داستان کوتاه: تنگ ماهی

تلویزیون مارش نظامی پخش می‌کرد و رزمنده‌ها را نشان می‌داد که برای دوربین دست تکان می‌دهند و با دو انگشت، وی (V) می‌گیرند. بوی کتلت فضای خانه را پر کرده بود. مادر همین‌طور که یک دستش را با دامنش خشک می‌کرد، از آشپزخانه بیرون آمد و دست دیگرش را با خوشحالی بالا برد:
– پیداش کردم.

عاطفه نگاهش را از تلویزیون گرفت و به دست مادر دوخت. با دیدن نوار جا خورد و پرسید:
– ئه! کجا بود این؟
– رو سر یخچال. کار علی بوده.

علی گفته بود یادش هست که از دست بچه‌های خاله رعنا، یک جایی قایمش کرده؛ اما هر چه فکر کرده بود، یادش نیامده بود کجا.

عاطفه بلند شد، ضبط را از روی طاقچه آورد و نشست زیر طاقچه. مادر که چشم‌هایش از خوشحالی برق می‌زد، موهایش را از پیشانی کنار زد و روبروی ضبط نشست. عاطفه نوار را از دست مادر گرفت. آن را جلوی صورتش برد و نگاهی انداخت:
– آخرشه. باید بزنم یه کم بره عقب.

مادر دو زانو نشست و دستش را به زانوهایش تکیه داد و لبخند به لب، به ضبط خیره شد. عاطفه نوار را توی ضبط گذاشت و دکمه را فشار داد.

مادر نگاهی به ساعتِ روی دیوار انداخت و انگار با خودش حرف بزند گفت:
– علی هم دیر کرد. گفته بود ۱۰ دیقه‌ای برمی‌گرده.

عاطفه نوار را استپ کرد. دکمهٔ پخش را زد. صدای امام بود:

… شرافت به این نیست که انسان دستش را روی سینه بگذارد تا چند شاهی به او بدهند. بلکه شرافت انسانی به این است که در مقابل زور بایستند. و جوانان ما ایستادند…

دوباره دکمهٔ استپ را زد. کمی نوار را جلو برد. استپ کرد و دکمهٔ پخش را فشار داد.

صدایی از ضبط در نیامد. قسمت خالی نوار که رد شد، صدای ترتیل پدر، حلقهٔ اشکی توی چشم‌های مادر نشاند:
الله نور السماوات والارض. مثل نوره کمشکات فیها مصباح…

تلویزیون داشت مصاحبه با رزمنده‌ای را پخش می‌کرد که کلاه بافتنی سورمه‌ای سرش گذاشته بود. کلاه از دو جا مقداری شکافته بود. مرد نگاهش به دوربین نبود. رد خنده‌هایش کنار چشم‌های سُرخش جا مانده بود. عاطفه روی دو زانو ایستاد، بدنش را کشید و با نوک انگشت سبابه و شست، صدای تلویزیون را بست.

یادش افتاد به چهار ماه پیش. پدر چند روزی آمده بود مرخصی. سفرهٔ شام که جمع شده بود، وضو گرفته بود و رفته بود توی اتاق و کمی بعد، صدای قرآن خواندنش آمده بود. علی به عاطفه اشاره‌ای کرده بود و همان طور که یک زانو را توی سینه جمع کرده بود و انارش را دانه می‌کرد، ابرویی بالا انداخته بود و طوری که انگار پدر، بابای خودش تنهاست و نسبتی با عاطفه ندارد، گفته بود:
– کیف می‌کنی؟ چه صدایی داره؟

بعد عاطفه مثل اینکه آب زیر پایش دویده باشد، گلدوزی‌اش را رها کرده بود و جهیده بود سمت طاقچه. ضبط را برداشته بود و گفته بود:
بیا یواشکی صداشُ ضبط کنیم.

علی که بدش نیامده بود، انار را توی بشقاب رها کرده بود. دستش را با شلوارش پاک کرده بود و ضبط را از عاطفه گرفته بود و گفته بود:
– بپر یه نوار خالی از مامان بگیر.

مادر توی آشپزخانه، بساط چای را آماده می‌کرد که عاطفه دربارهٔ نوارهای خالی ازش پرسیده بود. مادر گفته بود که امروز صبح پدر همهٔ آن دو سه تا نوار را برده بوده خانهٔ آقا رحیم، تا بقیهٔ سخنرانی‌های امام را برایش ضبط کند.

عاطفه طوری با عجله از نقشه‌شان برای مادر گفته بود که انگار تُنگ ماهی شکسته بود و اگر دیر می‌رسیدند ماهی جان می‌داد.

مادر سینی چای را با یک دست، و فلاسک را با دست دیگرش گرفته بود و گفته بود آخر ِ همین نواری که روی ضبط هست، باید خالی باشد. یادش بود قبل از اینکه دکمهٔ استپش بپرد بالا، خاموشش کرده بودند. نوار را همین امروز صبح، پدر از آقا رحیم گرفته بود و بعد از ناهار با مادر نشسته بودند دوتایی همه‌اش را گوش داده بودند.

علی نوار را از توی ضبط درآورده بود، نگاهی به‌اش انداخته بود و گفته بود:
– فک کنم یه ۱۰ دیقه‌ای خالی داشته باشه.

نوار را کمی به عقب برده بود و پخش کرده بود و چند ثانیه بعد از اتمام سخنرانی امام، متوقفش کرده بود.

چیزی طول نکشیده بود که هر سه، دم در اتاق ایستاده بودند و پدر را تماشا می‌کردند. علی دکمهٔ ضبط را که فشار داده بود، تََقّی صدا کرده بود. پدر نگاهی به‌شان انداخته بود و لبخند زنان سری تکان داده بود و بی‌هیچ حرفی دوباره مشغول شده بود:
الله نور السماوات و الارض…

هر دو سکوت کرده بودند. عطر تلاوت پدر، توی خانهٔ کوچکشان پیچیده بود. مادر چشم از ضبط گرفته بود و به صفحهٔ تلویزیون خیره شده بود. یادش افتاده بود به نیم‌رخ همسرش، وقتی سه تایی توی چارچوب در ایستاده بودند و به او نگاه می‌کردند. و او با لبخندی محو، لب‌های صورتی‌اش را که بین ریش و سبیل خرمایی رنگش چندان به چشم نمی‌آمد، به آرامی تکان می‌داد و هم‌زمان چانه‌هایش که به زور چند تار سفید توش پیدا می‌شد، بالا و پایین می‌رفت.

عاطفه چهارزانو کنار ضبط نشسته بود، دستی به زیر چانه زده بود و آرنجش را تکیه داده بود به زانوی راست. با انگشت دست چپش تارهای قالی را نوازش می‌کرد و به صفحهٔ تلویزیون چشم دوخته بود. تلویزیون رزمنده‌ها را نشان می‌داد که بعضی می‌دوند و بعضی پشت خاکریز خشاب سلاح‌شان را عوض می‌کنند و گاه‌گاهی همه با هم، سرهای‌شان را می‌دزدند، یا روی خاک دراز می‌کشند و بعد، از پشت خاکریز، خاکی و دودی غلیظ به هوا بلند می‌شود.

عاطفه پدر را تجسم می‌کرد که با لباس خاکی رنگش، توی سنگری نمور، روی یک پتوی خاک‌خورده، دو زانو نشسته است و دارد قرآن می‌خواند. موی سر و ریشش گرد ِخاک گرفته و بین صدای تیر و سوت یک خمپاره، صدای آرامش‌بخش او در فضای تاریک سنگر پیچیده است:
فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه…

با صدای بم ِ خمپاره‌مانندی که گویی در دور دست‌ها منفجر شده است، تصویر پدر محو شد و عاطفه یک‌دفعه از جا پرید. چشم‌های عسلی‌اش را که همیشه برای مادر یادآور چشم‌های پدر است، با ترس و تعجب به مادر دوخت.
– لابد علی‌ه.

بعد انگار مادر یادش افتاده باشد که علی خودش کلید دارد، از جا بلند شد و پیچید توی راهروی باریک ورودی. چادرش را روی سرش انداخت و در را باز کرد.

عاطفه نفسش را که توی سینه حبس شده بود بیرون داد. خودش را کمی عقب کشید و به دیوار پشت سرش تکیه داد. قلبش هنوز با شتاب می‌زد. زانوهایش را توی سینه جمع کرد. دست‌هایش را حلقه کرد دور زانوها و سرش را روی دستش گذاشت.

پدر می‌خواند:
رجال لاتلهیهم تجاره و لابیع عن ذکرالله …

گوش‌هایش را تیز کرد. صدای مبهم مردی به گوشش رسید. داشت در مورد پدر حرف می‌زد. لابد باز هم یکی دیگر از دوستان پدر است که بعد از چند ماه آمده مرخصی و خواسته خبری از پدرش بگیرد و می‌خواهد اگر خانه کم و کسری دارد، تا آنجا که از دستش برمی‌آید کاری انجام دهد. و لابد مادر دارد می‌گوید که از آخرین نامهٔ پدر دو ماه می‌گذرد و خبر دیگری ازش ندارد و بعد مثل همیشه تعارف می‌کند و تشکر که «شکر خدا همه چیز هست؛ خدا شما رو از برادری کم نکنه».

صدای پدر قطع می‌شود. خانه را سکوت پر می‌کند. عاطفه سرش را بلند می‌کند. مادر روبرویش، کنار راهرو به دیوار تکیه داده است. چادرش را رها کرده و به ضبط چشم دوخته است. دکمهٔ استپ بالا می‌پرد. نوار به آخر رسیده است.
ممنونم. اگر نامهربونم، ناسپاس نیستم.

۴۴ دیدگاه

چرا، چی را، چطور بنویسیم؟

دارم به این فکر می‌کنم که هفتهٔ دیگر، چه چیزی را به عنوان مقدمهٔ بحث‌هایم باید بگویم. یک جور چرک‌نویس ِ ذهنی ِ سخنرانی. البته قرار نیست سخنرانی داشته باشم. مثلا می‌گویم.

ذهنم می‌رود سمت ساده‌ترین و مفیدترین چیزها. همین زندگی خودمان. مثلا من خیلی دوست دارم بدانم فلان خانم ِ دوست‌داشتنی که این همه اهل مطالعه و فعالیت‌های فرهنگی است، چطور بین کارهای خانه و رسیدگی به فرزندان و شوهرش، و بقیه کارهای خارج از خانه هماهنگی ایجاد می‌کند که نه سیخ می‌سوزد، نه کباب.

یا آن خانم ِ دوست‌داشتنی دیگر، توی جلسات کاری و فرهنگی‌اش، دختر نوجوانش را با خودش می‌برد یا این جلسات را برایش سنگین و خسته کننده می‌داند. اگر می‌برد، اجازهٔ اظهار نظر و شرکت در بحث به‌اش می‌دهد، یا دخترش بعد از این همه مدت، دیگر می‌داند که این‌جور جاها باید شنونده باشد. شرکتش توی این جلسات بهتر است و بیشتر رشدش می‌دهد، یا شرکت نکردنش. حرف زدنش به‌اش احساس شخصیت و اعتماد به نفس می‌دهد، یا حرف نزدنش.

دارم روی میزم را مرتب می‌کنم و به این فکر می‌افتم که کاش همهٔ این خانم‌ها، وبلاگ‌هایی داشتند که از همین چیزهای روزمره و به ظاهر کوچک می‌نوشتند. برای ماها. برای همهٔ زن‌ها و دخترهای دیگر.

دارم توی چرک‌نویس ِ ذهنی ِ سخنرانی‌ام، می‌نویسم که اصلا باید به‌شان بگویم که داشتن ِ یک وبلاگِ مفید ِ بانوان، به این نیست که فلان نظریهٔ فمینیستی را بنویسی و آن را نقد کنی. این جور نوشته‌ها، اگر بین افراد اهل مطالعه و محقق خواننده داشته باشد، طرفدار عمومی ندارد. و این یعنی که به هدفت از ایجاد این وبلاگ نرسیده‌ای. یعنی که خواننده‌ای نداری که حرف‌هایت را بشنود.

دارم روی یک برگه، یادداشت می‌کنم که داشتن ِ یک وبلاگِ مفید ِ بانوان، اصلا چیز خارق‌العاده‌ای نیست. شکستن شاخ گاو هم نیست. نوشتن از همین تجربیات خوب و اثربخش ِ روزمره است.

دارم این‌ها را برای مادرم می‌گویم و گِله می‌کنم که چرا وبلاگ‌شان را بعد از دو سه پست، رها کردند. به‌شان می‌گویم که ما دخترهای جوان، چقدر احتیاج داریم به خواندن این تجربه‌های شما. این‌ها را قبل از غرق شدن در زندگی می‌خواهیم، قبل از روبرو شدن با مشکلات؛ تا بعد از افتادن توی مخمصه‌ها به «چه کنم، چه کنم» نیفتیم.

دارم برای مادر، مثال همان خانم‌های دوست‌داشتنی را می‌زنم و مثال دوستِ دوست‌داشتنی‌ام را که چقدر به دقت و ظرافت، ساعاتش را صرف رسیدگی به پسربچهٔ یک‌ساله‌اش می‌کند و چقدر این کار برایش جدی است و چقدر خلاقیت و حوصله به خرج می‌دهد. و باز می‌گویم که ما چقدر نیازمند شنیدن این تجربه‌هائیم و چقدر این روایت‌های ساده، جذاب و شنیدنی است.

دارم پشت تلفن همین‌ها را برای دوستِ دوست‌داشتنی‌ام می‌گویم. و اینکه اصلا این یک وظیفه است. برایش مثال مادرستان را می‌زنم [پس چرا قالبش این جوری شده؟] و اینکه به جای سر و کله زدن با این همه تئوری زنان، باید نمونه‌های عملی را نشان داد. نمونه‌های عملی ِ نکته‌های تربیتی، اخلاقی، اعتقادی را. و او سر ذوق می‌آید و می‌گوید که بارها به این تصمیم فکر کرده و حتی از صبحانه‌هایی که برای پسربچهٔ یک‌ساله‌اش درست کرده، عکس هم گرفته، اما این روزها دستش به قلم نمی‌رود. دارم به‌اش می‌گویم که چارهٔ کارش خواندن چند تا وبلاگ توی همین سبک است و خواندن رمان. شارژ شده است و می‌گوید که به زودی یک اسم خوب پیدا می‌کند و وبلاگش را راه می‌اندازد.

دارم در دفترچهٔ یادداشت ذهنم می‌نویسم که یادم باشد از آن خانم‌های دوست‌داشتنی هم خواهش کنم برایمان بنویسند.

دارم به این فکر می‌کنم که اگر این‌ها را توی وبلاگم بنویسم، چه تصویری کنارش بگذارم بیشتر به موضوع می‌خورد؟ فکر کنم این تصویر خوب باشد؛ نه؟

۱۸ دیدگاه

ازدواج موقت، بدتر از رابطهٔ آزاد!

از وقتی یادم می‌آید، یک جور سرزنش و نفرت در عبارت «ازدواج موقت» و «صیغه» بود که ناخواسته همه را از آن رمیده می‌کرد. بهتر است بگویم همهٔ خانم‌ها را. تابویی که هنوز هم خیلی جاها شکسته نشده و ممنوعیت و قبح آن به همان قوت باقی است.

تا آنجا که در بعضی از شهرستان‌ها، ترجیح می‌دهند زوجی که به صورت رسمی و سنتی قصد ازدواج دارند، برای شناخت بیشتر، مدتی بدون محرمیت با هم در ارتباط باشند، اما تن به بدنامی صیغه ندهند!

ولی وقتی بدانیم که ازدواج موقت شرایطی دارد و ائمه(ع) با قبیح دانستن ازدواج موقت برای مردانی که همسران دائم دارند و مانعی در مسائل زناشویی ندارند، آن را از صورت جولانگاه شهوت مردان خارج کرده‌اند*؛ شاید بهتر بتوانیم به ضرورت وجودی آن فکر کنیم.

دربارهٔ سوء استفاده‌ای که مردان متأهل از این ازدواج کرده‌اند، در لینکی که در پاورقی آمده است، نکات خوبی را می‌توانید ببینید. چیزی که مسلم است این است که حذف کامل یک قانون شرعی، به دلیل احتمال سوء استفادهٔ بعضی فرصت‌طلب‌های شهوت‌ران، معقول نیست. همیشه کسانی هستند که از قوانین، سوء استفاده کنند.

ازدواج موقت، مقدمهٔ ازدواج دائم
در این نوشته فقط به یکی از کاربردهای مفید و مورد اشارهٔ اغلبِ بزرگان از این ازدواج می‌پردازم. یعنی ازدواج موقت برای جوانانی که یا به دلیل کم سن و سالی و یا به خاطر اشتغالات درسی و یا هر دو، قادر به ازدواج دائم و زندگی زیر یک سقف نیستند. ساده‌تر بگوییم؛ ازدواج موقت برای دانش‌آموزان، دانشجوها و سربازان.

در حال حاضر که فاصلهٔ زمانی بلوغ جسمی فرد تا زمانی که آمادهٔ پذیرش مسئولیت ازدواج یا تشکیل یک خانواده باشد، خیلی زیاد است؛ برای رفع نیازهای عاطفی و جسمی دختران و پسران چه باید کرد؟
باید اجازه داد که با بی‌قیدی تمام در سطح جامعه، در خیابان‌ها، پارک‌ها و مدارس به دنبال رفع این نیاز باشند؟ و آیا اصولا با به رسمیت شناختن این بی‌بند و باری‌ها، نیازهای جسمی و خصوصا نیازهای عاطفی و روحی آن‌ها ارضا می‌شود و به آرامش می‌رسند؟ یا شاید هم به عقیدهٔ برخی، بشود از آن ها خواست که در تمام این سال‌ها «تقوا» پیشه کنند؟!

بهتر است کمی منطقی باشیم.
اینکه در این ازدواج، علاوه بر محرمیت و مهار احساسات غلیانی دختر و پسر و حتی ارضاء جنسی آن‌ها، پسر مکلف به پرداخت نفقه نیست و دختر هم مسئولیت سنگینی به عهده ندارد؛ از نکته‌های مثبت و کارگشایی است که روی آن تأکید می‌شود.

مشکل کجاست؟
اما با این وجود چرا در جامعهٔ ما، نسبت به ازدواج موقت، خصوصا در سنین پایین و به ویژه برای دخترها و پسرها، این‌قدر جبهه‌گیری می‌شود؟

به نظرم اولین و مهم‌ترین دلیل آن، دیدی است که ما نسبت به این ازدواج داریم. یا تعریفی که از این ازدواج جا افتاده است. این که این ازدواج،«موقت» است، این تصور را ایجاد می‌کند که دختر و پسر به جای دوستی و روابط پنهانی، می‌توانند کلاه شرعی سر بگذارند و همان رابطهٔ «دوستی»ِ ناپسند را با وجهی شرعی در پیش بگیرند. یعنی به این ازدواج به چشم یک «دوستی»ِ گذرا یا «درمان»ِ موقت احساسات و شهوات جوانی نگاه می‌شود.

واضح‌تر اینکه نگاهی که به این ازدواج می‌شود، اصولا یک «ازدواج» نیست و آن را یک دورهٔ کوتاه دوستی می‌دانند که بعد از اینکه دختر و پسر از هم خسته شدند یا به هر دلیلی، دیگر چشم دیدن همدیگر را نداشتند، رابطه را تمام می‌کنند و هر کدام دنبال کار خودشان می‌روند.

اما اگر نگاه به ازدواج موقت، نگاه به یک «ازدواج» باشد، دیگر آن را در حد یک وسیلهٔ ارضا شهوت پایین نمی‌آوریم. فرق ازدواج موقت با شهوت‌رانی‌های لجام‌گسیخته و هر شب با کسی خوابیدن، در نگاه عاقلانه و جدی‌تر به این مسئله، به عنوان یک «ازدواج» است.

اگر بدانیم که متعه، یک «ازدواج» است و به اندازهٔ ازدواج دائم، در انتخاب همسر دقت کنیم و مته به خشخاش بگذاریم، قسمت اعظم این مشکل حل می‌شود. کافی است همان حساسیت‌هایی را که در ازدواج دائم داریم، در این ازدواج هم داشته باشیم.

به عبارتی اگر به متعه، به چشم مقدمه‌ای برای ازدواج دائم نگاه کنیم، معیارهای انتخاب همسر در آن، دیگر به خوش‌آمدن ِ ظاهری محدود نمی‌شود. پدر و مادرها دقیق می‌شوند و بچه‌ها بیشتر فکر می‌کنند. اخلاق و ایمان و خانواده و جوهرهٔ وجودی دختر و پسر جای معیار کم‌ارزشی را که عموما در ازدواج موقت مطرح است می‌گیرد تا بعد از مدتی «زندگی» در زیر سایهٔ ازدواج موقت، دختر و پسر آمادهٔ ازدواج دائم با یکدیگر بشوند.

تأمین آرامش روحی جامعه
نتیجهٔ این نگاه، کم شدن هوسرانی‌های بی‌بند و بار خیابانی و از همه مهم‌تر، سلامت روحی دخترها و پسرهای جوان و همهٔ افراد جامعه است. وقتی ازدواج موقت، به عنوان مقدمهٔ ازدواج دائم و شروع آن، در بین جوانان شایع شود، علاوه بر کاهش نگاه‌های سیری‌ناپذیر و شهوانی پسران و دختران در خیابان، آرامش روحی جامعه تا حد زیادی تضمین می‌شود.

مخفی‌کاری و نگرانی از بعضی تبعات ارتباط نامشروع، سوء ظن افراد جامعه به زوج‌های جوان، نگرانی‌های خانواده و حساسیت و سوء‌ظن آن‌ها نسبت به فرزندان‌شان و نسبت به رفت و آمد و روابط آن‌ها، احساس عدم امنیت در جامعه به دلیل ازدیاد جوانان مجرد ِ آکنده از نیاز، … همه مسبب و منشأ استرس‌ها، نگرانی‌ها و ناآرامی‌های روحی است که با تصحیح نگاه به ازدواج موقت، تا حد زیادی درمان می‌شود.

با همهٔ این احوال، خیلی جالب است که ما ارتباط غیرشرعی دخترها و پسرهایمان را ترجیح می‌دهیم به این ازدواج. ما حاضریم با بی‌اعتنایی نسبت به تقبیح جامعه و «حرف و حدیث‌ها»، تن به یک رابطهٔ غیرشرعی بدهیم، اما حاضر نیستیم در مقابل یک حکم شرعی مسلم، قد علم کنیم. بیایید کمی دیدمان را عوض کنیم.

در این باره باز هم حرف‌هایی هست…

* احادیثش را از اینجا بخوانید.

– لینک این مطلب در پارسینه

۱۲۴ دیدگاه

تحقق شعار «آزادی عقیده» با سوزاندن قرآن!

قضیهٔ سوزاندن قرآن در سالگرد دروغ بزرگ، ۱۱ سپتامبر، را حتما شنیده‌اید. طرحی که به ظاهر از سوی یک کشیش گم‌نام و یک کلیسای بسیار کوچک در امریکا مطرح شد و با بوق‌های بزرگ دولت آمریکا و حامیانش در جهان منتشر شد.

در قرن ۲۱، آمریکا در حالی از سوزاندن قرآن به بهانهٔ تروریست بودن مسلمان‌ها و دست داشتن آن‌ها در واقعهٔ تخریب برج‌های تجاری‌اش، حرف می‌زند که افغانستان همچنان در آتش حمله‌های وحشیانهٔ آن‌ها به همین بهانه، می‌سوزد و آتشی که در عراق افروخته‌، هنوز سرد نشده است. آمریکا امروز در حالی مرتکب حماقت دیگری می‌شود که حتی ساکنین‌اش هم دروغ بودن واقعهٔ ۹ سال پیش را به وضوح پذیرفته و دست دولت آمریکا را به خوبی در این حادثه می‌بینند.

حمایت آمریکا و صهیونیسم از این عمل، بیشتر از هر چیز به نظرم، اعلان شکست ایدئولوژیک و نظامی آن‌ها در جهان است که با خواری و زبونی وحشتناکی آن را فریاد می‌زنند. دست و پا زدن‌های دلقک‌وار آمریکا و صهیونیسم و حامیان‌شان در این سال‌ها، حماقت آن‌ها را بیشتر از هر زمانی به نمایش گذاشته است.

شکی نیست که با این عمل کودکانه و مغول‌وار، ذره‌ای از عظمت و حقانیت قرآن کاسته نمی‌شود. آمریکا امروز خلع سلاح شده و روزگار، رنگ و لعاب از چهره‌اش شسته و دستش رو شده است.

شاید بد نباشد چشم‌هایمان را باز کنیم و در سالروز دروغ بزرگ آمریکا، غیر از نظارهٔ به گِل نشستنش، یک بار دیگر فریاد کاذب «آزادی عقیده»‌شان را هم بشنویم!

.
به دعوت دوستان بزرگوارم، پردال و کاتب‌باشی.

۲۵ دیدگاه

مرهم

بعضی آدم‌های مهربان، با همهٔ مهربانی‌شان پایهٔ مشورت و سنگ صبور خوبی در بعضی از مشکلات نیستند. آدم‌های مهربانی که کم‌حوصله‌اند و دوست دارند تو زودتر خودت را از مخمصه‌ای که توش گرفتار شده‌ای بکشی بیرون. دلشان نمی‌آید صبر کنند و هر روز شاهد زجرکشیدنت باشند و قدم‌های ریز ریزت را ببینند. می‌خواهند ببینند که چطور یک‌باره از زمین پا شُدی و شاد و شنگول و بی‌عار از اتفاقات، داری به آینده می‌روی.

این‌ها گاهی بدترین آدم‌های درد دل و مشورت‌اند. آدم‌هایی که نمی‌گذارند توی خودت باشی و با درد خودت دست و پنجه نرم کنی، خودت را پیدا کنی و کم‌کم دست به زانو بگیری و بلند شوی. آدم‌هایی که به‌ات مهلت نمی‌دهند دل بکنی یا فراموش کنی.

آدم‌هایی که وقتی می‌گویی «نمی‌تونم»، از سر مهربانی، با تحکّم به‌ات می‌گویند «یعنی چی که نمی‌تونم؟ زیادی گنده‌ش کردی. بچه شدی؟ جمع کن این مسخره‌بازی‌ها رو». وقتی می‌گویی «دلتنگش شده‌م» چین به پیشانی می‌اندازند و می‌گویند «باز شروع کردی؟ تمومش کن دیگه». وقتی می‌گویی «نمی‌تونم فراموش کنم» می‌گویند «بهش که فکر نکنی یادت می‌ره». وقتی می‌گویی «زمان لازمه»، می‌گوند «هر چی بیشتر به دلت رو بدی بدتره». وقتی می‌گویی «هیشکی مث اون نمی‌شه»، به‌ات می‌خندند و می‌گویند «دیوونه شدی؟ مگه اون چی داشت؟ فلان چیز داشت که نداشت، فلان طور بود که نبود…». نه که حوصله‌ات را نداشته باشندها؛ نه! پشت همهٔ این جواب‌ها بغض و دلسوزی و نگرانی‌شان را قایم کرده‌اند.

مهربانی و کم‌طاقتی‌شان یک‌جوری تحکم‌آمیز است که هر روز ناخواسته فاصله‌ات را ازشان بیشتر می‌کنی. فکر می‌کنی درکت نمی‌کنند. نمی‌توانند دردت را بفهمند. خودت نیستی دیگر. برای اینکه دست از سرت بردارند، برای‌شان نقش بازی می‌کنی. غم‌هایت را بیشتر توی دلت می‌ریزی. کمتر حرف می‌زنی. بیشتر توی خودت می‌روی. بیشتر درد می‌کشی. کمتر توصیه‌هاشان را جذب می‌کنی. بیشتر به «او»ی خودت فکر می‌کنی. بیشتر باش گره می‌خوری. بیشتر می‌سوزی… این آدم‌های مهربان، زود از پا می‌اندازندت.

یک آدم‌های مهربان و سنگ صبور دیگری هم هستند که به جای اینکه دور بایستند و ازت بخواهند بلند شوی، دستت را می‌گیرند، آرام بلندت می‌کنند و خاک لباست را می‌تکانند. به جای اینکه روبرویت بنشینند، کنارت می‌نشینند. همراه تو می‌سوزند و درد می‌کشند و دلتنگی می‌کنند و دست به زانو می‌گیرند. سینه‌شان همیشه آمادهٔ جا دادن تو و غمت است. دست‌نوازش‌شان همیشه روی سرت است. حواسشان به‌ات هست، ولی سؤال‌پیچت نمی‌کنند. اجازه می‌دهند آن وقت‌هایی که نیاز داری، توی خودت باشی. می‌فهمند داری درد می‌کشی. می‌فهمند داری به خودت فشار می‌آوری که بلند شوی. به‌ات مهلت می‌دهند. آرام‌آرام از جا بلندت می‌کنند. این‌ها آدم‌هایی‌اند که می‌توانی به‌شان تکیه کنی…
دوست دارم مثل مادرم باشم.

۱۶ دیدگاه

«جهان سومی‌ها» یا وصله‌های نچسب

چند روز است هی به این فکر می‌کنم که چطوری بنویسمش. از کجا شروع کنم و در چه قالبی بریزمش که شکل خوبی داشته باشد و خوب فهمیده شود و به کسی برنخورد و هزارتا از همین آذین‌های وبلاگ‌نویسی.

آخرش دیدم هر چه فکر کنم، بی نتیجه است. پس چه بهتر که همین‌طوری، خیلی ساده بنویسمش… بگویم که چقدر ناراحتم از آدم‌های خودباخته‌ای که به رسم روشنفکری -که نمی‌دانم این رسم از کدام سوراخ بی‌فرهنگی وارد شده است- می‌نشینند و پا روی پا می‌اندازند و سینه‌ای صاف می‌کنند و همین‌طور که با یک دست فنجان قهوه‌شان را گرفته‌اند و با دست دیگر قاشق را در آن تاب می‌دهند، آرام سر بلند می‌کنند و می‌گویند:
بله آقا! ما ایرانی‌ها به دزدی عادت داریم…
ما ایرانی‌ها هر جا که می‌رویم آنجا را به گند می‌کشیم…
ما ایرانی‌های بی‌فرهنگ…
ما ایرانی‌های نوکیسه…
ما ایرانی‌های ندید بدید…
و ما ایرانی‌های… هزارتا کلمهٔ دون شأن و تحقیرکنندهٔ دیگر.

کدام ایرانی‌ها؟ همان ایرانی‌های مهد تمدن و فرهنگ چند هزار ساله که زمانی نصف دنیا را در فرهنگ غنی خودش هضم کرده بود؟ یا آن ایرانی‌هایی که هر روز یک موفقیت علمی و نظامی و پزشکی‌شان صدر خبرهای جهان است؟

هی می‌گویند «ایرانی‌های فلان» و هی مقایسه می‌کنند با کشورهایی که اگر احیانا، برحسب اتفاق بدانند کجای کرهٔ زمین واقع شده، هرگز در خواب هم به آنجا سفر نکرده‌اند. یک جوری هم می‌گویند «ایرانی‌ها فلان»، که تو خیال کنی خودشان زادهٔ ناف سوئد اند و هیچ نسبتی با این ایرانی‌های محقر ندارد!

آن‌چنان هم این رسم روشنفکری شایع شده است که دیگر تعجبی ندارد اگر توی همین جامعهٔ مجازی یکی ایران را سطل بنامد و خودش و همهٔ ما را پس‌مانده‌های اشتباهی ِ آفرینش معرفی کند؛ به جای اعتراض به این توهین، بالای ۵۰۰ تا لایک بگیرد!

یا یک عده، وبلاگی مختص این موضوع بزنند، یا بعضی از سر بی‌سوژگی شروع کنند به نوشتن مهملاتی که با جملهٔ «جهان سوم جایی است که» شروع می‌شود و تو بدانی که بعدش یک صفت محقر دیگر به من و تو و خودشان و مملکت و فرهنگ و همه چیز کشورت می‌چسبانند.

وقت این نیست که الان حرف از خودباوری و تأثیر آن روی پیشرفت مملکت بزنم و روی تأکید امام (ره) در وصیت‌نامه‌شان در این باره مانور بدهم و همهٔ این ژانرها را طرح و نقشهٔ غرب بدانم. اما برایم جالب است کسانی که همچین روشنفکرانه چنین ابتکاراتی(!) می‌کنند، چه دید گنگی نسبت به جهان دارند؛ نسبت به کشورهای دیگر. که همه جا را بهشت و بی‌عیب و نقص می‌بینند، و همهٔ تلخی‌ها و کاستی‌ها را متوجه کشور خودشان می‌کنند. و چطور نمی‌دانند که اگر کشوری به جایی هم رسیده، از خودباوری ملتش بوده.

البته از نتایج از خودبیگانگی همین است. اینکه چشمت هر چیز خوب و ناخوب آن طرف را، طلا و درخشنده ببیند. تشنگی برای آدم، این طور همه چیز را سراب‌گونه، درخشان می‌کند.

بعد همین روشنفکران ِ «خودْ جهان ِ اول ‌پندار» که از بد روزگار افتاده‌اند وسط سطل ِ پس‌ماندهٔ آفرینش، حتی نمی‌دانند که واژهٔ «جهان سوم» اگر در ادبیات جامعه‌شناسانهٔ دنیا نسخ نشده باشد، شامل ایران نمی‌شود. و غافل‌اند از اینکه اتفاقا همین خصلت خودکم‌بینی‌ آن‌ها، یکی از صفات بارز کشورهای عقب‌مانده است!

هیچ به این فکر کرده‌ایم که با این تریپ‌ها، به کجا می‌خواهیم برسیم؟ یا چه چیز، جز کج‌اندیشی و کوته‌بینی خودمان را می‌خواهیم ثابت کنیم؟ یا با این وادادگی، چه پیشرفتی را قرار است نصیب کشورمان کنیم؟ یا با این نفرتی که از خودمان و کشورمان در دل نسل‌های بعدی می‌کاریم، چه چیزی را قرار است درو کنیم؟ یا اصلا خودمان چه گُلی به سر کشور و مردم و جامعه‌مان زده‌ایم؟!
وقتش نیست که دست برداریم از این عقده‌های خودکم‌بینی‌مان و کمی صاف بایستیم و با غرور به علم و فرهنگ و شعور و درک خودمان، ما ایرانی‌ها، نگاه کنیم؟

۳۰ دیدگاه