پناه

همه چیز به ظاهر خوب است. اصرار داری به خودت بقبولانی که اشتباهی در کار نبوده و همه چیز به بهترین صورت پیش رفته است. به خودت حق می‌دهی که فلان رفتار را داشته باشی. بلندبلند می‌خندی و با آدم‌های ناآشنا گرم می‌گیری. چیزی ولی ته قلبت سیخ می‌زند و آزار می‌دهد؛ ندایی از درون… تو خنده‌هایت را بیشتر می‌کنی، بلندتر می‌خندی که چیزی نشنوی. لحظه‌ای سکوت، حس بد درونت را به یادت می‌آورد. بلند می‌شوی راه می‌روی. حرف می‌زنی. می‌دوی. هر لحظه ولی ندای درونت بلندتر می‌شود. یک وقت می‌رسد به جایی که تاب نمی‌آوری. شکستت می‌دهد. صدایش را آن‌قدر بلند کرده است که گوش‌هایت را پر کرده. چشم‌هایت را هم. کلافه‌ای. مجبورت می‌کند آن روزت را مرور کنی. یک بار و دو بار و صدها بار. تو اشتباه کرده‌ای. و توجیه. توجیهی که قلبت را قانع نکرده. صدای قلبت درآمده و تاب مقاومت نداری. بارها نشنیدنت را نهیبت کرده و بر سرت خالی می‌کند. کلافه‌ای. بی‌حوصله‌ای. دردی داری که نمی‌دانی چیست. نه می‌دانی از کجاست. درونت آرام نمی‌گیرد. چون و چراهایت تسکینش نمی‌دهد. بالاخره فریادش را بر سرت خراب می‌کند و تو می‌شکنی. یک دفعه می‌بُری. زانوی لرزانت را تکیه بر زمین می‌دهی. سرت را بین دست‌هایت پنهان می‌کنی و … می‌گریی. گریه‌ای که مثل همیشه نیست. آرامت نمی‌کند. چشم‌هایت چشمه و اشک‌هایت رودی می‌شود و باز قلبت را رقیق نمی‌کند. گریه تبرئه‌ات نمی‌کند. خسته می‌شوی. آرام سر به دیواری می‌گذاری و همچون آدمی مستأصل نهیب‌های چند باره‌اش را می‌شنوی. گاهی قطره‌ای اشکی. و بعد سکوت… سکوت تو. سکوت دلت. سکوت همهٔ آدم‌ها. سکون همه چیز. بی‌رنگی. سیاهی. باتلاق بی‌وزنی. هیچ… و خوابی سیه‌چرده و بلندقد که طناب انداخته تو را بالا می‌کشد و تو، خسته و بی‌رمق، به دامانش پناه می‌بری…

۲۸ مرداد ۹۰

۷ دیدگاه