نگاهی نو به زندگی

Familyتا به حال شده از خودتان بپرسید این سبک زندگی‌ای که ما داریم یا درباره‌اش دائماً داریم می‌شنویم، واقعاً سبک زندگیِ اسلامی است یا اصلاً زندگی اسلامی یک چیزی بوده که در گذر زمان الان به این شکل درآمده و به دست ما رسیده است؟

خیلی از ما، خصوصاً تا ابتدای سنین جوانی، آنچه را که به عنوان شریعت شنیده‌ایم باور کرده‌ایم و آن‌قدر آن را مسلّم می‌انگاریم که صورت دیگری برایش متصور نیستیم و گه‌گاه که از گوشه و کنار می‌شنویم که بعضی از مؤلفه‌های این سبک زندگیِ دینی در واقع هیچ ریشهٔ اسلامی ندارد، اگر گوینده‌اش را به خاطر گفتنِ چیزی که خلاف باورهای چند ساله‌مان بوده تکفیر نکنیم، بی‌شک دهان‌مان مقادیر هنگفتی باز می‌ماند از تعجب.

شاید باور نکنیم، اما بخشی از شکافی که امروز بین مذهبی‌ترها و آن‌ها که کم‌تر مقیدند ایجاد شده، و همین‌طور بخشی از تن‌ندادن‌های ما جوان‌ترها به بعضی از دستورات دینی، نتیجهٔ همین خلطی است که بین احکام شرعیِ مسلّم و صادر شده از معصومین(ع)، و بدعت‌های ساخته شده توسط غیرمعصومین شده است.

مثلاً زیاد دیده‌ایم که همسرها، پدرها و برادرهای مذهبی‌تر روی افشا و اظهارِ نامِ همسران، دخترها و خواهرهایشان در حضور نامحرم حساسیت دارند و این را یک جور مسئلهٔ ناموسی تلقّی می‌کنند. در حالی‌که شنیده‌ایم که پیامبر اسلام(ص) از دختر گرامی‌شان، حضرت زهرا(س) که گل سرسبد زنان بهشتی‌اند، در حضور اصحاب با نامِ ایشان، یعنی «فاطمه» یاد می‌کردند و یا همسرشان را با نام حمیرا، یعنی گل سرخ، خطاب می‌کردند. مقایسهٔ بین این لفظ، یعنی «گل سرخ» با لفظی که هنوز هم در بین بعضی خانواده‌ها متداول است، مثلِ «عیال»، «خانه» و «بچه‌ها»، آدم را به فکر وامی‌دارد که این همه تفاوت از کجا ناشی شده است؟ آدم متحیّر می‌ماند که چطور ما که مسلمان‌ایم، از پیامبرمان پیش افتاده‌ایم و گویی کاتولیک‌تر از پاپ شده‌ایم.

این که منشأ این نوع تعصب به گفتهٔ برخی، خلیفهٔ دوم، یعنی عمر، بوده یا از بسترهای تاریخی دیگری ناشی شده است، زیاد فرقی نمی‌کند؛ مهم این است که حرف یا گفتار بعضی از مسلمانان، از سنتِ پیامبرِ اسلام(ص) پیشی گرفته و آنچنان بین ما شایع شده است که حتی به ذهن‌مان هم خطور نمی‌کند که شاید این یک «بدعت» باشد و نه جزئی از شریعت.

و یا نگاه کنید به رسمی که احتمالاً بقایای تعصبات کور گذشتگان بوده و هنوز در بعضی از خانواده‌ها به قوت خود باقی است؛ رسم و روشی که در آن پدر خانواده از ابراز محبت به اعضای خانواده امتناع می‌ورزد و یا برادر و خواهر نسبت به اظهار علاقه و تحسین موفقیت‌ها و نقاط مثبت یکدیگر گاه بی‌تفاوت‌اند.

این رفتار و عادت که به غلط، به اسم شرم و حیا جای خود را در خانواده‌ها باز کرده است لطمه‌های زیادی به بنیان خانواده و سلامت اجتماع وارد کرده است. خانواده‌ای که در آن پدر از ابراز علاقه به دختر و پسرش غافل است و زیبایی‌ها و ظرافت‌های دختر در آن دیده نشده، مورد تأیید و تحسین قرار نمی‌گیرد، یا فرزندان بعد از عبور از سال‌های کودکی از درک گرمای آغوشِ پدر بی‌نصیب می‌مانند و یا به اشتباه، به اسم تربیت و تعصب و حتی گاه دین، دختر از خودنمایی‌های مشروع در خانه محروم می‌گردد، می‌تواند مقدماتِ خودنمایی دختر و جلب محبت وی را در خارج از خانه مهیا کند.

کیفیت روابط محارم با یکدیگر جایگاه مهمی در شکل‌گیری شخصیت فرد دارد. دختر به حمایت مردان خانواده‌اش، اعم از پدر و برادر و حتی دایی و عمو، نیاز دارد. او نیاز دارد که یک مرد از زیبایی‌هایش تعریف کند، از مدل موهایش، از لباسی که امروز به تن کرده است، از خلقیاتش، از هنرش، از رفتارهایش. او نیاز دارد که از طرف یک مرد محبت و علاقه دریافت کند؛ و اگر همهٔ این‌ها در خانواده و توسط محارمش تأمین نشود، به ناچار و به اشتباه به دنبال راه دیگری برای جلب این محبت و تأمین این خواسته‌ها برمی‌آید. خودنمایی در خیابان، در دانشگاه و در مراکز عمومی یکی از این راه‌هاست که خیلی اوقات ریشه در اشتباهات رفتاری و بی‌توجهی پدر و برادر آن دختر نسبت به او دارد.

یک پسر هم نیازمند دریافت محبت از پدر و مادر و خواهر است، نیاز دارد که قابلیت‌هایش دیده شده و مورد تحسین قرار بگیرد، نیاز دارد به اعتماد خانواده نسبت به خود و مسئولیت‌هایی که به عهده می‌گیرد. و اگر همهٔ این‌ها از سوی خانواده تأمین نگردد جایی غیر از خانواده به دنبال آن خواهد بود.

مهربانی و محبت در سیرهٔ پیامبر(ص) و اهل‌بیت پیامبر اسلام(ع) از نکات برجسته و انکار نکردنی است. از محبت بین اهل بیت و فرزندان‌شان، محبت بین اهل‌بیت و والدین و سرپرستان‌شان، محبت بین خواهر و برادران از خاندان رسول(ص) و محبت بین اهل بیت و همسران‌شان، نمونه‌های متعددی در تاریخ اسلام وجود دارد و به وفور مصادیق ابراز علاقه میان آنان گزارش شده است. ابراز علاقهٔ پیامبر اکرم نسبت به دخترشان، فاطمه‌زهرا(س) در عصری که با به خاک‌سپاری نوزادانِ دختر به استقبالِ تولدشان می‌رفتند، چنان فراوان و چنان باشکوه است که آدم از شنیدنش دلش غنج می‌رود.

درست است که پدران ما پیامبر نیستند و دختران ما فاطمهٔ زهرا، اما مسلمانی و تلبّس به لباسِ دین و مذهبی که محمد(ص) طلایه‌دار آن است، ما را به تمسک از سیرهٔ آن حضرت مکلّف می‌کند. اما چقدر روابط ما در خانواده، رنگ‌گرفته از سیرهٔ نبوی است؟

توجه جنسِ زن و مرد از میان محارم، مثل توجه پدر به دختر، خواهر و برادر به هم، مادر و پسر و حتی عمو و دایی و خاله و عمه به دخترها و پسرهای خواهرزاده و برادرزاده‌ها، از موضوعاتِ مهم در شکل‌گیری شخصیت و شناخت خوب و بی‌ضرر از جنس مخالف و تحکیم‌بخش بنیان خانواده‌هاست که بسیار مورد غفلت واقع شده است.

کمی که به زندگی‌های‌مان دقیق‌تر شویم، نمونهٔ این نوع افراط و تفریط‌ها را می‌توانیم ببینیم. افراط‌هایی که بی‌ضرر یا کم‌ضرر نیستند و بعضاً موجب همان شکاف‌هایی شده‌اند که پیش‌تر گفته شد.

این یادداشت در شماره هجدهم (مرداد ۹۱) نشریهء داخلی کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز، چاپ شده است.

۱۸ دیدگاه

ضرورت کار فرهنگی بر روی مجموعه‌های فرهنگی

errors-in-cultural-centersچند سال است که زندگی‌ام با کارها و دغدغه‌های فرهنگی عجین شده است. دغدغه‌هایی که در بعضی از سال‌های عمرم سهم بیشتری در زندگی روزانه‌ام داشته و در بعضی سال‌ها کمی تحت الشعاع سایر فعالیت‌هایم قرار گرفته است. در تمام این مدت انواع مختلفی از کارهای فرهنگی را تجربه کرده‌ام و با گروه‌های مختلفی همکاری داشته‌ام. چیزی که در این میان و خصوصاً در سال‌های اخیر زیاد به چشمم می‌آید، غیر از مدیریت ناموفق و کارهای غیرمهندسی شده که قبلاً در اینجا ازشان حرف زده‌ام، بحث حساب و کتاب مالی در مؤسسات فرهنگی است.


دو مشکلِ حساب‌و‌کتابی
مشکل عمده، دیرکرد در پرداختی‌هاست. این مسئله که علتش یا کمبود بودجه است یا عدم مدیریت صحیح مالی، گریبانگیر نود درصد از مراکز فرهنگی است. (البته در این یکی دو سال اخیر به دلیل مشکلات اقتصادی کشور، این مشکل گریبانگیر خیلی از مراکز دیگر هم شده است). این مسئله زمانی تبدیل به معضل می‌شود که همراه شود با بدقولی مسئول یا مسئولین مربوطه در پرداخت حق الزحمه وقتی که از قبل زمان پرداخت را اعلام کرده‌اند. حتی از نظر من این‌ها از آن دسته مراکزی که زمان پرداخت‌شان ابداً مشخص نیست، بسیار غیرقابل‌تحمل‌ترند. (در واقع یکی از مشکلات من با یکی از همین مؤسسات، بدقولی مسئول حسابداری بود که هر بار قول یک هفته بعد را می‌داد و هر بار هم این اتفاق نمی‌افتاد. در حالی که اگر از همان ابتدا گفته بود برو سال دیگر بیا، راحت‌تر با این قضیه کنار می‌آمدم.)

بدقولی در این مراکز در حالی رخ می‌دهد که در اسلام نسبت به آن بسیار سفارش شده است، تا آنجا که خوش‌قولی را یکی از نشانه‌های ایمان برشمرده‌اند. در سوره اسراء (آیه ۱۷) خدا می‌فرماید: «به عهدتان وفا کنید که در قیامت از عهودتان سؤال خواهد شد» و جالب است که در توصیف رذایل قوم یهود، یکی از مواردی که مکرر در قرآن به آن اشاره شده است، عادت آن‌ها بر بدقولی و شکستن عهد و پیمان است.

مشکل دوم: پرداخت حق الزحمه‌های غیرمنصفانه است. مراکز فرهنگی در این مورد دو دسته‌اند؛ آن‌هایی که به دلیل کمبود بودجه توانایی پرداخت حق الزحمه‌های متناسب با کارها و وظایف را ندارند، و آن‌هایی که علی‌رغم توان مالی، سهم بسیار ناچیزی را به نیروها اختصاص داده و سهم بیشتر را برای مؤسسه (نمی‌گویم خودشان!) برمی‌دارند. برای دستهٔ اول که جز دست به دعا شدن جهت برکت مال و بودجه کاری نمی‌شود کرد؛ اما دستهٔ دوم را می‌توان یکی از مشکلات جامعه فرهنگی برشمرد که اعتماد نیروهای مشتاق را به مجموعه‌های فرهنگی بسیار خدشه‌دار می‌کنند.


مثلاً چی؟
به طور مثال مدت دو سال در مؤسسه‌ای فعالیت می‌کردم که بیشتر نقش یک واسطه داشت؛ یعنی سفارش کار را از ارگان‌ها یا شرکت‌ها و مؤسسات دیگر می‌گرفت و آن‌ها را برای انجام شدن به افرادی که در دسترس داشت می‌سپرد. در اواخر دورهٔ همکاری متوجه شدم بخشی از کارهایی که نیروها بدون دریافت حق الزحمه برایشان انجام داده‌اند، در واقع پروژه‌هایی بوده‌اند که آن مؤسسه بابت‌شان مبالغی را از کارفرمای اصلی دریافت کرده بوده است. در یک مورد برای یک کار پژوهشی، دو میلیون تومان دریافت کرده بودند که سهم نیروی پژوهش‌گر از این کار، صفر تومان بود. بله صفر تومان! (طبیعی است که آن نیرو هم مثل ما تازه‌کار بود و فکرش معطوف به کارهایی برای خدا بود، بنابراین در مخیله‌اش هم نمی‌گنجید که کارش حق الزحمه‌ای معادل دو میلیون تومان داشته باشد و …)

یا در بعضی موارد متوجه شدیم که حق واسطه‌گری‌ای که این مؤسسه بابت بعضی سفارش‌ها برداشت می‌کند، حدود پنجاه درصد از کل حق الزحمه بوده است. طوری که وقتی یکی از دوستان برای کاری که با واسطهٔ این مؤسسه انجام می‌شد، ماهیانه سیصدهزار تومان دریافت می‌کرد، بعد از واگذاری کار به خود ایشان و حذف واسطه، همین کار، حقوقی معادل ۶۰۰ هزار تومان در ماه برای ایشان دربر داشت.

به این مواردِ مؤسسهٔ مذکور، اضافه کنید بعضی حق الزحمه‌هایی که به بهانه‌های گوناگون و یا بدون هیچ بهانه‌ای پرداخت نشد.


یک مثال دیگر
یا به عنوان نمونه‌ای دیگر، همکاری جسته‌وگریخته‌ای با یکی از نشریات الکترونیکی داشتم که حق التحریر نویسنده‌ها، به «بهانهٔ» کمبود بودجه، یک سال بعد پرداخت شد!


و آخرین مثال از همین امروز
امروز روز انفصال کامل‌ام از یک مجموعهٔ دیگر بود که تازگی‌ها قصد پیوستن به آن را داشتم. قرار بود بخشی از کارهای پژوهشی این مجموعه را -که از قضا وابسته به یکی از ارگان‌های مهم کشور است- در زمینه‌ٔ بعضی از موضوعات فرهنگی به عهده بگیرم. در اولین جلسهٔ معارفه متوجه کار غیرمهندسی و وجود نیروهایی کاملاً غیرمتخصص در مجموعه شدم. با این حال فکر کردم چون حضور دائمی در آن مجموعه ندارم، بهتر است وظایف محولهٔ خودم را انجام دهم و به بخش‌های دیگر، هیچ کاری نداشته باشم. اولین پروژه را تحویل گرفتم و بعد از یک یا دو هفته تحویل دادم. قبل از تحویل گرفتن پروژه، حق الزحمهٔ مشخص شده برای کار من، با توجه به مقطع تحصیلی و نوع کاری که انجام خواهم داد، بین ساعتی ۵۰۰۰ تا ۷۰۰۰ تومان اعلام شد که البته برای این مقطع کم بود، اما چون امکان انجام کار به طور غیرحضوری میسر بود، قبول کردم.

مدیر پروژه که آشناییِ قبلی با من نداشت، بعد از رؤیت اولین کارم بسیار از آن ابراز رضایت کرد و حتی نظم و ترتیب و دسته‌بندی کار برایش جالب و جدید بود. بعد از تحویل کار، ساعات کاری و شماره حسابم را درخواست کرد. و من در عجب بودم از این سرعت عملی که در پرداخت‌ها قرار است اتفاق بیفتد. ساعت کاری‌ام پنج ساعت بود و وقتی این را به مدیر ابلاغ کردم، با تعجب پرسید: «چقدر؟» گفتم: «پنج ساعت». ایشان که ظاهراً از انجام کاری با این کیفیت در عرض پنج ساعت تعجب کرده بود، بار دیگر سؤال کرد: «پنج یا پنجاه؟» گفتم« «پنج ساعت». کمی بعد اطلاع داد که «حُسنِ انجام کار هم برایت منظور می‌کنم و ده ساعت کاری برایت می‌زنم».

با این حساب باید اولین حق الزحمه‌ام در این مرکز، حداقل ۵۰ هزار تومان می‌بود؛ یعنی همان ساعتی ۵ هزار. حدود یک هفته بعد متوجه شدم که مبلغ ۳۲ هزار تومان به حسابم واریز شده و از آنجا که این مبلغ هیچ تناسبی با آنچه که مدیر مذکور گفته بود نداشت، بعید می‌دانستم از طرف همان مرکز باشد. با این حال از مدیر مربوطه پرسیدم. قرار شد ایشان بعد از سؤال از مسئول حسابداری نتیجه را به اطلاع بنده برساند. بعد از دو هفته که دیدم خبری از مدیر پروژه نشد، مجدداً با ارسال یک پیامک از ایشان در این‌باره پرسیدم. جوابی که داد این بود: «اشتباه کرده بودن. مبلغ ۱۰ هزار تومن براتون واریز می‌شود» و بلافاصله در پیغامی دیگر تأکید کرده بود: «البته اگر هم واریز نشد چیزی از حق شما ضایع نگردیده. چون اضافی ساعت تشویقی بود… البته واریز می‌شود»!

و من مدتی مات ماندم در جوابِ حق‌به‌جانبی که از طرف ایشان دریافت کرده بودم. از یک طرف به خاطر مبلغِ به اصطلاحِ خودش «تشویقی»، چنین منّتی بر سر من گذاشته شده بود، و از طرفی آن مبلغ ۳۲ هزار تومان به‌اضافهٔ این ده تومانِ وعده داده شده، روی هم به حداقلِ مبلغ توافقی هم نمی‌رسید. مدت چند دقیقه دائم از خودم می‌پرسیدم پس تکلیف قول و قرار و وعده در کار مسلمانان چه می‌شود؟ اگر مبلغ مثلاً تشویقی قرار است به خاطر حُسن انجام کار داده شود، دیگر چه منّتی بر سر انجام‌دهنده‌ش است؟ و اگر قرار نیست داده شود، چرا از اول وعده‌اش را می‌دهند؟ چرا اگر ساعتی ۵۰۰۰ تومان قرارداد شفاهی می‌بندند، در هنگام پرداخت به ساعتی ۴۲۰۰ تومان تقلیل‌ش می‌دهند؟


بله دیگر! بیچاره کارِ فرهنگی!
wrong-behaviorآدم واقعا می‌ماند در کار یک عده بچه مسلمان که در کسوت فرهنگ و فعالیت فرهنگی کمترین اصول اخلاقی را هم زیر پا می‌گذارند. و بعد ما انگشت به دهان می‌مانیم که با این همه فعالِ -مثلاً- فرهنگی، چرا کَشتیِ فرهنگی کشورمان هر روز دارد فروتر می‌رود. وقتی در میان سکان‌داران امور فرهنگی ما، بچه مذهبی‌ها و طلبه‌هایی پیدا می‌شوند که حتی پای‌بند به پایه‌های سادهٔ اخلاقیات هم نیستند، طبیعی است که فرهنگ در کشورمان، همین مسیر موازیِ رو به همه‌جا و هیچ‌کجا را خواهد پیمود. وقتی کار را دستِ هر آدمِ نابلدِ آموزش ندیده، فقط به اعتبار ریش یا چادرش بسپاریم، نتیجه‌اش می‌شود همین هزینه‌های هنگفتی که آب می‌شود می‌رود در شکم بعضی‌ها و از قِبَلش نیروی انتظامی سربرمی‌آورد که می‌خواهد به زورِ بگیروببند و تحقیر کردن، حیا را بنشاند در جان دختران و پسران‌مان و فرهنگ را سر و سامان دهد.

 .

برای این که باز یک عده که متن را بی‌دقت می‌خوانند، نیایند بگویند اگر تو چند تا مرکز این طوری دیدی، دلیل نمی‌شود که همه‌شان این طور باشند و همه را با هم زیر سؤال ببری؛ پیشاپیش عرض می‌کنم که بله! صددرصد قبول دارم و مطلب فوق را صریحاً به «بعضی» از مؤسسات و مراکز فرهنگی نسبت داده‌ام، نه همه‌شان. و بعد برای مثال خدمت‌شان عرض می‌کنم که:

در میان تمام این مجموعه‌ها و گروه‌های فرهنگی، تنها مجموعه‌هایی که از کار کردن باهاشان «کمال» رضایت را داشته‌ام، یکی مرکز فرهنگی پژوهشی زنان بود که در آن، هم کار به درستی و روشنی تعریف شده بود و هم سردبیر مربوطه آگاه به کار بود و در حکم راهنما و مشاور، و هم در پرداخت‌ها بسیار بسیار خوش‌قول برخورد کردند… مجموعهٔ دیگری که افتخار همکاری با آن را دارم، یک گروه چند نفرهٔ بسیار صمیمی و مخلص و بادغدغه است که کارش تهیهٔ نشریهٔ داخلی کانون فرهنگی رهپویان وصال است و اتفاقاً -تا آنجا که می‌دانم- چیزی به عنوان حق‌التحریر نصیب هیئت تحریریه‌اش نمی‌شود، اما صمیمیت گروه و نحوهٔ برخوردِ بسیار عالی سردبیر، اشتیاق و انگیزهٔ همراهی با گروه را در سطح عالی حفظ کرده است.

۷ دیدگاه

لذّتِ کشفِ نعمت

teachingتدریس دیروزم با همیشه فرق داشت. همیشه تدریس می‌کردم چون مربی بودم و وظیفه‌ام تدریس بود. دیروز به عنوان یک شاگرد تدریس می‌کردم. شاگردی که دارد دورهٔ تربیت مربی می‌گذراند و حالا وقتش شده که آنچه را یاد گرفته در عمل پیاده کند. دیروز برخلاف موقعیت‌های استرس‌زای اخیر که اضطرابی نداشته‌ام، دستانم عرق کرده بود و اگر کمی دور و برم خلوت‌تر بود صدای قلبم را می‌شنیدم.

تازگی‌ها نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده که استرس، یک‌جورهایی جل و پلاسش را از وجودم جمع کرده است؛ گرچه که یک خرده‌ریزهایی‌ش هنوز باقی‌ست، اما کمتر از قبل به پر و پایم می‌پیچد. حالا دیگر نه سر جلسه‌های کنکور و امتحانات استرس دارم، نه وقت مصاحبه‌های علمی، نه حتی آن روز که در دفتر نهاد دانشگاه مصاحبهٔ سختِ علمی، اعتقادی، کلاس‌داری و تدریس داشتم. و نه در بعضی مهمانی‌های خاص! و نه شروع هیچ‌کدام از کلاس‌هایی که قرار است در آن‌ها برای عده‌ای دانشجو یا قرآن‌آموز جدید تدریس کنم. و نه به طور کلی وقت صحبت در حضور جمع. در این موقعیت‌ها دیگر صدا و دستانم نمی‌لرزد و رشتهٔ کلام از دستم در نمی‌رود.

دیروز ولی، در شروع تدریس، لرزش خفیفی توی انگشتانم احساس می‌کردم. نمی‌دانم این لرزش به خاطر فشارِ مورد ارزیابی قرار گرفتن بود، یا به خاطر تدریس در حضور شرکت‌کنندگانی که اغلبِ قریب به اتفاق‌شان مربی بودند.

با این حال، برنامه‌ریزی و زمان‌بندی و طرحِ درسی که از شب قبل آماده کردم بودم، کمک کرد تا در کوتاه‌ترین زمان ممکن، استرسم را مهار کنم و بر کلام و ذهن و کلاس تسلط پیدا کنم.

درسم را برخلاف بقیهٔ شرکت‌کنندگان در دوره که با یک روایت شروع می‌کردند، با آیه‌ای از قرآن شروع کردم و آن را تطبیق دادم با یک موضوع اجتماعی شایع در جامعه. (مدتی است اعتقادم بر این است که آموزه‌های اجتماعی و کاربردی و ملموس، ماندگاری و جذابیت بیشتری برای شنوندگان دارد تا آموزه‌های اخلاقی. البته شاید جدا کردن این دو، و مرزبندی بین آموزه‌های اجتماعی و اخلاقی کار ساده و حتی درستی نباشد. بهتر است این طوری بگویم: صحبت دربارهٔ روابط انسان‌ها با هم را، از صحبت دربارهٔ رابطهٔ فردیِ انسان با خدا جذاب‌تر دیده‌ام.) دیروز این را بار دیگر تجربه کردم. از حالات حاضرین و چشمان‌شان می‌توانستم تازه بودن مبحث و جذابیتی که برایشان دارد را بخوانم.

دیروز برخلاف روزهای پیش که دوستان دیگری تدریس را عملی تجربه می‌کردند، کلاس یک‌سره سکوت بود و توجه. حتی آن وقت‌هایی که مسائلی را با مخاطب‌ها به اشتراک می‌گذاشتم و آن‌ها را تشویق به شرکت در بحث می‌کردم، به محض این که خودم شروع به صحبت می‌کردم تا مطلبِ به بحث گذاشته شده را جمع‌بندی کنم، کلاس به سرعت رو به سکوت می‌رفت و همهمه‌ها در کسری از دقیقه می‌خوابید. دیروز حتی شلوغ‌ترین و بازیگوش‌ترین شرکت‌کنندهٔ کلاس، آرام بود و تمام توجه‌ش به درس.

رسم‌مان در این دوره بر این است که بعد از اتمام تدریس، شرکت‌کنندگان، مدرّس را نقد کنند و ویژگی‌های بارز مثبت و منفی‌اش را بیان کنند. گاهی استاد کلاس هم در انتها گفته‌های آن‌ها را تکمیل می‌کند.

بعد از تدریسم، وقت نقد که شد، باز استرسی توی دلم لانه کرد. با این حال بی‌صبرانه منتظر شنیدن نقاط ضعف و قوتم بودم که تا آدم از آن ها اطلاع نداشته باشد، برای رفع یا تقویتش تلاشی نخواهد کرد.

وقت ارزیابی، همه بدون استثناء و یک‌صدا، تدریسم را «عالی» و «خیلی عالی» ارزیابی کردند. تعدادی مشخصاً به صحبت کوتاه اجتماعی قبل از شروع درسم اشاره داشتند و آن را بسیار عالی توصیف کردند. بعضی‌ها از قدرت بیان و بعضی دیگر از تفهیم خوب مطلب جدید تعریف کردند. و دلنشین‌تر از همه صحبت دوستی بود که کلامم را متین و موقر ارزیابی کرد و اضافه کرد: «اون‌قدر متین صحبت می‌کرد که آدم دلش نمی‌خواست تموم بشه».

و فقط بعد از همهٔ این‌ها بود که یکی از دوستان به جمع‌بندی آخر بحث انتقاد کرد که البته حق با او بود.

با وجود این که قبل از این هم، در کلاس‌هایم، جسته و گریخته از ارزیابی‌های مثبت شاگردان و مسئولین برگزاری کلاس‌ها، اطلاع پیدا کرده بودم، دیروز جور دیگری خوشحال بودم. خوشحال بودم که در قیاس با عده‌ای مربی، تدریسم از همه بهتر ارزیابی شده و تنها فردی بوده‌ام که فقط «یک» نقد منفی بر کلاس‌داری و تدریس‌ش وارد شده. خوشحالی دیروزم یک جور خوشحالیِ برتری در یک رقابت بود.

در طول مسیر برگشت، خدا را به خاطر نعمت سکون و آرامش، اعتماد به نفس، قدرت بیان، و ریزبینی و دقت و به خاطر آگاهیِ تازه بر بعضی از این نعمت‌ها، شکر کردم و از این که در مسیری افتاده‌ام که با آموخته‌ها، علایق و استعدادم تناسب دارد، شاد و شاکر بودم.

۱۱ دیدگاه