌شود، حتی به ضرب سنگ‌پرانی و تهاجم عاشوراییان میرحسینی!
آنان که نگران هتک حرمت به بیت حضرت امام(ره) بوده‌اند، آیا شاهد هتک حرمت اسلام و اصول دین و امامتش نیز هستند؟

پی‌نوشت: سوت و کف‌شان عمل مشرکین را به یادم آورد: «و ما کان صلاتهم عند البیت الا مکاء و تصدیه» (سوره مبارکه انفال، ۳۵)

۵ دیدگاه

طواف ولایت

از چند روز پیش که علت اعمال زینب(س) را به «ولایت» پیوند دادی، دقیق شده‌ام توی رفتار عاشورائیان. راست می‌گویی. همه‌شان هر چه کرده‌اند، سنگ «ولایت» بوده که بر سینه زده‌اند. حالا درکش برایم راحت‌تر شده است. می‌توانم بفهمم چرا تشنگی حسین(ع) از تشنگی بچه‌ها مهم‌تر است. چرا کودکی خود را سپر بلای حسین(ع) می‌کند. چرا ام‌البنین پسرهایش را این‌گونه سفارش می‌کند. چرا بر عزای حسین(ع) بیش‌ از عزای فرزندان خود می‌گریند. و چرا حسین(ع) را از فرزندان خود دوست‌تر دارند…

۴ دیدگاه

آنم آرزوست

calmness

بعضی وقت‌ها به حال هم‌اتاقی‌هایم خیلی غبطه می‌خورم. زندگی‌شان روی‌هم‌رفته آرام است و عمده‌ی دغدغه‌شان درس و تحقیق و پایان‌نامه است. بیشتر از من درس می‌خوانند، کتابخانه می‌روند، می‌خوابند، دور هم جمع می‌شوند و حرف می‌زنند. گاهی تلویزیون نگاه می‌کنند، می‌روند خرید، به موقع به عبادات و حرم رفتن و دعا و نمازشب‌شان می‌رسند… شب هم سرشان را راحت می‌گذارند روی بالشت و می‌خوابند.

نه ایمیلی دارند که هر روز بخواهند چک‌اش کنند، نه وبلاگی دارند که بخواهند دغدغه‌ی به روز شدنش را داشته باشند، نه اینترنتی که بخواهند درگیر آدم‌ها و خبرها و دنیا و سیاستش بشوند. نه با هیچ بنی‌بشری از عناصر ذکور برخورد دارند که از برخوردشان آزار ببینند. نه شغلی دارند که بخواهند بهش فکر کنند، نه همکاری که باهاش درگیر بشوند. نه لپ‌تاپی که مشکل پیدا کند و نیاز به سر و کله زدن با گارانتی و تعمیرکار داشته باشند. نه جامعه‌الزهرائی می‌روند که توی ثبت درسی که امتحانش را داده‌اند مشکل پیدا بشود و مجبور بشوند یک بار دیگر امتحان بدهند. و نه خیلی کارهای ریز و درشت دیگر که مشغول‌شان کند.

این وسط، من همیشه دارم چند تا کار را با هم انجام می‌دهم. بیشتر از همه‌شان با تلفن سر و کار دارم، بیشتر از همه‌شان مشکل دارم، بیشتر از همه‌شان بیرون از خوابگاه کار دارم. کمتر از همه‌شان می‌خوابم، کمتر از همه‌شان درس می‌خوانم، کمتر از همه‌شان آرامش دارم. دیرتر از همه‌شان خوابم می‌برد و بیشتر از همه‌شان برّه‌های بالای سرم را می‌شمارم. بیشتر از همه‌شان شاعر می‌شوم، بیشتر از همه‌شان برای تلفن و چیزهای دیگر هزینه می‌کنم، بیشتر از همه‌شان گریه می‌کنم، بیشتر از همه‌شان درگیری ذهنی دارم. کمتر از همه‌شان می‌رسم یکی دو ساعتی در هفته وقت بگذارم که با دوستانم حرف‌های غیردرسی بزنیم، از خودمان بگوییم و تخیله بشویم. بیشتر از همه‌شان در تکاپو و بدو-بدو هستم، و کمتر از همه‌شان نتیجه می‌گیرم.

کاش من هم یک دختر کاملاً معمولی بودم، با استعدادی در حد متوسط، با یک ذهن کم تکاپو، با دغدغه‌های کوچک و محدود، با سؤال‌هایی کمتر، و یک زندگی کاملاً ساده و سنتی.

۱۳ دیدگاه

سخت

دقت کرده‌اید چقدر سرعت راه رفتن و دویدن، روی سطوح صیقلی و سطوح نرم، کمتر از سطوح سخت است؟

۴ دیدگاه