دختر به غربت نمی‌دهم

قبل‌ترها که تجربه زندگی دانشجویی و مسافرت‌های تک نفره و دوری از خانواده را داشتم، تصور منفی‌ای نسبت به زندگی در شهری غیر از شیراز، به عنوان زادگاهم، نداشتم. همیشه گمان می‌کردم همین که آدم مستقل و جسوری هستم و بدون کمک خانواده از پس زندگی‌ام برمی‌آیم، برای زندگی در هر شهر دیگری کفایت کند. همهٔ مشکلات غربت را در تنهایی‌اش خلاصه می‌کردم و به خیال خودم، این را هم می‌توانستم با دوستانی خوب و روابطی گرم و صمیمی حل کنم.

حالا که یک ماه از شروع زندگی مشترک‌مان، در شهری غیر از زادگاهم می‌گذرد، کم‌کم دارم با معنای جدیدی از غربت خو می‌گیرم. کم‌کم متوجه شده‌ام که برخلاف تصورم، غربت همه‌اش تنهایی، به معنای نداشتن دوست و آشنا نیست. غربت یک حس ناشی از بی‌ملاحظگی و نامهربانی همسر نیست. و برخلاف تصور خیلی‌ها، غربت این حسی نیست که بعضی‌هامان در شهر و زادگاهمان، با وجود خانواده و اقوام درکش می‌کنیم. غربت کمی غریب‌تر و پیچیده‌تر است. یک جور تنهایی ایزوله شده که هیچ جایگزینی جز خانواده برایش نیست. کسانی از گوشت و خون خودت. افرادی با یک گذشتهٔ دورتر مشترک.

غربت احتمالاً خلأ دردناکی است که چاره‌ای جز تحمل کردن، یا همان سوختن و ساختن، ندارد. با این حال، به نظرم داشتن همسری مهربان و همراه، و دوستانی باصفا و صمیمی و بی‌تعارف، تنها چیزهایی است که تا حدی می‌تواند از شدت دردناکی‌اش کم کند.

و احتمالاً حالا بیشتر می‌توانم بفهمم درد دل مادرهایی را که خودشان در غربت زندگی کرده‌اند، ولی اصرار دارند که دختر به غربت ندهند. چیزی که قبلاً خیال می‌کردم همه‌اش در دلتنگی مادر از دوری فرزندش خلاصه می‌شود، دارد این روزها برایم جواب‌های عینی‌تر دیگری پیدا می‌کند…

۱۵ دیدگاه