صفحهٔ ۴۴

ابراهیم [شهید ابراهیم هادی] در یکی از مغازه‌های بازار مشغول کار بود. یک روز ابراهیم را در وضعیتی دیدم که خیلی تعجب کردم. دو کارتن بزرگ اجناس روی دوشش بود. جلوی یک مغازه، کارتن‌ها را روی زمین گذاشت.
وقتی کارِ تحویل تمام شد، جلو رفتم و سلام کردم. بعد گفتم: «آقا ابرام! برای شما زشته. این کارِ باربرهاست نه کار شما!»
نگاهی به من کرد و گفت: «کار که عیب نیست. بیکاری عیبه. این کاری هم که من انجام می‌دم برای خودم خوبه. مطمئن می‌شم که هیچی نیستم. جلوی غرورم رو می‌گیره!»
گفتم: «اگر کسی شما رو این‌طور ببینه خوب نیست. تو ورزشکاری و … خیلی‌ها می‌شناسنت.»
ابراهیم خندید و گفت: «ای بابا! همیشه کاری کن که اگر خدا تو رو دید خوشش بیاد، نه مردم.»

۲ دیدگاه

لبخندهایت ماندگار…

چند روزی است که دلش گرفته. حتی شاید چند هفته. لب‌هایش می‌خندد اما چیزی در رفتارش عوض شده که معلوم می‌کند غمگین است. کم آورده. یک جورهایی مستأصل شده است. مشخص است کاملاً. از کجایش را نمی‌دانم. شاید از کلیت رفتارش. کسی که بشناسدش می‌فهمد که پشت این لبخندهای محجوب و مهربانی‌های همیشگی، گره‌ای است که خیال باز شدن ندارد.

دلم می‌خواهد بنشینم کنارش، دستش را در دست‌هایم بگیرم، به چشم‌های همیشه مهربانش خیره شوم و بگویم: «…

همهٔ گیرم همین‌جاست… نمی‌دانم. نمی‌دانم این جور وقت‌ها، به این جور آدم‌های غمگینِ مهربانی که گرد غم‌شان را زود به زود می‌گیرند مبادا کسی بویی ببرد چه بگویم. هیچ‌وقت نفهمیدم به آدم‌های غمگینی که خودشان همیشه سنگ صبور بقیه بوده‌اند، چطوری تسلی بدهم. کم می‌آورم پیش این آدم‌ها. احساس کوچکی می‌کنم. صبوری و توداری‌شان آن‌ها را در نظرم بزرگ‌تر و باشکوه‌تر می‌کند. هیچ‌وقت نتوانسته‌ام به آدم‌های باشکوه دلداری بدهم.

حالا روزهاست که از دور نگاهش می‌کنم؛ لبخندش را به لبخندی پاسخ می‌دهم؛ بی‌اینکه از غم پنهانش بپرسم، پابه‌پایش غصه می‌خورم و کنار سجاده برایش دعا می‌کنم. دعا می‌کنم که زودتر غم از چهره‌اش پاک شود و دلش به بزرگ‌ترین شادی‌های دنیا تازه شود…

۱۴ دیدگاه

روزی شما ضمانت شده است

تعابیری در مذمت دنیا، در خطبهٔ ۱۱۴ نهج البلاغه آمده که عجیب زیباست و البته تأثیرگذار. طوری که آدم بعد از خواندنش با خودش می‌گوید: «راست می‌گه‌ها!». از آن «راست می‌گه‌»هایی که آدم بعد از روشن شدن راهی که یک عمر پیش رویش بوده و آن را ندیده بوده، می‌گوید.

آخرهای خطبه، حضرت با کلامی آغشته به تعجب می‌گویند خدا «روزی» را بر بنده‌هایش تضمین کرده و «عمل» را بر آن‌ها واجب نموده است؛ اما آن‌ها در پی چیزی می‌روند که خدا ضمانتش را کرده (یعنی روزی)، و از چیزی که بر آنان تکلیف کرده است غفلت می‌کنند (یعنی عمل). بعد از این، سفارش می‌کنند به مبادرت به عمل نیک؛ و استدلالِ ساده، اما گویایی برای اهمیت عمل نیک نسبت به تلاش برای کسب روزی می‌آورند که بدجوری به دل می‌نشیند.

می‌فرمایند تلاش کنید در انجام عمل نیک و حواس‌تان باشد که مرگ ناگهانی می‌آید و فرصت عمل را از انسان می‌گیرد. یادتان باشد که انسان امیدی به برگشت عمر ندارد، در حالی‌که همیشه به برگشت روزی امید است. اگر بخشی از روزی، امروز از دست‌تان برود، امید است که فردا بازگردد؛ اما عمری که سپری شود، امیدی به بازگشت آن نیست. پس تقوا پیشه کنید و طوری زندگی کنید که مسلمان از دنیا بروید.

+ پاراگراف آخر، معنای ضمنیِ کلام ایشان است. 
+ گمان می‌کنم نیاز به توضیح نباشد که منظور از تلاش برای کسب روزی در این مقال، وابسته شدن به دنیا و حریص شدن به آن است که از فحوای خطبه برمی‌آید؛ وگرنه کسب روزی حلال از عبادات شمرده شده و از ملزومات زندگی است.

۱۱ دیدگاه

ترانه

پنجره باز است
….. باد،
…….. آرام…
پنکه می‌چرخد و
یادت را به درون می‌کشد
برگه‌های کتاب می‌رقصند
….. نام‌ات بر جمله‌جملهٔ کتاب می‌نشیند،
معادلات، غزل می‌شود و
کتاب، ترانه‌ای که آن را از بَرَم…

۵ دیدگاه

صفحهٔ ۲۵

[از زبان ایرج حسابی دربارهٔ پدرشان، پروفسور سیدمحمود حسابی:]

با توجه به تمام کارهایی که پدرم در زمینه‌های گوناگون علمی، تحقیقاتی، اداری و سیاسی داشتند، همیشه معتقد بودند که مرد باید تماس دائمی خود را با همسر و فرزندانش حفظ کند. هر وقت بچه‌ای می‌گفت پدر و مادرم مرا درک نمی‌کنند، پدرم تقصیر را متوجه پدر و مادر می‌دانستند و می‌گفتند: «حتما در دوران کودکی، این بچه را به کسی سپرده‌اند و خود پدر و مادر تربیت بچه را در سنین رشد به عهده نگرفته‌اند، یا بچه را به نحوی از خود دور کرده‌اند، یا پدر و مادر وقت کافی برای ایجاد ارتباط با کودک خود و گفت‌وگو با او را در نظر نگرفته‌اند.»

۲ دیدگاه

اگر شما نبودید…

حتما تا به حال پیش آمده از خودتان بپرسید که بود و نبودتان چه فرقی به حال این دنیا دارد. گرچه اگر هم نپرسیده‌اید، باز هم می‌توانید خواننده و مخاطب این پُست باشید!

این که آدم بداند کجای این دنیا ایستاده و قرار است به کجا برسد، در شکل دادن تصمیمات و معنا بخشیدن به زندگی خیلی مؤثر است.

برای پیدا کردن جایگاه‌تان، زندگی خانواده و اطرافیان‌تان را بدون خودتان تصور کنید. ببینید اگر شما نبودید، وضع هر یک از اعضای خانواده و وضع خانواده به طور کلی و شرایطِ سایر نزدیکان و دوستان‌تان چگونه می‌توانست باشد.

احتمالا به چیزهای جالبی برمی‌خورید. مثلاً این که اگر شما نبودید برادر کوچک‌ترتان حتما در درس‌هایش به مشکل برمی‌خورد و آینده‌اش را به باد می‌داد. یا فرضاً بعد از فوتِ پدرتان، در نبودِ شما، مادرتان اوضاع خیلی غمناکی داشت. یا اگر توصیه‌های شما نبود، خواهرتان مرتکب ازدواجِ اشتباهی می‌شد. یا اگر آن روز که برادرزاده‌تان داشت از روی دوچرخه می‌افتاد، نبودید، حتماً مشکل حادی پیدا می‌کرد. یا فلان دوست‌تان که بارها تصمیم جدایی از همسرش را داشت و شما منصرفش کرده بودید، الان جدا شده بود. یا مادربزرگ‌تان بدون شما، از تنهایی دق کرده بود؛ یا ….

شاید هم به نتایج برعکسی برسید. مثلاً اگر نبودید چقدر مشکلات خانواده‌تان کمتر می‌شد. یا فلان موقعیت به جای شما نصیب برادرتان می‌شد و اوضاع بهتری پیدا می‌کرد. یا این‌قدر خواهرتان از دست‌تان کفری نمی‌شد و آدم مهربان‌تری می‌شد. یا مثلاً دیگر کسی نبود که با پدرتان کل‌کل کند و در نتیجه اعصاب آرام‌تری داشت. یا اگر نبودید طبعاً شما هم رانندهٔ ماشینی که اعضای خانواده را به ییلاق بُرد نبودید و نقشی در تصادفی که حاصل شد و باقی قضایایش نداشتید. یا دوست‌تان را به اشتباه به آن رابطهٔ بی‌فرجام سوق نمی‌دادید. یا مثلاً موجب اخراج فلان همکارتان نمی‌شدید؛ یا…

اگر از دستهٔ اول باشید، حتما زندگی به نظرتان زیباتر می‌آید و از بودن‌تان لذت می‌برید و کمر به همت می‌بندید تا باقی عمرتان را هم صرف خانواده و اطرافیان‌تان کنید. اما اگر از دستهٔ دوم باشید چطور؟

اگر از دستهٔ دوم هستید، از آنجا که آمدن به این دنیا و رفتنش دست خودمان نیست، بهتر است راهی پیدا کنید برای جبران این کاستی‌ها، یا آفرینش خاطراتِ زیبای ماندگار دیگر. برنامه‌ریزی کنید و تلاش کنید طوری زندگی کنید که با نبودن‌تان یک جای کار این دنیا در خوبی‌ها بلنگد؛ نه عده‌ای در نبودن‌تان نفسی تازه کنند! خاطراتِ بد اذهان اطرافیان را تا آنجا که ممکن است تبدیل به خاطرات خوب کنید.

در این کار شاید بشود از سایرین هم کمک گرفت. به نظرتان اگر از اطرافیان‌تان بخواهید آن‌ها در این مورد نظر بدهند و از دید خودشان جایگاه شما را در زندگی تعیین کنند، چه جوابی خواهند داد؟ فکر می‌کنید خوبی‌هایی که در حق‌شان کرده‌اید بیشتر است یا خدایی نکرده بدی‌ها؟

 

۱۶ دیدگاه