زبان اشک

گریه مال وقتی است که آدم احساس عجز کند. وقتی برسد به جایی که دیگر کاری از دستش برنیاد. دیگر نتواند عکس‌العملی نشان دهد. نتواند چیزی بگوید یا چیزی را تغییر بدهد. عاجز بشود از انجام هر کاری. هر کاری جز گریه کردن. آن‌وقت است که می‌نشیند یک گوشه، و آرام یا پر التهاب اشک می‌ریزد.

گریهٔ ناشی از درد و ناراحتی شاید شایع‌تر از هر گریه‌ای باشد. گریه‌ای است که مردها هم گاهی به خودشان حق می‌دهند اظهارش کنند. وقتی اتفاق بدی می‌افتد، حادثه‌ای برای عزیزی، از دست دادن کسی یا چیزی، احساس درد جسمی و … از فرط ناراحتی و عجزْ از انجام کاری و رفع آن حادثه یا به دست آوردن مجدد آن کس یا چیز؛ می‌زنیم زیر گریه. گریه‌ای دردناک و ضجه‌مانند.

وقتی حرف زور می‌شنویم، ظلم می‌بینیم و نمی‌توانیم مقابله کنیم، قدرتش را نداریم؛ وقتی از دفاع کردن عاجز می‌شویم، زانو می‌زنیم و دست به صورت می‌گیریم و گریه سر می‌دهیم. گریه می‌کنیم و دعا و نفرین.

وقتی حرف ناحق می‌شنویم، قضاوت بیجا، نیش و کنایه و حرفی که برایمان سنگین است، شخصیت‌مان خدشه می‌بیند، مثل وقتی که حرف زور شنیده‌ایم و ظلم دیده‌ایم و قدرت پاسخگویی یا دفاع نداریم، یا سنگینی حرف را برنمی‌تابیم؛ اشک می‌ریزیم. گریه می‌کنیم و در خفا، یا او را به عدل خدا واگذار می‌کنیم، یا برایش خط و نشان می‌کشیم.

گاهی از شدت دلتنگی، گریه می‌کنیم. دلتنگ کسی می‌شویم و وقتی به‌اش دسترسی نداریم، احساس عجز می‌کنیم. نه برای رفع دلتنگی چاره‌ای داریم، نه راهی برای دیدن یا شنیدن صدایش. این جور وقت‌ها، معمولا نمی‌زنیم زیر گریه؛ آرام شروع می‌کنیم به بی‌صدا اشک ریختن.

خیلی وقت‌ها از ترس آیندهٔ نامعلومی که نیامده است اشک می‌ریزیم. از ترس اتفاقاتی که نه می‌توانیم پیش‌بینی‌شان کنیم، نه هدایت.

بعضی گریه‌ها ولی، قشنگ‌اند. گریه‌های دردناک نیستند. گریه‌های شکر و شادی‌اند. گریه‌هایی که مال شدت علاقه‌اند. مال وقت‌هایی که قدرت هضم مهربانی و خوبی را نداری. قدرت جبران نداری. توان تشکر هم. مثل خیلی وقت‌هایی که زبان‌مان در برابر نعمتی از خدا، یا شفاعت اهل‌بیت بند می‌آید. مثل وقت مهربانی‌های بی‌حد و حصر مادر…

یا مثل تمام وقت‌هایی که غرق می‌شوم در دریای مهربانی‌ات. مثل دیشب…

 

۲۷ دیدگاه

کمک‌کُشی

کمک کردن آدم‌ها به هم توی مشکلاتشان خیلی خوب است. توی حل مشکلاتشان منظورم است. خیلی خوب است که آدم‌ها دست همدیگر را می‌گیرند و از چاله و چاه بیرون می‌کشند، یا اصلا دست هم را می‌گیرند که توی چاله و چاه نیفتند. خیلی قشنگ است که آدم‌ها برای هم دلسوزی می‌کنند و خیرخواه هم هستند و از تصور به چاه افتادن دیگری، شب‌ها خوابشان نمی‌برد. این که می‌گویم آدم‌ها، منظورم همان آدم‌هایی هست که همدیگر را می‌شناسند و دوست دارند. وگرنه اگر قرار بود آدم‌ها تا این حد برای بقیهٔ آدم‌ها خیرخواه و نگران باشند، الان نه اصولا کسی با واژهٔ «خواب» آشنا بود و نه با «تنهایی» و «غربت».

همین آدم‌هایی که جان‌شان برای هم در می‌رود و همدیگر را حسابی می‌خواهند و از به چاله افتادن ِ هم، وحشت دارند و همیشه نگران هم‌اند؛ یک وقت‌هایی دست «خاله خرسه» را در دوستی از پشت می‌بندند و از فرط محبت و ترس سقوط محبوب‌شان، آن‌قدر دست او را به این طرف و آن طرف می‌کشند و آن‌قدر سنگ‌های کوچک و بزرگ جلوی پایش می‌اندازند که محبوب بیچاره را به جای «چاله» یا حتی گیرم که «چاه»، به قعر باتلاقی روانه می‌کنند که اگر خودشان هم باهاش غرق نشوند، او را برای همیشه از انتخاب بین راه و چاه و چاله، و خودشان را از دستِ او خلاص می‌کنند.

۳ دیدگاه

دلدار

از یک جایی به بعد، آدم کم می‌آورد.
تا یک جایی محبت در قالب کلمه‌ها می‌گنجد.
از یک حدی که بیشتر شد، کلمه‌ها تمام می‌شوند.
محبت از ظرف کلمه‌ها سرریز می‌شود و واژه‌ها الکن.
دل بی‌تابی می‌کند
و تو
ناچار، به تکرار همین واژه‌های کهنه رو می‌آوری.
از بی‌عرضگی لغات، حرص می‌خوری.
حرصت را می‌ریزی توی تک‌تک حروف همان واژه‌های تکراری
و
دال ِ «دلم» ِ «عزیز دلم» را آن‌قدر محکم ادا می‌کنی تا کمی قلبت آرام بگیرد…

۷ دیدگاه

آخرش…

عشق کاری می‌کند که همه چیز کاملا اهمیت خودش را از دست بدهد. این انسان‌ها[ی عاشق] فقط برای این زندگی می‌کنند که توسط عشقشان به مصرف برسند.

خاطرات یک مُغ/ پائولو کوئیلو / ترجمهٔ بهرام جعفری

۴ دیدگاه

دلیرانه ماندن

به خود از درد پیچیدن و با جمیع مویرگ‌های ذهن اندیشیدن که «اینک در این لحظهٔ منحصر، کدام راه را انتخاب باید کرد» و سرانجام، انتخاب کردن و پای آن انتخاب ماندن، جرئت و جسارت می‌خواهد و اِلّا، انتخاب نکردن، دشتی از آبروی کاه‌وار درو کردن، و شرفِ پوشالی را برای روزگاری دیگر پس انداز کردن که شهامت نمی‌خواهد… سالم و برکنار ماندن، بزدلانه زیستن است. سالم و در قلب حادثه ماندن، دلیرانه ماندن است.

سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد/ نادر ابراهیمی/ جلد اول

۲ دیدگاه