تیپولوژی مدرن

عکس از شهاب‌الدین واجدی

استاد حضور و غیابش را کرده بود که رسیدم. اولین صندلی خالی‌ای که دیدم، بنا کردم به نشستن. چادر را از سرم برداشتم و روی پشتی صندلی گذاشتم. داشتم کتاب را از کیفم بیرون می‌آوردم که کناردستی‌ام با کنجکاوی خاصی پرسید: «تو چرا اینقدر محجبه‌ای؟»

دست‌کم ده جلسه هم‌کلاس بودیم و انگار اولین بار بود که می‌دید چادر سرم می‌کنم.

برای اینکه از سؤالش مطمئن شوم، از او که خانم حدوداً چهل ساله‌ای بود، پرسیدم: «چی؟» اشاره‌ای به چادرم کرد و گفت: «تو چرا این‌قدر محجبه‌ای؟ برای جای خاصی کار می‌کنی؟» نگاهی به چادر و روسری رنگی‌ام انداختم. لبخندی زدم و گفتم: «نه؛ مگه فقط کارمندا محجبه هستن؟» گفت: «اونایی که یه جایی مسئولیتی، چیزی دارن این‌جوری حجاب می‌گیرن»! خندیدم، دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم: «اولین باره همچین چیزی می‌شنوم».

مداد را از کیفم بیرون آوردم. دوباره پرسید: «کجایی هستی؟ لاری نیستی؟» این‌بار لبخندم رنگ تعجب گرفته بود. گفتم: «نه». باز برای اطمینان پرسید: «لاری؟ جنوبی؟ بوشهری؟» فکر کردم لابد چقدر حیا کرده که نگفته شهرستانی یا دهاتی!

گفتم: «اصلاً تو این شهرایی که می‌گی، آشنا هم ندارم!»

کتاب را باز کردم. هنوز داشت با خودش فکر می‌کرد. برای سومین بار پرسید: «دانشجویی؟» گفتم: «تقریباً درسمُ تموم کرده‌م». پرسید: «چی خوندی؟». وقتی پاسخ را با «ارشد ِ علوم قرآنی» دادم، انگار جوابش را گرفته بود، سرش را تکان داد، لبخندی زد و گفت: «آآآآهان!»

۴۶ دیدگاه

عَزّی

معمولا وقتی می‌خواهند از لهجهٔ شیرازی حرف بزنند، مثال می‌آورند از «فلکهٔ گازو» که همین هم فَلَکه‌اش باید بشود فِلْکه؛ یا نهایتاً اسم از «کاکا» می‌آورند که این جنوبی است و شیرازی‌اش می‌شود «کاکو»، و گه‌گاه که همراه می‌شود با «جون» یا «جونی» واو آخرش هم بفهمی نفهمی حذف می‌شود و می‌شود: «کاکْ‌جونی». البته لفظ معادل دیگرش که صمیمی‌تر هم هست، «داچّی» (Daatchi) است که تقریباً هم‌معنای «داداشی» است.

ولی نشنیده‌ام تا به حال وقتی صحبت از لهجهٔ شهر بهارنارنج و لیمو و حافظ می‌شود، کسی اسم از «عزیزی» ببرد. شیرازی‌ها، تا همین دم‌دمای نسل خودمان، خیلی‌شان به خواهر، به جای آبجی که ترکیب «آغا» و «باجی»ِ ترکی است، می‌گفته‌اند «عزیزی». با این‌که الان خیلی معمول نیست، ولی حس قشنگی دارد. ترکیب عزیز با آن یای آخرش که نمی‌دانم یای تصغیر فارسی است یا یای نسبت یا ضمیر ملکیت عربی که آن را تبدیل به عزیزم می‌کند، ترکیب قشنگی است. خصوصاً وقتی که این دو «ز» در هم ادغام می‌شود و «عزّی» را می‌سازد.

۱۸ دیدگاه

مساوی

تو زدی، ناخواسته
من زدم، به تلافی
هر دو شکستیم
نتیجه: یک-هیچ؛ مساوی!

۱ دیدگاه

سایه ای از سر دیوار گذشت


انگار توپ اعلانِ تحویل سال در شده باشد، از آسمان دارد گل می‌بارد. زمین سبز شده. همه می‌خندند و تندتند حرف می‌زنند، کار می‌کنند و از این طرف به آن طرف می‌روند. با هم گرم می‌گیرند. خوش و بش می‌کنند. تو هم یکی از آن‌ها. خوشحالی و از خوشحالی لی‌لی می‌روی و به هر کجا که می‌رسی سرکی می‌کشی و شاخه‌گلی از محبت و لبخند پیشکش می‌کنی.

یکهو در همین بی‌حواسی ناشی از سرخوشی، سرت به دیواری که نیست می‌خورد و می‌افتی زمین. همه جا تیره و تار می‌شود. دور و برت خلوت می‌شود. صداها می‌خوابد. هیچ خبری از آن مردم شاد و پرتکاپو نیست. هیچ ردی از هیاهو نیست. سرما مچاله‌ات می‌کند. انگار همهٔ این‌ها را خواب دیده باشی، لحاف را روی سرت می‌کشی و باز به خواب می‌روی.

۶ دیدگاه

صفحه ۵۸

مه‌تاب خیره به من نگاه می‌کرد. بعد فنجان را از من گرفت. بدونِ این که به داخل آن نگاه کند، همان‌طور که به هم خیره شده بودیم، فال را تفسیر می‌کرد:

این فنجان را یک نفر خورده که خیلی دوست‌داشتنی است… نه! دو نفر خوردند… دو یا شاید هم سه وقتِ دیگر به هم می‌رسند. آن دو نفر… نه! همان یک نفر… آن دو نفر، یک نفرند! شاید هم کم‌تر. چرا این‌قدر از هم دورند؟ در حالی‌که این‌قدر نزدیک‌اند؟

بدون دیدگاه