صفحهٔ ۱۱۶

.

وقتی ترسوها به جبهه می‌آیند و خطر را می‌پذیرند، شک نباید داشت که پشت جبهه، خطر بزرگ‌تری وجود داشته است.

.

.

۱ دیدگاه

صفحهٔ ۱۰۸

.

وقتی برای به دست آوردن چیزی، باید آن را تکدّی کنی، همین مسئله نشان می‌دهد که آن چیز، بسیار بی‌ارزش و بی‌مصرف است. هر چیزی که ارزش و اعتباری دارد، خودش را از معرکهٔ بده‌وبستان‌های کثیف دور نگه می‌دارد.

.

۱ دیدگاه

حرفِ خوب زدن؛ خوب حرف‌زدن

حرف‌های خوب را باید زد. یعنی من فکر می‌کنم هر کس هر حرف خوبی بلد است باید بگوید. در جای خودش البته. حتی اگر خودش به آن حرف خوب هم عمل نمی‌کند، هیچ ایرادی ندارد که آن را برای دیگران بگوید. فکر می‌کنم همهٔ ما حرف خوب را باید بشنویم، گرچه گویندهٔ آن، عمل‌کننده به آن نباشد.

حرف خوب باید زده شود و شنیده شود. حرف خوب برای پس‌انداز کردن و توی پستو و انبار و کتاب‌های اخلاق ریختن نیست. حرف‌های خوب باید جهان را پر کند؛ گرچه که همه به آن‌ها عمل نکنند؛ اما حرف خوب نباید در دل‌ها و ذهن‌ها بماند و هیچ‌کس از آن‌ها با خبر نشود.

من بارها حرف‌های خوبِ تأثیرگذاری را از آدم‌هایی شنیده‌ام که خودشان -گرچه تلاش کرده بودند اما- هنوز به آن عمل نکرده بودند و آن حرف تبدیل شده بود به شاه‌کلیدی در زندگی من. حرف‌هایی که اگر قرار بود گویندهٔ آن به خاطر عمل نکردن به آن در دلش نگه‌ش دارد یا من به خاطر عامل نبودن گوینده‌اش آن را نشنوم، آن شرایط و موقعیت یا تصمیم درستی که براساس آن حرف خوب گرفته‌ام، هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتاد.

برای همین است که فکر می‌کنم حرف‌های خوب را باید پراکند، گرچه همه سهم مساوی از آن برای خود برنگیرند و گرچه عدهٔ خیلی کمی آن حرف خوب را چراغ راه‌شان کنند…

و البته حرف‌های خوب را باید خوب زد. حرف خوب اگر خوب زده نشود، مثل گلبرگی پلاسیده است که هیچ چشم و دلی را مجذوب خود نمی‌کند. حرف خوبِ پلاسیده، مستقیم بر زمین می‌نشیند و پاخور رهگذران می‌شود. حرف خوبی که خوب زده نشود، حیف می‌شود. و خیلی حیف است که حرف خوبی حیف شود! حرف‌های خوب را باید تازه و شاداب و جذاب تحویلِ خواهانش داد تا امیدوار بود که زینت‌بخش زندگی‌ها شود.

۱۵ دیدگاه

صفحهٔ ۹۴

– من مرامم را تبلیغ می‌کنم، و این طبیعی‌ست. من با تمامی رگ‌و‌پی‌، مرامم را تبلیغ می‌کنم. من به خاطر قبولاندنِ مرامم فریاد می‌کشم، خون می‌ریزم، می‌جنگم، استدلال می‌کنم، رنج می‌کشم، و خود را پاره‌پاره می‌کنم، و تو، اگر مرام مرا بپذیری، دیگر «من» نیستی، سایهٔ من نیستی، نوکر من نیستی، سرسپردهٔ من نیستی، بدلِ من، فریب‌خوردهٔ من نیستی. برای خودت کسی هستی با اعتقاداتی شبیه اعتقادات من. بنابراین، باید که بار مسئولیت اعتقاداتت را خودت به دوش بکشی. دیگر، پس از قبول نظریه‌ای نمی‌توانی آن‌قدر نامرد باشی که هرگاه در آن نظریه نقصی پدید آمد، بلافاصله، گناهْ‌بخشی کنی و مسئولیت را بزدلانه از شانه‌ات برداری و آن را بر دوش کسی بیندازی که این نظریه را، خالصانه و صادقانه، به تو پیشکش کرده است. تو نمی‌توانی تمام عمر، آویزانِ به من باشی و بپّای من، و سگ گلّهٔ عقاید من، که چه می‌گویم و چه نمی‌گویم، با چه کسی دوستی می‌کنم و با چه کسی نمی‌کنم، با چه کسی می‌جنگم و با چه کسی صلح می‌کنم. تو اگر این‌طور باشی، هیچ‌چیز نیستی یاشا.

۱ دیدگاه

گاهی که می‌روی

گاهی که می‌روی
…. یادت را هم می‌بری
…. من می‌مانم و یک فنجانِ خالیِ منقّش به سایه‌ای مبهم

گاهی که می‌روی
…. نمی‌روی؛ سر ریز می‌شوی در فنجان و
…. من،
…….. گرم‌گرم
…….. تو را سر می‌کشم

۱ دیدگاه

صفحهٔ ۵۵

پیرمردها و پیرزن‌ها برای من عجیب‌ترین موجودات‌اند. شاید به این دلیل که ترکیبی هستند از مرگ و زندگی: بیش از همه به مرگ نزدیک‌اند و در همان حال اغلب بیش از همه در زندگی تکثیر شده‌اند؛ در خواهرها، برادرها، فرزندها، نوه‌ها، عروس‌ها، دامادها، دوست‌ها، همسایه‌ها، خانه‌ها، کوچه‌ها، شهرها، فروشگاه‌ها. روزها، شب‌ها.

.

۲ دیدگاه

صفحهٔ ۷۰

– «در واقع اول آدم‌ها مقدس می‌شن و بعد اشیاء. فکر می‌کنم آدم‌ها، خیلی ساده، به این خاطر مقدس می‌شن که کارهای خوبی انجام می‌دن. یا بهتر بگم کارهایی که به شدت خوبند. وقتی کاری رو که شدیداً خوب باشه انجام بدی، انگار یه چراغ توی روحت روشن کرده‌ای. وقتی بازم کار خوب انجام بدی، می‌شه دو چراغ؛ می‌شه سه چراغ؛ صد چراغ؛ هزار چراغ. گمونم توی روح تاجی هزارتا چلچراغ روشنه. تقریباً تمام کارهایی که تاجی می‌کنه خوبه. زن‌های خونه‌دار هم همین‌طورند. واسه همینه که به نظر من همهٔ زن‌های خونه‌دار مقدسند.»

بدون دیدگاه