ستاره

از وقتی که رفته‌ای
آسمان شبم، تاریک است.
راز سنگینی چمدانت را
این روزها فهمیده‌ام.

۲ دیدگاه

صفحهٔ ۴۱


یادم هست در ایامی که [آیت‌الله بهشتی] ریاست دیوان عالی کشور را به عهده داشت، یک روز یکی از سران منافقین جلو او را گرفت و در کمال پررویی گفت: تو گمارده‌ای!

از این حرفش به قدری عصبانی شدم که گلن‌گدن اسلحه را کشیدم. گفتم: پدرتو در می‌آرم.

آیت‌الله بهشتی با ناراحتی سر اسلحهٔ مرا داد پایین و گفت: نه، نه؛ چه‌کار می‌کنی آقای حسین‌مردی؟ شما حق همچین کاری رو نداری.

بعد رو کرد به آن منافق و با آن صدای پر از هیبتش گفت: کاملاً درسته؛ ما گماردهٔ اسلام‌ایم، ولی شما گماردهٔ آمریکا و صهیونیست هستین.

بدون دیدگاه

شکار حُسن


کمی بی‌حوصله‌ام و دور خودم می‌چرخم. دستم به کاری نمی‌رود. کتاب حافظ روی میز، نگاهم را جلب می‌کند. قصد می‌کنم فالی بگیرم و عاقبت کار را از حافظ جویا شوم. بعد یادم می‌افتد که تا به حال بیشتر از هزار بار چنین کاری کرده‌ام و هیچ‌وقت جواب با ربطی نگرفته‌ام. اگر هم احیانا ربط داشته، درست از آب درنیامده است. اصلا نمی‌دانم این فال حافظ گرفتن واقعی است یا همه‌اش بهانهٔ غزل‌خوانی شعرْدوستان است. کلا حافظ با من یکی که سر سازگاری ندارد.

باز نگاهش می‌کنم. هر چه نباشد چند ثانیه‌ای سرم را که گرم می‌کند! حوصلهٔ فاتحه خواندن ندارم. اصلا این همه که برایش فاتحه خواندم مگر چه گلی به سر فال‌هایم زده که حالا با این حال نزار بنشینم فاتحهٔ دیگری حوالهٔ برزخش کنم؟ کتاب را سر دست می‌گیرم. بسم‌الله‌ی می‌گویم و همین‌طور که ابرو در هم کشیده‌ام با نوک انگشت بازش می‌کنم:

ای دل ماه منـــظر تو بهــــار حُســن         خال و خط تو مرکز حُسن و مدار حُسن

گرهٔ ابروهایم کمی باز می‌شود…

در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر          در زلف بیــــقرار تو پیـــدا قرار حُسن
ماهی نتافت همـچو تو از برج نیــکوئی          سروی نخاست چون قدت از جویبار حُسن

هر چند در چشمم خبری از خماری نمی‌بینم و قدم هیچ ربطی به سروقامتان ندارد، ولی از تمجیدهایش ذوق می‌کنم.

خرم شد از ملاحت تو عهـــد دلبـــــری           فرخ شد از لطافت تو روزگار حُسن

تا همین‌جا که می خوانم کفایت می‌کند. دیگر اثری از دلخوری از حافظ نیست. درست است که باز با زیرکی از زیر جواب دادن در رفته است؛ اما دست‌کم این‌بار با تعریف‌هایش دل همشهری‌اش را خوب به دست آورده است. حالا گیریم که تعریف‌هایش هم واقعی نبوده و هیچ‌جوره به من نمی‌خورده است، بد است فکر کنم کسی نشسته دارد تعریفم را می‌کنم؛ آن هم به این قشنگی؟!

۱۴ دیدگاه

چقدر علم داری؟

میزان سنجش علم، مدرک نیست؛ خشیت* است.
انّما یخشی‌اللهَ من عباده العلماءُ (سوره فاطر/۲۸)

از بچگی تا حالا چقدر علم کسب/کسر کرده‌ایم؟

* خشیت یعنی ترس از مسئولیت، توأم با درک عظمت مقام پروردگار (تفسیر نمونه، ذیل همین آیه)

۷ دیدگاه

لطفاً تکیه ندهید!


.
تعارف که نداریم؛ همهٔ ما درجه‌ای از تنهایی داریم. زندگی‌ها پر است از گوشه‌های تاریک تنهایی. غارهای تنگ و یک‌نفره که خیلی‌شان را خوب می‌شناسی…
و خیلی‌شان را که نمی‌شناسی، ناگهان در لحظه‌ای از زمان، تو را می‌بلعد؛ دخمه‌هایی در پناه دیوارهای سفید و به ظاهر محکم زندگی که به اشارهٔ انگشتی فرو می‌ریزد و تو را تا عمق ِ ویل به درون می‌کشد…

.

بدون دیدگاه

سنگسار

همیشه لجم می‌گرفت از نویسنده و کارگردانی که مخاطبش را فلان فرض کرده و برای پیش‌بُرد سناریوی آبکی‌اش، ساده‌ترین و بدیهی‌ترین چیزها را دور می‌زند.

از همه حرص‌درآورتر آنجاست که کسی را جلوی روی خودش به کاری متهم می‌کنند و او از تعجب خشکش می‌زند، چشمانش گرد می‌شود و زبانش قفل و حتی مثلا نمی‌تواند بگوید که «نه، من این کار رو نکرده‌م»! مخصوصا آن صحنهٔ تکراری که توی فیلم‌های زیادی -خاصه اگر هندی باشد!- هست که یک نفر با یک اسلحهٔ گرم یا سرد بالای سر یک جنازه ایستاده و به تحزّن دارد نگاهش می‌کند، یا دارد سعی می‌کند بفهمد هنوز نفس می‌کشد یا نه، و بعد یک عده دورش سبز می‌شوند و او را با همان اسلحهٔ توی دستش تحویل پلیس می‌دهند و او حتی دهان باز نمی‌کند که بگوید «من نکشتم»… آی حرصم می‌گیرد!

حالا فکر کن همین قضیه در دنیای واقعی بر سرت آمده باشد. با کمی تفاوت. به تو گفته‌اند «تو متّهمی». و تو برخلاف کاراکتر آن نویسندهٔ لج‌دربیار، می‌توانی حرف بزنی. می‌توانی بگویی «من نکشتم»، زبانت کار می‌کند؛ اما کسی نیست که این‌ها را به‌ش بگویی. یک کسی که نمی‌دانی کیست، از یک جایی که نمی‌دانی کجاست، یک روز خیلی ناگهانی می‌گوید: «دستا بالا! شما بازداشتید!» شاید هم برای رسمی‌تر شدنش آخرش اضافه کرده باشد: «از این لحظه هر حرفی بزنید ممکنه در دادگاه بر علیه‌تون استفاده بشه». اوممم… نه خب؛ این دیالوگ مال فیلم‌های ایرانی نیست. همان جملهٔ قبلی فقط: «دستا بالا! شما بازداشتید!»

و تو هاج و واج به دور و برت نگاه می‌کنی. فکر می‌کنی چه خبطی کرده‌ای که حکم بازداشتت صادر شده. دنبال رد صاحب صدا می‌گردی. می‌پرسی: «چرا؟» جوابی نمی‌رسد. می‌گویی: «تو کی هستی؟» که یک دفعه با بارانی از سنگ‌ریزه مواجه می‌شوی. ریز است و یکی دو تای اولش درد ندارد، ولی ادامه که پیدا می‌کند دردش می‌شود مثل نیش زنبور. هی به خودت می‌پیچی و دستت را پناه صورتت می‌کنی. نیش می‌خوری و می‌پرسی: «تو کی هستی؟ چی از جونم می‌خوای؟ مگه من چی کار کرده‌م؟». جرمت معلوم نمی‌شود؛ حرف از هیچ جنایت و اتهامی نیست که دست‌کم بتوانی بگویی: «کار من نبوده» یا حتی بگویی: «بوده». سنگ است و سنگ… سنگ‌هایی که از مکانی نامشخصی به سویت می‌آید و روی پیشانی‌ات می‌نشیند… از تو ندای «کیستی و چه کرده‌ام»؛ از مقابل سنگ و سکوت. سنگ و سکوت. سنگ و سکوت و… بعد از مدتی، فقط سکوت و سکوت و سکوت. دیگر حتی سنگی در کار نیست. خون از زخم‌های کوچک روی بدنت جاری شده و به تَلّ سنگ‌ریزه که تا نیمه گیرت انداخته رسیده است.

صدای ناشناس، باز از یک جای نامعلوم خطابت می‌کند: «تمام شد. این را بدان که همهٔ این‌ها به خاطر خودت بود. حالا آزادی!» و تو با چشم‌هایی از تعجب گرد شده و دهانی خشک از فریادهای «چرا» و «کیستی» متحیر می‌مانی در همهٔ این اتفاقاتِ چند ثانیه‌ای، و صدایی از منبعی ناشناس، و مجازات عملی نامعلوم و آن مصلحتِ مبهم ِ دردناک… و بدنی خون‌آلود و زخمی… و تنهایی ِ پاهایی که در سنگ‌ها اسیر شده است…

۶ دیدگاه