هزار خورشید تابان

هر چی منتظر جلیل مانده، خبری از او نشده، سرش را انداخته پائین و تنهایی راهی هرات شده است. مریم عزمش را جزم کرده که برود خانهٔ جلیل.

همه‌اش نگران این‌ام که جلیل به خانه راهش ندهد. همهٔ نگرانی‌ام تقصیر مائده است که امروز پرسید رسیده‌ام به آنجا که از خانه بیرونش کرد یا نه. هنوز نرسیده‌ام. حتی نمی‌دانم این مال کدام قسمت کتاب است. حالا که رسیده به هرات و پیرمرد درشکه‌چی سوارش کرده برساندش به خانهٔ جلیل، همه‌اش نگرانم نکند همین‌جا باشد. نکند جلیل او را با همهٔ امیدش به خانه راه ندهد.

اگر راهش ندهد، بعد چه بر سر مریم می‌آید با آن اسطوره‌ای که از جلیل ساخته است؟ با آن همه امیدی که به احترام و محبت خواهرها و برادرهایش بسته است؟ یعنی باید تنهاتر از قبل برگردد پیش ننه؟

همهٔ مشکل اینجاست که سخت می‌شود خالد حسینی را پیش‌بینی کرد.

۳۰ فروردین ۹۰

۵ دیدگاه

کاوهٔ کردستان

در تهران ما را به فرماندهی کل سپاه، محسن رضایی، معرفی کردند. داخل اتاق رفتیم. چهار نفرمان با هم بودیم. آقای رضایی فکر کرد من محمود کاوه هستم. رو به من کرد و گفت: کاوهٔ کردستان را می‌خواهم.

محمود کاوه گفت: من کاوهٔ کردستان هستم.

رضایی خنده‌ای کرد و گفت: کاوه‌ای که این‌قدر در کردستان سر و صدا به پا کرد، تو هستی؟

شهید کاوه آن زمان خیلی کم سن و سال بود. نوزده سال بیشتر نداشت!

۲ دیدگاه

تحفهٔ بهار

از آن پیرمردهای تر و تمیز و دوست‌داشتنی بود. قدم می‌زد و هر از گاهی از روی زمین چیزی برمی‌داشت؛ دستش را نزدیک صورتش می‌گرفت و بعد توی جیب کتش می‌برد.
بهار نارنج جمع می‌کرد.

حافظیه؛ ۲۵ فروردین ۹۰

۵ دیدگاه

اتفاق خوب وبلاگستان

از وقتی که این شبکه‌های اجتماعی به پاتوق ثابت وبلاگ‌نویس‌ها تبدیل شده‌اند، وبلاگ‌ها هم یک جورهایی فعالیت‌شان تحلیل رفته است و دیر به دیر به‌روز می‌شوند.

شاید اولش آدم کمی نگران وبلاگستان شود، ولی یک کم که به نوشته‌ها دقت کنی، می‌بینی انگار زیاد هم بد نیست. به نظرم این طوری کیفیت نوشته‌های وبلاگی، بفهمی نفهمی بالاتر رفته است.

آدم‌ها همیشه دنبال گوش‌هایی بوده‌اند که آن‌ها را بشنود؛ مرد و زن هم ندارد. از وقتی که بلاگرها غیر از وبلاگشان جاهای دیگری هم پیدا کرده‌اند برای حرف‌ها و درددل‌ها و دغدغه‌هایشان، خیلی از روزمرگی‌ها و موضوعات کم‌اهمیت‌تر، از وبلاگ‌ها حذف شد و به شبکه‌های اجتماعی منتقل شد.

دیگر وقتی در عرض چند ثانیه توی توییتر می‌توانی بنویسی که امروز فلان جا تصادف شده بود یا فلان شایعهٔ سیاسی را شنیدم یا به خانهٔ دخترخاله‌ام رفتم یا فلان درس را افتادم؛ نمی‌آیی وقت بگذاری روی یک پست وبلاگی تا همین چند کلمه را بنویسی.

چند وقتی است روی چند تا از وبلاگ‌نویس‌ها که زوم کرده‌ام، می‌بینم روزانه‌نویسی و خاطره‌نویسی و پست‌های اسپم آن‌هایی که توی هیچ شبکهٔ اجتماعی فعال نیستند، خیلی بیشتر از آن‌هایی است که کم و بیش به یکی از شبکه‌های اجتماعی سری می‌زنند. و این به نظر من برای وبلاگستان اتفاق خوبی است.

۷ دیدگاه

همنشین ِ درهٔ گل زرد

حاجیه زهرا، همسر میرزا محمود، معلم خوبی بود؛ مهربان و صبور. از دردهای زن مسلمان خبرها داشت؛ اما چطور می‌توانست این دردها را به فکر و روح روح‌اللهِ ده دوازده ساله منتقل کند و زخمی شفاناپذیر در قلب او ایجاد نکند؟ چطور می‌توانست؟

– روح الله جان، مادرت از زندگی راضی است؟

– راضی؟ هیچ مرد درست‌کاری از این زندگی راضی نیست چه رسد به زن درست‌کار.

همسر میرزا محمود ناگهان مات شد به روح الله. انگار که شک کرده بود در درست شنیدن. شاید این جمله را از آسمان شنیده بود، از سقف؛ نه از دهان طفلی به چنان سن و سال.

– چه گفتید روح الله خان؟

– عرض کردم درد آن‌قدر زیاد است که هیچ آدم مؤمنی برکنار نمی‌ماند.

– این حرف‌ها را از صاحبه خانم یاد گرفته‌اید؟

– عمه جان حرف یاد من نمی‌دهد؛ تفکر در تنهایی را به من آموخته است؛ که حالا خودش هم از این کاری که کرده پشیمان شده است.

– حق دارد پشیمان بشود. چرا باید به طفلی که زمان بازی اوست و نهایت، یاد گرفتن خواندن و نوشتن، نماز و قرآن و قدری مقدمات، تفکر در خلوت را بیاموزند؟ این خلوت‌نشینی، آیا کودکی و نوجوانی تو را تباه نمی‌کند روح الله خان؟

– بعضی چیزها تباه می‌شود تا بعضی چیزها ساخته شود.

– پناه بر خدا! پناه بر خدا! این حرف هم محصول تفکر در تنهایی است؟

– بله حاجیه خانم… آنجا، بالای کوه، زیر قلعه، دره‌ای است که می‌شناسیدش.

– درهٔ گل‌زرد؛ اسمش را شنیده‌ام.

– آنجا، در تنهایی، حال غریبی به انسان دست می‌دهد.

– من… من از شما می‌ترسم روح‌الله خان! شما مثل مردان بزرگ حرف می‌زنید و زود است، خیلی زود، که این‌طور حرف بزنید. من می‌ترسم که این‌گونه رشد، شما را بسوزاند.

– نه… اگر رشدی در کار باشد، این نوع رشد، هیچ نمی‌سوزاند؛ چون من کنار چشمه، آب خنکی که آن بالا هست می‌نشینم و می‌اندیشم؛ کنار جوی آب خنک و پونه‌های سرد خوش‌بو…

– شما، با این شور و حالی که دارید، شاید که شاعر شوید.

– ممکن است؛ اما کارهای دیگر را بیشتر از شعر گفتن دوست دارم. دلم می‌خواهد یک روز همهٔ روستاییان را دور هم جمع کنم، تفنگ به دستشان بدهم، اسب برایشان تهیه کنم و، مثل یک قشون بزرگ، راهشان بیندازم بروند همهٔ خان‌ها را بگیرند و همهٔ آن‌هایی را که آن بالای بالا نشسته‌اند و به مردم زور می‌گویند…

– هیس! اگر قبل از آن روز، کسانی حرف‌های شما را بشنوند، دیگر هرگز آن روز نخواهید رسید.

بدون دیدگاه

مردی فراسوی باور ما

من نمی‌دانستم که امام کودکی کوتاهی داشت و پر بود از سکوت و سؤال و تفکر. حتی نمی‌دانستم که پدر ِ امام چطور و برای چی شهید شده بود.

از ارتباط نزدیک امام و برادر بزرگشان آیت‌الله پسندیده خبر نداشتم. از اشتیاق زیاد امام و پیشرفت سریع‌شان در یادگیری، در ابتدای نوجوانی چیزی نمی‌دانستم. گرچه دربارهٔ عمه‌شان، صاحبه خانم چیزهایی شنیده بودم، ولی از نقش پررنگ ایشان و آیت‌الله پسندیده در شکل‌گیری شخصیت امام اطلاع نداشتم.

نمی‌دانستم امام در کودکی و در فاصلهٔ خیلی کمی از هم، مادر و چند نفر دیگر از خانواده‌شان را به همراه عدهٔ زیادی از مردم شهرشان، در یک بیماری واگیردار از دست داده‌اند.

فهمیدن این که امام از کودکی به ایمان مردم اعتماد و امید زیادی داشتند و نسبت به آینده دیدی مثبت داشتند، برایم جالب بود. از این‌ها جالب‌تر میزان تأثیرپذیری آیت‌الله مدرس و آیت‌الله کاشانی در مبارزاتشان، از امام بود.

من امام را از سال ۴۲ می‌شناختم. خیال می‌کردم سال ۴۲ یعنی شروع مبارزات امام. مدت زیادی نیست که فهمیده‌ام امام مبارزاتشان را از همان کودکی آغاز کرده بودند. از همان سال‌هایی که سکوت و انزوا و تفکر را به بازی‌های کودکانه ترجیح داده بودند. نمی‌دانستم که امام، از همان کودکی، بزرگ‌مردی بودند. اصلا من از امام، هیچ نمی‌دانستم.

از وقتی «سه دیدار» را به قلم «نادر ابراهیمی» خوانده‌ام، تازه کمی، فقط کمی فهمیده‌ام که «روح‌الله»، چطور «امام خمینی» شد.

اسم کامل ِ این کتابِ دو جلدی، «سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آید» است. عنوان این نوشته را از عنوان کتاب گرفته‌ام.

۷ دیدگاه