قصه‌های تکراری

ناامید و خسته، دفتر یادداشت‌های گاه و بی‌گاهم را باز می‌کنم و ورق می‌زنم. می‌رسم به نیمه فروردین ۹۱ و حسی شبیه گم‌شدن‌های مکررم:

«باز حس گم شده‌ها را دارم، حس سرگردان‌های تنها را. حس همان آدم‌های شهر رؤیایی پینوکیو را، که بعد از سرخوشی زیاد، در یک لحظه، اطراف‌شان از همهٔ خوشی‌ها و سرگرمی‌ها خالی می‌شود. چشم باز می‌کنند و در حالی‌که هنوز تکه‌ای از کیک آن شهر رؤیایی در دست‌شان است، در حالی که خشک‌شان زده، به دنیای بی‌رنگ و پر از سکوت و غم‌بارِ اطراف‌شان خیره می‌شوند.
آن تکه کیک، دیگر در بیابان غم‌بار سوزان، خوردن ندارد….
باز باید بنشینی و زانوی غم بغل کنی و تصمیم بگیری که الان باید بنشینی یا باید بلند شوی و به امید رسیدن، به سمتی نامعلوم قدم برداری. یا فکر کنی به آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند، اعتماد کنی یا نکنی؟ قصهٔ شهرهای رؤیایی را باور کنی یا نکنی؟
بنشینی و هی با خودت چرتکه بیندازی که کدام راه، بی‌راهه بود که تو را به «یتیهون فی الارض» رساند…
باز به این فکر کنی که آسمان شب، چقدر بزرگ شده است و ستاره‌ها چه کوچک، و ماه چه تنها!…»

و بعد به این فکر می‌کنم که
آسمان شب چقدر بزرگ شده است،
و ستاره‌ها چه کوچک
و ماه،
چه تنها…!

۱ دیدگاه